در حاشیه مدرنیته
آنجا که خطر هست قدرتی نجات‌بخش نیز خواهد بالید (هولدرلین)
نویسنده: محمدمهدی اردبیلی - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢

سنجش و بررسی حمله‌ی راسل به هگل[1]

لئون گیردینک

ترجمه: محمدمهدی اردبیلی

 منبع: ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت

http://www.ettelaathekmatvamarefat.com/new/index.php?option=com_content&view=article&id=870:1392-12-06-07-39-20&catid=53:mag11&Itemid=63

 

  1. مقدمه

در حوالی سال 1900 راسل انتقاد از ایده‌آلیسمی را آغاز کرد که در آن زمان در بریتانیا حاکم بود.[2] علاقه‌ی وافرش به ریاضیات و بنیادهای آن، وی را متقاعد ساخت که فلسفه‌ی وحدت‌گرا[3]یی که ایده‌آلیست‌ها آن را مسلم می‌پنداشتند، نادرست بود. وی باور داشت که بدون پذیرش نوعی تکثرگرایی[4] نسبت به موجودات، ریاضیات فهمیده نخواهد شد. (1)

کسانی که ایده‌آلیست‌های بریتانیا نامیده می‌شدند، مانند برادلی[5] و مک‌تاگارت[6]، در آن زمان بسیار نفوذ داشتند، و راسل برای پیشبرد برنامه‌ی منطق‌محورش – یعنی برنامه‌اش برای اثبات این ادعا که تمام ریاضیات را می‌توان از منطق صوری استنتاج کرد – نتوانست از درگیری با آنها اجتناب کند.

بخشی از حمله‌ی راسل به ایده‌آلیسم بریتانیا، حمله‌ای بود که علیه تمام طرح و برنامه‌های فلسفی‌ای تدارک دیده شده بود که «منطق حدی»[7] را از پیش مفروض ‌می‌گرفتند. به باور راسل، استعمال «منطق حدی»، فرد را گرفتار متافیزیکِ جوهر و عرض می‌سازد و بلافاصله وی را یا به یک فلسفه‌ی مونادگرا[8] یا به یک فلسفه‌ی وحدت‌گرا[9] سوق می‌دهد. حمله‌ی راسل به فلسفه‌‌های مونادگرا (یا فردگرا) و وحدت‌گرا (یا کل‌گرا) را می‌توان به قوی‌ترین نحو در کتابش با عنوان اصول ریاضیات (Russell, 1973) مشاهده کرد.[10]

فلاسفه‌ی مونادگرا تمام قضایای مربوط به رابطه (یا نسبت)[11] را به انبوهی از جملات موضوع-محمولی تبدیل می‌کنند. ما در اینجا با فلسفه‌ی مونادگرا کاری نداریم، اما بنا به نظر راسل، می‌توان نمونه‌ی چنین آموزه‌هایی را در آثار لایب‌نیتس و لوتسه(2) یافت. البته از سوی دیگر، فلاسفه‌ی وحدت‌گرا می‌کوشیدند تا رابطه‌ی میان دو یا چند ابژه را به قضیه‌ای در باب موضوع واحدی تقلیل دهند که تمام روابط (relata) را دربرگرفته و احاطه کرده است. همین موضوع است که امور دیگر محمول آن هستند. از بزرگترین نمونه‌های این نگاه وحدت‌گرا می‌توان به اسپینوزا، برادلی و هگل اشاره کرد.

هدف من در این مقاله سنجش و بررسی حمله‌ی راسل به هگل است. این حمله که به صریح‌ترین شکل در مقاله‌ای از راسل با عنوان منطق به مثابه‌ی ذات فلسفه[12] (Russell, 1914) طرح‌ریزی شده بود، بسیار تاثیرگذار به نظر می‌رسد.(3) ما پیش از هر چیز، نگاهی دقیق‌تر به انتقاد راسل علیه نظام هگل خواهیم انداخت. سپس اندکی از مسیر اصلی‌مان دور شده و خواهیم کوشید تا نشان دهیم که چرا ردّ و نفی تمام فلسفه‌های وحدت‌گرا برای راسل تا این اندازه اهمیت داشت. پس از آن تلاش خواهیم کرد تا حملات راسل علیه هگل و میزان توجیه‌پذیری آنها را مورد بررسی قرار دهیم و به همین منظور بخش‌هایی از پدیدارشناسی روح (Hegel, 2003) و منطق (Hegel, 1812) هگل مورد مطالعه قرار خواهیم داد. درنهایت ما این تحقیق را با یک آپوریا[13] به پایان خواهیم برد. به نظر می‌رسد ما نهایتاً تنها می‌توانیم نشان دهیم که متافیزیک هگل با منطق جدیدِ نسبت‌ها و بنیادهای ریاضیات ناسازگار است.

