در حاشیه مدرنیته
آنجا که خطر هست قدرتی نجات‌بخش نیز خواهد بالید (هولدرلین)
نویسنده: محمدمهدی اردبیلی - یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱

ترم هفتم از دوره ی تاریخ فلسفه:

 

 

پیش‌زمینه‌ی تاریخی-فلسفی

با اندکی اغماض می‌توان ادعا کرد که جریان اندیشه‌ی مدرن از ابتدا وارد نوعی دوراهی شد: یعنی عقلگرایی و تجربه‌گرایی. علی‌رغم تمام فراز و نشیب‌ها و درهم‌روی‌ها در تاریخ فلسفه، هنوز نشانه‌های این دوراهی در اندیشه‌ی معاصر به چشم می‌خورد. بررسی دقیق دوراهی عقلگرایی و تجربه‌گرایی و فرزند خلف آن، یعنی دوراهی فلسفه‌ی جزیره و فلسفه‌ی قاره‌ای، مجالی دیگر می‌طلبد، اما تا آنجا که به سلسله درسگفتارهای تاریخ فلسفه مربوط است، ما تاکنون دو ترم (خرداد و تیر) به عقلگرایی مدرن (دکارت، اسپینوزا، لایب‌نیتس) و یک ترم (مرداد) به تجربه‌گرایی مدرن (لاک، بارکلی، هیوم) پرداخته‌ایم. از یک سو عقلگرایان با تکیه بر تصورات فطری و اصالت دادن به شهود عقلی در برابر شهود تجربی، کوشیدند تا یقین برآمده از عقل را در برابر نسبیت حاکم بر تجربه قرار داده و از این رهگذر مفاهیم کلیدی متافیزیک همچون جوهر، جهان خارج، علیت و نفس را به اثبات رسانده و باز-تعریف کنند. همه‌ی آنها، از آغازیدن با شک دکارتی گرفته تا فُرم هندسی کتاب اخلاق اسپینوزا، تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا از گزند شک و نسبیت در امان بمانند و درنتیجه امکان دست یافتن به شکلی از قطعیت را در معرفت بشری نوید دادند.

از سوی دیگر (همانگونه که در ترم گذشته نشان داده شد)، تجربه‌گرایان مدرن که از قضا عمدتاًٌ انگلیسی بودند، بر اولویت تجربه بر تمام منابع معرفت بشر تاکید ورزیدند. این اصل اساسی به اشکال مختلفی بروز پیدا کرد: «هیچ چیزی در عقل نیست که پیش از آن در حس نبوده باشد» (لاک)؛ اولویت مطلق انطباق بر تصور (هیوم)؛ یا حتی شکل بسیار رادیکالِ «وجود داشتن همانا ادراک شدن است» (بارکلی). در چنین حال و هوایی بود که لاک با راه بردن به ایده‌ی کیفیات ثانویه و متمایز ساختن آن از کیفیات درونی و ذاتی اشیاء، تجربه‌گرایی فلسفی را بنیان نهاد. بارکلی اما با به غایت رساندن مفروضات لاک، از خود وی فراتر رفته و تمایز کیفیات اولیه و ثانویه را زیر سوال برد، اما این بار به نفع کیفیات ثانویه. همه چیز بر تجربه مبتنی است و ماده یا شیئیتی ورای تجربه و کیفیات محسوس وجود ندارد. جهان، جهان تصورات سوژه است و وجود چیزی نیست جز ادراک شدن. اما بارکلی نیز درنهایت از مواجهه با نتایج منطقی دعاوی‌اش عاجز ماند. وی با پیش کشیدن ایده‌ی نوعی ذهن فراگیر و همه-جا-حاضر به نام «خدا» به یکباره خود را از اوج ایده‌آلیسم به دام شکل دیگری از رئالیسم خام می‌اندازد که حتی نمی‌توان آن را بین‌الاذهانی دانست. در این میان، این تنها هیوم بود که بدون ترس از عواقب عرفی، فلسفی و دینی نظراتش، تجربه‌گرایی را به حد اعلای آن رسانید و هر معرفت بشری نسبت به جهان را، یعنی هر شکلی از پیوند امور واقع را به حالات ذهنی برآمده از حافظه و تخیل فروکاست و کل قوانین بشری، اعم از فیزیکی و متافیزیکی را زاییده‌ی نوعی عادت ذهنی دانست. در نتیجه نه تنها قطعیت هرگونه دانشی زیر سوال رفت، بلکه مهمترین مفاهیم فلسفی نیز به یکباره پوچ و بی‌معنی جلوه داده شد: مفاهیمی از قبیل جوهر، علیت، جهان خارج و حتی من مستمر (خود یا نفس). هیوم اما همچون کودک بازیگوشی که بدون هیچ دغدغه‌ای لختی لباس پادشاه را فریاد زده، در نهایت ادعا می‌کند که در صورت مواجهه با هر شکلی از اندیشه‌ی فلسفی، هر کتاب متافیزیکی یا الهیاتی، «باید از خود بپرسیم آیا این کتاب مشتمل بر استدلالی انتزاعی درباره‌ی کمیت یا عدد است؟ نه. آیا شامل استدلالی تجربی درباره‌ی امر واقع یا وجود است؟ نه. پس آن را در آتش افکنید. زیرا نمی‌تواند چیزی جز سفسطه و توهم باشد» (Enquiry, 12, 132, p.165).