 

2. حمله‌ی راسل علیه به کارگیری «منطق حدی» توسط هگل

راسل باور داشت که نظام متافیزیکی هگل در نهایت نتیجه‌ی استفاده‌ی هگل از «منطق حدی» بود. بنا به نظر راسل، «نظریه‌ی هگل مبنی بر اینکه گزاره‌های فلسفی باید صورتی به خود بگیرند ("مطلق[14]، چنین و چنان است")، مبتنی بر باور سنتی به کلیت (و جامعیتِ) صورت موضوع-محمول است» (Russell, 1914, p. 48). برای سنجش جمله‌ی راسل، پیش از هر چیز باید ببینیم که «منطق حدی» چیست؟ سپس خواهیم دید که چرا راسل باور دارد که «منطق حدی» ما را یا به مونادگرایی یا به وحدت‌گرایی سوق می‌دهد. در انتهای این بخش نیز خواهیم دید که چرا به زعم راسل، وحدت‌گرایی متناقض و در نتیجه نادرست است.

«منطق حدی»، یا منطق سنتی، بیان می‌دارد که هر گزاره‌ای از دو جزء تشکیل شده است: موضوع و محمول. برای مثال، گزاره‌ی «هر انسانی فانی است»، از دو بخش تشکیل شده است: موضوع آن هر انسانی، و محمول کلی آن فناپذیری است. این گزاره زمانی صحیح است که فناپذیر بودن بر تمام انسان‌ها صدق کند.

به باور راسل، «منطق حدی» هگل ما را به نوعی وحدت‌گرایی متافیزیکی سوق می دهد. «اکنون منطق سنتی عقیده دارد که هر گزاره‌ای یک محمول را به یک موضوع نسبت می‌دهد، و از این عقیده به راحتی می‌توان نتیجه گرفت که تنها یک موضوع – مطلق – وجود دارد، چرا که اگر دو موضوع وجود داشته باشد، یک گزاره نخواهد توانست محمول واحدی را به هر دو موضوع نسبت دهد» (Russell, 1914, p. 48).(4)

اجازه دهید نگاهی دقیق‌تر به این مساله بیاندازیم که چرا به زعم راسل، «منطق حدی» ما را به وحدت‌گرایی سوق می‌دهد. مشکل زمانی پدیدار می‌شود که «منطق حدی» با یک گزاره‌ی رابطه‌ای[15] مواجه می‌شود، یعنی گزار‌ه‌ای که رابطه یا نسبتی را میان دو یا چند موجود بیان می‌دارد. برای مثال اجازه دهید گزاره‌ی «الف بزرگ‌تر از ب است»[16] را در نظر بگیریم. مشکل «منطق حدی» در اینجا این است که تقسیم این گزاره به دو بخش، یعنی یک موضوع و یک محمول، محال به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد در طبیعی‌ترین حالت می‌توان این گزاره را به سه جزء تقسیم کرد: الف، ب و نسبت کلی بزرگ‌تر بودن. اما اکنون «منطق حدی» نمی‌تواند این جمله را تحلیل کند که: «محمول کلی بزرگتر بودن از ب، برای ابژه‌ی الف صادق است». این راه‌حل مونادگرایانه است.(5) راه دیگر برای حل مساله، در نظر گرفتن الف و ب به عنوان یک موضوع  واحد (یعنی واحدِ الف-ب) و در نظر گرفتن تنوع کلی ابعاد مختلف آن به عنوان محمول است. این راه‌حل وحدت‌گرایانه است. اگر ما بکوشیم تا تنش را به شیوه‌ی دوم، راه حل وحدت‌گرایانه، برطرف کنیم، به ناچار به این نتیجه خواهیم رسید که تنها یک موضوع وجود دارد، یعنی مطلق. این امر بدان سبب است که هر اندازه هم که به نظر برسد ما دو موجود داریم و از نسبت میان این دو موجود بپرسیم، باز هم «منطق حدی» ما را به بیان این ادعا سوق می‌دهد که این دو موجود در حقیقت یک موجود واحد مرکب هستند.

به زعم راسل، اکنون متافیزیک وحدت‌گرا با خود در تناقض قرار دارد. چرا که با پیش فرض گرفتن «منطق حدی»، در واقع این نکته را می‌پذیرد که دست‌کم دو چیز وجود دارد، موضوع و محمول. «چرا که اگر مطلق واجد محمولاتی باشد، آنگاه محمولاتی وجود دارند؛ اما گزاره‌ی "محمولاتی وجود دارند"، گزاره‌ای نیست که نظریه‌ی حاضر بتواند آن را قبول کند» (Russell, 1937, p. 448). در حقیقت، یک طرفدار وحدت‌گرایی صدق این گزاره را نمی‌پذیرد که «محمولاتی وجود دارند»، و «بدین وسیله به سوی این رویکرد کشانده شده است که تنها یک کل حقیقی، یعنی مطلق، است که ابداً هیچ جزئی ندارد، و اینکه هیچ گزاره‌ای درباره‌ی آن یا هر چیز دیگر، مطلقاً درست نیست – رویکردی که به ناچار با خود در تناقض است» (Russell, 1937, p. 226).

 

3. مطلق هگل و کثرت‌گرایی ریاضیات

   به نظر می‌رسد تناقض منطقی میان راسل و هگل را می‌توان به تضاد میان وحدت‌گرایی[17] و کثرت‌گرایی[18] تقلیل داد. «منطق حدی» هگل، وی را به سوی وحدت‌گرایی و منطق مدرن راسل، وی را مطلقاًٌ به سوی کثرت‌گرایی سوق می‌دهد. بنابراین راسل هگل را مورد حمله قرار می‌دهد، چرا که کثرت‌گرایی شرطی ضروری برای ریاضیات است. هر فلسفه‌ای که کثرت‌گرایی را رد کند، باید نادرست باشد، زیرا ریاضیات را نخواهد فهمید.

به نظر می‌رسد که دلیلِ مطلقاً نیاز داشتن راسل به کثرت‌گرایی این است که طرح و برنامه‌ی منطق‌محورِ استنتاج ریاضیات از منطق، نیازمند وجود رابطه یا نسبتی است به صورت «الف مابین ب و ج است» (Russell, 1937, p. 217). این نسبت برای طرح و برنامه‌ای منطق‌محور[19] ضروری است، زیرا این طرح و برنامه تنها با به‌کارگیری این نسبت است که قادر می‌شود تا نظامی از اعداد طبیعی را برپا سازد.(6) این نسبت میان الف، ب و ج باید نهایتاً به عنوان نسبتی میان دو نسبت نامتقارنِ متفاوت تحلیل شود، نسبتی میان الف و ب (نسبت کوچکتر بودن) و نسبتی میان ب و ج (نسبت بزگتر بودن). مشاهده‌ی این نکته حائز اهمیت است که نسبت‌ها نامتقارن[20] هستند. اگر الف کوچک‌تر از ب باشد، آنگاه این نمی‌تواند بدان معنا باشد که ب کوچک‌تر از الف است. بیان این که موضوع واحدِ الف-ب واجد تنوعی در ابعاد مختلف خود است، به هیچ وجه عدم تقارن را حفظ نمی‌کند.