 

کانت و میراث هیوم

کانت در چنین اوضاع نابسامانی پا به عرصه‌ی متافیزیک گذاشت. وی از یک سو دل در گرو عقل و قوانین قطعی و قابل استناد آن داشت و از سوی دیگر با مواضع تجربه‌گرایان آشنا بود و انتقادات آنان نسبت به عقل‌گرایی جزمی، بر ذهن او نیز اثر گذاشته بود. «من آشکارا اذعان می‌کنم که این هشدار دیوید هیوم بود که نخستین بار، سال‌ها پیش مرا از خواب جذمی‌مذهبان بیدار کرد و به پژوهش‌های من در قلمرو فلسفه‌ی نظری جهت دیگری بخشید» (کانت، 1376، ص 89). وی در تمهیدات می‌نویسد:

«از زمان رساله‌های لاک و لایب‌نیتس و بلکه از آغاز مابعدالطبیعه تاکنون، تا هر جا که تاریخ آن برسد، هیچ حادثه‌ای به اندازه‌ی انتقاد شدیدی که دیوید هیوم از مابعدالطبیعه کرده، در سرنوشت این علم تاثیر قطعی نداشته است. هیوم هیچ نوری بدین دانش نیفکند، اما جرقه‌ای جهانید که اگر در فتیله‌ی مناسبی درمی‌گرفت و شعله‌اش به دقت نگهداری می‌شد و گسترش می‌یافت می‌توانست فروغ‌افروز باشد» (کانت، 1376، صص 85-86).

وی این نگهداری دقیق و گسترش آن را خود به عهده گرفت در پاسخ به واکنش هیوم نسبت به دور ریختن متافیزیک به بهانه‌ی سفسطه و توهم آمیز بودن آن، ادعا می‌کند که «اینکه روح آدمی روزی یکسره از تحقیقات مابعدالطبیعی روی بگرداند، همان اندازه دور از انتظار است که ما، برای آنکه دیگر هوای آلوده تنفس نکنیم روزی ترجیح دهیم که به‌کلی دست از نفس کشیدن بداریم» (کانت، 1376، ص 223). این ادعا یعنی کانت هنوز به امکان معرفت انسانی امید دارد و شاید بتوان در یک کلام ادعا کرد که آنچه کانت در تمام پروژه‌ی نقد عقل محض می‌کوشد تا به انجام برساند، تبیین و اثبات همین امکان معرفت بشر است و این امر پیش از هرچیز، از یک سو، فرارَوی از متافیزیکِ ناقص و آسیب‌پذیر پیشین و از سوی دیگر، پاسخ به نقدهای هیوم بر ضد مفاهیم بنیادین متافیزیک بود:

«اکنون دیگر اطمینان داشتم که این مفاهیم برخلاف آنچه هیوم گمان برده بود ناشی از تجربه‌ نیست بلکه منشاء آنها فهم محض است. این استنتاج که سلف هوشمند من، آن را محال انگاشته بود و به خاطر هیچ کس دیگری جز او نیز خطور نکرده بود، هرچند همگان بی‌آنکه بپرسند اعتبار عینی این مفاهیم از کجا ناشی شده، آنها را با اطمینان خاطر به کار می‌برند، آری این استنتاج، سنگین‌ترین تعهدی بود که به نفع مابعدالطبیعه تقبل شده بود. بدتر از همه این بود که از مابعدالطبیعه به صورت موجود آن کمترین کمکی نمی‌توانستم گرفت، زیرا ممکن بودن مابعدالطبیعه خود مقدمتاً می‌بایست به‌وسیله‌ی همین استنتاج اثبات شود. پس از آنکه توانستم مشکل هیوم را نه تنها در یک مورد خاص، بلکه با در نظر گرفتن تمامی قوه‌ی عقل محض حل کنم، توانستم با اطمینان و البته هنوز با تانی به قصد تعیین کل قلمرو عقل محض گام بردارم و تمام این قلمرو را چه از لحاظ حدود و چه از لحاظ محتوای آن براساسی اصول کلی مشخص سازم و این امری بود که برای ساختن نظام مابعدالطبیعه بر اساس طرحی صریح ضرورت داشت» (کانت، 1376، ص 89)

 

ساختار نقد عقل محض

کتاب نقد عقل محض به لحاظ ساختاری شامل سه بخش است. بخش نخست حسیات استعلایی نام دارد که سعی می‌کند تا اصول بنیادین حاکم بر هر شکلی از تجربه، یعنی زمان و مکان، را بیان و اثبات نماید. تحلیل استعلایی نام بخش دوم کتاب است که در آن کانت به اصول پیشینی فاهمه می‌پردازد. این بخش به شناخت و اثبات دوازده مقولات پیشینی فاهمه اختصاص دارد. وی به کمک استنتاج استعلایی مقولات اثبات می‌کند که تنها همین دوازده مقوله، نه بیشتر و نه کمتر، مقوم شناخت هستند. سپس از یک سو با تبیین دقیق فرآیند شناخت و از سوی دیگر با تمایز قائل شدن میان من تجربی و من استعلایی می‌کوشد تا به انتقادات هیوم علیه علیت و نفس پاسخ گوید. عنوان بخش سوم کتاب دیالکتیک استعلایی است که کانت در آن به تعیین و تبیین حدود و آفات عقل می‌پردازد. وی ابتدا به دعاوی فیلسوفان گذشته درباره‌ی عقل و ادعاهای به اصطلاح عقلانی آنها حمله کرده و آنها را مغالطه می‌خواند. سپس در بخش تعارضات عقل محض، به دعواهای فلسفی‌ای می‌پردازد که تاکنون به پایان نرسیده‌اند و عقل به خودی خود از رفع و رجوع و قضاوت در مورد آنها عاجز است. کانت این دعواها را جدلی‌الطرفین می‌نامد و ریشه‌ی اصلی این تناقضات را ذات خود عقل و یکی از گرایشهای آن به سوی توهمات عقلی معرفی می‌کند. کانت در فصل آخر کتاب، یعنی در بخش سوم از دیالکتیک استعلایی، بخشی را با عنوان "ایده‌آل عقل محض" می‌افزاید که در آن به بررسی و نقد کلیه‌ی براهین اثبات وجود خدا (به ترتیب، برهان نظم، برهان جهان‌شناختی و برهان کلامی) می‌پردازد و ارائه‌ی هر شکلی از برهان برای اثبات وجود خدا را در حوزه‌ی عقل محض ناروا دانسته و آن را به عقل عملی حواله می‌دهد.