ما برای داشتن این عدم تقارن، مطلقاً نیازمند کثرتی از موجودات هستیم. از آنجا که این نسبت‌ها نامتقارن‌اند، پس می‌توان نتیجه گرفت که الف≠ب؛ به بیان دیگر، اگر این نسبت میان هر چیزی برقرار باشد، آنگاه دست کم دو ابژه‌ی متفاوت وجود خواهد داشت. از آنجا که وجود این نسبت‌های نامتقارن شرط ضروری طرح و برنامه‌ی منطق‌محور است، این برنامه به متافیزیک کثرت‌گرایانه روی می‌آورد. بدون کثرت گرایی، استنتاج اعداد طبیعی از منطق ممکن نخواهد بود.

 

4. «منطق حدی» نزد هگل

ما در مطالب فوق مشاهده کردیم که راسل متافیزیک هگلی را در استفاده‌ی صریح‌اش از «منطق حدی» مورد حمله قرار می‌دهد. به باور راسل، این متافیزیک نهایتاً متافیزیکی خود-متناقض خواهد بود، چرا که به نظر می‌رسد گرفتار این ایده شده است که تنها امر حقیقی، مطلق است، و اینکه بیان هر گزاره‌ای در باب این مطلق حاوی تناقض است و در نتیجه نادرست خواهد بود.

برای سنجش و بررسی استدلال راسل، نخست باید دریابیم که آیا هگل واقعا به نظریه‌ای روی آورده است که راسل به وی نسبت می‌دهد؟ ما ابتدائا بررسی خواهیم که آیا هگل واقعا از «منطق حدی» بهره می‌برد و آیا این استفاده حقیقتاً وی را به پذیرش تنها یک موضوع، یعنی مطلق، رهنمون می‌سازد. پس از پاسخ به این سوال است که درخواهیم یافت آیا راسل در این ادعا برحق است که به نظر هگل تمام گزاره‌ها نهایتاً حاوی نوعی تناقض با خود، و در نتیجه نادرست‌اند؟

به نظر منصفانه می‌رسد که در نظام هگل به «منطق حدی» نقشی عظیم نسبت دهیم. هرچند خود هگل هرگز صریحاً بیان نمی‌کند، اما گویاترین نشانه‌ها وجود دارد که تصدیق می‌کند که هگل همواره دو طرف را در جملات فلسفی‌اش با یکدیگر در تضاد قرار می‌دهد. حرکت دیالکتیکی هیچ‌گاه مابین بیش از دو طرف (تز و آنتی‌تز) رخ نمی‌دهد. در نتیجه به نظر می‌رسد همین تنها انتخاب منطقی، نشان‌دهنده‌ی نفوذ تلویحی‌ای است که «منطق حدی» در اندیشه‌ی ما دارد.(7)

هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی روح از نسبت میان موضوع و محمول در اندیشه، بحث می‌کند. وی ابتدا تمایزی میان تفکر فلسفی و تفکر ریاضی برقرار می‌کند(8) و می‌کوشد تا نشان دهد که ما تنها به واسطه‌ی تفکر فلسفی است که می‌توانیم ضرورت حرکت تفکر را دریابیم و در نتیجه فهمی واقعی داشته باشیم.

تفکر ریاضی ناقص است،(9) زیرا:

در چنین عنصر غیربالفعلی، تنها حقیقتی که وجود دارد، قضایای ثابت و مرده است. می‌توان در هر کدام از این قضایا متوقف شد؛ قضیه‌ی بعدی دوباره از خودش می‌آغازد، بی‌آنکه قضیه‌ی نخست هیچ حرکتی به درون قضیه‌ی دوم انجام داده باشد، یعنی بدون اینکه هیچ پیوند ضروری‌ای از طبیعت خود امر برآمده باشد (Hegel, 2003, p. 40).

به نظر هگل، مشکلی که در نسبت میان موضوع و محمول، آنگونه که تفکر ریاضی آن را می‌فهمد، وجود دارد، این است که محمول ذاتِ موضوع را بیان نمی‌کند. با نسبت دادن یک محمول به یک موضوع مستقل، ما درنخواهیم یافت که چرا دقیقاً این محمول (خاص) است که به موضوع تعلق دارد، یا چرا ضروری است که این محمول از ابتدا بر موضوع حمل شده باشد؟

در پدیدارشناسی روح، هگل نمونه‌ای را به دست می‌دهد. وی می‌کوشد تا دریابد که یک مثلث قائم‌الزاویه چیست؟ مثلث قائم‌الزاویه، مثلثی است که یکی از زوایای درونی‌اش برابر با 90 درجه باشد. این برهان که می‌توان از یک خط راست، به کمک خط‌کش و پرگار یک قائم‌الزاویه رسم کرد، در کتاب اصول اقلیدس آمده است. مشکل این برهان این است که: «حرکت برهان ریاضی به (خود) ابژه تعلق ندارد، بلکه بیشتر فعالیتی است که نسبت به موضوع در دست شناخت، خارجی است»(Hegel, 2003, p. 38)[21]. برهان، ضرورتِ گذار از هر مرحله به مرحله‌ی بعد را نشان نمی‌دهد. این مراحل از تلاش برای فهم ذات مثلث قائم‌الزاویه منتج نشده‌اند. اینکه هر مرحله‌ی برهان، دقیقه‌ی ضروری در ترسیم مثلث است، تنها در انتهای برهان قابل مشاهده است، یعنی زمانی که ترسیم مثلث به پایان رسیده است:

تا آنجا که به خود شناخت مربوط می‌شود، (نقص در اینجاست که) ضرورت ساختمان (برهان ریاضی) در ابتدا معلوم نیست. چنین ضرورتی از بطن مفهوم قضیه (ی مورد بحث) برنمی‌آید، بلکه حالتی تحمیل شده (از بیرون) دارد، و فرد باید بیاموزد که چگونه زمانی که بی‌شمار نتیجه‌ی دیگر می‌تواند از دل این قضیه برآید، با اطاعتی کورکورانه دقیقا همین خطوط استدلالیِ خاص (که به پاسخ مورد نظر می‌رسند) را ترسیم کند، در حالی که تنها چیزی که می‌داند این باور است که این کار در راستای پیشبرد اثبات مفید خواهد بود. (Hegel, 2003, p. 39)

از سوی دیگر، تفکر فلسفی به این حقیقت پی می‌برد که ما برای بیان ذات موضوع، باید محمولی را بفهمیم که بر این موضوع حمل می‌شود. بنابراین، ما اکنون می‌توانیم دریابیم که این حکم تعلق محمول به موضوع را بیان نمی‌کند، بلکه می‌گوید که موضوع و محمول ذاتاً یکی‌اند.

آنچه گفته شد، از لحاظ صوری، می‌تواند اینگونه بیان شود: طبیعتِ عامِ حکم یا قضیه، که تمایز موضوع و محمول را در خود دارد، به وسیله‌ی قضیه‌ی نظرورز نابود می‌شود؛ و قضیه‌ی اینهمانی که برآمده از قضیه‌ی نخست است، دربردارنده‌ی ضد‌ضربه‌ای است که بر ضد این رابطه‌ی موضوع-محمول عمل می‌کند. (Hegel, 2003, p. 54)

این ادعای اینهمانی موضوع و محمول موتور محرکه ی حرکت دیالکتیکی است. اینهمانی‌ای که می‌کوشیم تا میان موضوع و محمول برقرار سازیم، همواره تناقضی را در بردارد که همانا چیزی جز تلاش برای یکی معرفی کردن دو چیز متفاوت نیست. این تناقض با فهم این حقیقت حل می‌شود که در واقع دو موضوع (کاملا متمایز) وجود ندارد، بلکه تفاوت میان دو موضوع باید با مشاهده‌ی این حقیقت رد شود که این دو چیز در واقع وجوه متفاوتی از یک کل واحد هستند. پس از دریافتن این مساله، می‌توان فهمید که هر دوی موضوع و محمول و طبیعت متناقض‌شان، صرفاً دقایقی ضروری از این کل فراگیر هستند. اکنون ما متوجه ضرورتی می‌شویم که بر اساس آن، دومی (محمول) از بطن اولی (موضوع) برآمده است.

ما یکی از این حرکات را به تفصیل مورد بررسی قرار خواهیم داد تا به چگونگی کارکردش پی ببریم. هگل در کتاب منطق به خوبی تناقض اولیه و ظاهری میان هستی و نیستی، و اینهمانی آنها در مطلق را نشان می‌دهد (Hegel, 1812, p. 22). این تناقض که هستی (Sein) همان نیستی (Nichts) است، با مشاهده‌ی این امر حل شده است که هر دو دقایقی از یک کل فراگیر، یعنی شدن (das Werden) هستند.

این تناقض از تلاش برای تعیین اینکه مطلق چیست، ناشی می‌شود. ما اکنون به واسطه‌ی پدیدارشناسی می‌دانیم که هستی مطلق است.(10) اما از آنجایی که هستی مطلق است، ما نوعی نسبت، یعنی اینهمانی، را میان دو چیز برقرار می‌سازیم: مطلق در نسبت اینهمانی با هستی قرار دارد. حال با توجه به اینکه این دو، یعنی مطلق و هستی دو چیزند، ما از یک سو هستی و از سوی دیگر چیزی را داریم که از آن متمایز است، یعنی مطلق. از آنجا که مطلق از هستی متمایز است، پس مطلق نا-هستی یا نیستی است. در نتیجه، هستی همانا نیستی است (Hegel, 1821, p. 36).(11) به منظور اجتناب از این تناقض، تفکر می‌تواند بکوشد تا مطلق را نوعی نیستی تصور کند. در نتیجه، مطلق هستی است، یعنی هستیِ نیستی. ما دگربار اعلام کردیم که هستی نیستی است.

همانگونه که در بالا اشاره شد، این تناقض با مشاهده‌ی این حقیقت حل می‌شود که هر دو طرف، دقایقی ضروری از یک کل فراگیر هستند، نیستی هستی می‌شود و هستی نیستی می‌شود. بنابراین مطلق نیستی‌ای است که هستی می‌‌شود و هستی‌ای است که نیستی می‌شود. این نوع از تعیین مطلق، تناقض جدیدی را شکل می‌دهد، نامتناهیت مطلق با تغییرات بی‌پایان نیستی‌ای که هستی می‌شود، در تناقض قرار می‌گیرد و در نتیجه این حرکت دیالکتیکی از دل خود امر ادامه می‌یابد و ضرورت حرکتش را به نمایش می‌گذارد.

متافیزیک هگل بر این حرکت دیالکتیکی تفکر بنا شده است. این متافیزیک برای حرکت از دقایق ضروریِ کل به خود کل، یعنی مطلق، محتاج این تناقضات است. این حرکت دیالکتیکی برای به پیش رفتن، نیازمند «منطق حدی» است. این حرکت نیازمند دو طرف متضاد است که در نهایت بتواند آنها را در دل یک کل رفع (12) نماید. همان لحظه‌ای که ما نسبت میان دو حد را بپذیریم، همان که هگل آن را تفکر ریاضی می‌نامد، آنگاه ما «حقیقت غیربالفعل را تنها به مثابه قضایای ثابت و مرده» داریم.

 

5. آیا راسل واقعا نظر هگل را رد می‌کند؟

همانگونه که در بخش دوم ملاحظه کردیم، راسل بر این باور است که نظام هگل نهایتاً با خود در تناقض است. هر محمولی که ما به مطلق نسبت دهیم، به گزاره‌ای کاذب خواهد انجامید.

همچنین مشاهده کردیم که دقیقاً همین طبیعت متناقضِ «منطق حدی» است که برای متافیزیک هگل ضروری است. دانش مطلق همانا حرکتِ مطلق در اندیشیدن به خویشتن است. در واقع رفع تناقضات میان موضوع و محمول به سوی موضوعی از سطح بالاتر به منزله‌ی دقیقه‌ی ضروری حرکتی است که مفهوم محض دانش مطلق است. در چهارچوب نظام هگل، باور به این حقیقت که تمام گزاره‌ها در دل خویش واجد نوعی تناقض‌اند، نه تنها مشکل‌ساز نیست، بلکه ضروری است. این همان قانون تناقضِ مشهور هگل است.

از سوی دیگر، مفروض گرفتن «منطق حدی» با هدف پذیرفتن متافیزیک هگل، فهم منطق مدرن و پیشرفت‌های مدرن در ریاضیات را ناممکن می‌سازد. منطق مدرن و نظریه‌ی مجموعه‌های مدرن، بر بنیاد برنامه‌ی منطق‌محور استوار شده‌اند و نگاه تکثرگرایانه‌ی این رویکرد را نسبت به موجودات، از پیش فرض گرفته‌اند. همانگونه که مشاهده شد، ما بدون کثرت‌گرایی از بنیان نهادن اعداد طبیعی عاجزیم و در نتیجه اگر کلیت منطق موضوع-محمول را بپذیریم، نمی‌توانیم فاهمه‌ی مدرن حاکم بر بنیادهای ریاضیات را بفهمیم. منطق موضوع-محمول نمی‌تواند نسبت‌های نامتقارنی را بفهمد که بنیادهای ریاضیات مطلقاً بر آنها بنا شده‌اند. به نظر می‌رسد، تلاش برای رد این پیشرفت‌های مدرن هزینه‌های گزافی به دنبال داشته باشد.

بنابراین، یافتن موضعی بی‌طرفانه برای قضاوت کردن میان این دو دیدگاه ناممکن به نظر می‌رسد. از دیدگاه متافیزیک هگل، تفکر رابطه‌ایِ (نسبتیِ) ریاضیات ناقص است. این تفکر از نشان دادن ضرورت (درونی) خویش عاجز است. از دیدگاه منطق مدرن نیز، نظام هگل معیوب است، زیرا وجود نسبت‌های نامتقارن را انکار می‌کند.[22]

آنچه از کل مباحث فوق روشن می‌شود، این است که ما باید میان این دو رویکرد دست به انتخاب بزنیم: از یک سو، منطق رابطه‌ایِ (نسبتیِ) برنامه‌ی منطق‌محور و از سوی دیگر، حرکت دیالکتیکیِ مطلق هگل از طریق منطق سنتی. به نظر می‌رسد ما نمی‌توانیم هر دو را بپذیریم، مگر آنکه راهی را بیابیم تا تناقض میان آنها را (به شکلی هگلی) رفع کنیم.[23]

*****************************************************

یادداشت‌های نویسنده (اعداد داخل پرانتز)

  1. راسل این تغییر دیدگاه را در مقاله‌ای با عنوان اتمیسم منطقی (Russell, 1959) بازگو می‌کند.
  2. R.H. Lotze، منطق‌دان و فیلسوف آلمانی (1817 – 1881م)
  3. دقیقاً این تاثیر که راسل از سنت تحلیلی به این مقاله فراروی کرده و در انتظار فرصتی دیگر ماند. آنچه ما می‌دانیم این است که سنت تحلیلی، چندان علاقه‌ای به فلسفه‌ی هگل و مطالعه‌اش ندارد. به باور من، این امر تا حد زیادی نتیجه‌ی مستقیم حملات راسل علیه هگل است. از فلاسفه‌ی دیگری که می‌توان آنها را نیز منشاء این بی‌علاقگی نسبت به هگل در سنت تحلیلی دانست، می‌توان از مور، آیِر و پوپر نام برد. جالب توجه است که فرگه، که وی را پدر منطق مدرن دانسته‌اند، در هیچ‌کدام از آثارش هیچ اشاره‌ای به هگل نمی‌کند. این مساله از آن جهت جالب توجه است که فرگه نیز برای برنامه‌ی منطق‌محورش نیازمند یک جهان کثرت‌گرایانه است، دقیقاً مانند راسل.
  4. همانگونه که در مقدمه بیان شد، راسل عملا باور نداشت که «منطق حدی» ضرورتاً به متافیزیک وحدت‌گرایانه راه می‌برد. این منطق همچنین می‌تواند به یک متافیزیک مونادگرا راه ببرد که در آن کثرتی از موضوعات وجود دارد و هر موضوع کل جهان را در خود دارد.
  5. این تحلیل را می‌توان، مانند مونادهای لایب‌نیتسی، به تمام موجودات تعمیم داد، چرا که تمام موضوعات در نهایت تمام نسبت‌های‌شان با سایر موجودات را، به منزله‌ی جزئی از ذات‌شان، درون خود دارند.
  6. راسل در اصول ریاضیات نشان می‌دهد که تمام روش‌های دیگرِ تلاش برای برپاسازی نظام را می‌توان به این نسبتِ مابین‌بودگی (betweenness) فروکاست.
  7. این رویکرد می‌تواند در تقابل با رویکرد راسل قرار گیرد، چرا که به زعم راسل، یک گزاره مجاز است تنوعی از حدود را در برگیرد.
  8. از آنجا که من فلسفه‌ی راسل را مصداق بارز آن چیزی در نظر گرفتم که هگل تفکر ریاضی می‌نامد، ما در اینجا در باب انتقادات هگل نسبت به تفکر صورت‌گرایانه (فرمالیستی) بحثی نخواهیم کرد.
  9. لطفا توجه داشته باشید که هگل عقیده ندارد که دانش ریاضی نادرست است. شکی نیست که هگل نیز 3+6=9 را درست می‌داند، اما این درستی به زعم هگل پیش‌پاافتاده است. دانش ریاضی دانشی ناقص است، چراکه به خود دانش مطلق توجهی ندارد. دانش مبتنی بر ریاضیات در قبال اشیاء، دانشی بیرونی است، و در نتیجه دانش فلسفی نیست. بنابراین ریاضیات تحت مفهوم علم (Wissenschaft) قرار نمی‌گیرد.
  10. نگاه کنید به مقدمه‌ی منطق که چگونه درنظر گرفتن هستی به عنوان نقطه‌ی آغاز عزیمت کتاب، در آن، توجیه شده است؟
  11. من برهان هگل را اینچنین بازسازی کرده‌ام، زیرا اینجا به روشن‌ترین شکل می‌توان دید که چگونه این حرکت از تمایزِ میان موضوع و محمول برمی‌آید. هگل در منطق، اندکی پیش از این بخش، می‌کوشد تا نشان دهد که از آنجایی که هستی محض هیچ تعینی ندارد، همان نیستی است. به بیان دیگر هستی نیستی است. در اینجا، به جای تناقض میان مطلق و هستی، تناقض میان هستی و نیستی است که حرکت (دیالکتیکی) را آغاز می‌کند. هر دوی این حرکات را می‌توان در منطق یافت و به باور من اینها ذاتاً یکی هستند.
  12. من از اصطلاح رفع (sublating) را در ازای «آفهبونگ» (aufhebung) هگلی به کار می‌برم. آفهبونگ، نفی تمایز میان موضوع و محمول به سوی یک کل است که هر دو آنها را در برمی‌گیرد.

منابع نویسنده

Hegel, G. (1812). Wissenschaft der Logik. Nuernberg: Johann Leonhard Schrag.

Hegel, G. (2003). Phaenomenology des Geistes. Stuttgart: Philipp Reclam jun.

Russell, B. (1914). Logic as the essence of philosophy. In Our knowledge of the external world. London: Allen and Unwin.

Russell, B. (1937). The principles of mathematics. New York and London: W.W. Norton and Company, 2nd edition.

Russell, B. (1959). Logical atomism. In Marsh, R., editor, Logic and Knowledge. London: Allen and Unwin.

پی نوشتهای مترجم فارسی (اعداد داخل کروشه)

[1] این مقاله ترجمه‌ای است از:

Geerdink, L.M, 2009, An evaluation of Russell's attack on Hegel, in:Philosophical Approaches (University of Groningen), No 24, December 2009.

لازم به ذکر است که کلیه‌ی پاورقی‌ها (اعداد داخل کروشه) از مترجم فارسی است که بعد از پی‌نوشت‌های نویسنده (اعداد داخل پرانتز) در انتهای مقاله قرار گرفته است.

[2] بنا به ادعای راکمور، «راسل به عنوان دانشجوی دوره‌ی کارشناسی، تحت تأثیر مک تاگارت، بحث هستی شناختی را معقول یافت و خود را هگلی قلمداد کرد. وی متذکر می شود که در همان زمان، اما برای مدت زمان کوتاه‌تری، مور نیز تحت تأثیر مک تاگارت