 

برنامه‌ی کلاس‌ها

شاید بتوان ادعا کرد که پس از کانت دیگر بساط رئالیسم خامی که آدمی را همچون آیینه­ای تلقی می‌کرد که بازتاب جهان را به عینه می­توانست بازتاباند، برچیده شد. دیگر بر همکنشی سوژه و ابژه‌ی شناخت (به طور کلی جهان و هر آنچه در آن است که کانت آن را طبیعت می‌نامد) تاکید می‌شد. به بیان دیگر، طبیعت نه کاملا مستقل از انسان و نه کاملا محصول ذهن ما است. طبیعت از جایگاه ابژه‌ی فی‌نفسه‌اش به در آمده و به همان چیزی بدل شده است که در زبان آلمانی برابر-ایستا (Gegenstand) خوانده می‌شود.

نقد عقل محض یکی از اضلاع مثلث فلسفه‌ی نقادی کانت است که از حیث معرفتی بر سایرین اولویت دارد. از همین رو، ما در کلاس‌های این ترم خواهیم کوشید تا حتی‌الامکان و با توجه به محدودیت زمانی، کل مباحث اصلی کتاب را مورد بررسی قرار داده و به طور مختصر روند خطی پیشبرد استدلال‌های کانت را از ابتدا تا انتها پی‌گیری کنیم. 

 

جلسه 1:

مقدماتی در باب خاستگاه‌های ایده‌آلیسم آلمانی، فلسفه‌ی نقادی کانت و تعیین جایگاه نقد عقل محض در ساختار نقدهای سه‌گانه، حسیات استعلایی (بررسی مفهوم زمان و مکان نزد کانت)

جلسه 2:

تحلیل استعلایی (استنتاج استعلایی، اصول فاهمه، ساختار مقولات، شاکله‌ها، تمایز نومن .و فنومن) 

جلسه 3:

باقیمانده‌ی بحث تحلیل استعلایی، ورود به بحث دیالکتیک استعلایی (مغالطات عقل محض)

جلسه 4:

ادامه‌ی دیالکتیک استعلایی (تعارضات عقل محض، ایده‌آل عقل محض، نقد کانت بر براهین اثبات وجود خدا)، جمع‌بندی و نتایج هستی-معرفت شناختی حاصله از نقد عقل محض

 

 منابع اصلی برای مطالعه‌ی دانشجویان:

1. هارتناک، یوستوس، 1376، نظریه‌ی معرفت در فلسفه‌ی کانت، ترجمه: غلامعلی حدادعادل، تهران: انتشارات فکرروز.

2. کورنر، اشتفان، 1380، فلسفه‌ی کانت، ترجمه: عزت‌الله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمی.

 

 برخی از منابع مورد استفاده‌ی مدرس:

  1. آپل، ماکس، 1375، شرحی بر تمهیدات کانت، ترجمه: محمدرضا حسینی بهشتی، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
  2. اسکروتن، راجر، 1383، کانت، ترجمه: علی پایا، تهران: انتشارات طرح نو.
  3. بریه، امیل، 1390، تاریخ فلسفه قرن هجدهم، ترجمه: اسماعیل سعادت، تهران: نشر هرمس.
  4. دلوز، ژیل، 1386، فلسفه‌ی نقادی کانت: نظریه‌ی قوا، ترجمه: مهدی پارسا، تهران: انتشارات گام نو.
  5. کاپلستون، فردریش، 1373، از ولف تا کانت (تاریخ فلسفه، جلد ششم)، ترجمه: اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
  6. کانت، امانوئل، 1376، تمهیدات (مقدمه‌ای برای هر مابعدالطبیعه‌ی آینده که به عنوان یک علم عرضه شود)، ترجمه: غلامعلی حدادعادل، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
  7. کانت، امانوئل، 1390، نقد عقل محض، ترجمه: بهروز نظری، کرمانشاه: نشر باغ نی.
  8. کوفمان، والتر، 1385، گوته، کانت، هگل، ترجمه: ابوتراب سهراب و فریدالدین رادمهر، تهران: نشر چشمه.

    9.    Kant, Immanuel, (1998), Critique of Pure Reason, translated by: Paul Guyer, Cambridge University Press. 

10. IMMANUEL KANT: Critical Assessments, (1992), Edited by Ruth F. Chadwick and Clive Cazeaux. London and New York: Routledge Press.

... دکتر محمدمهدی اردبیلی ... نویسنده، مترجم و مدرس فلسفه
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :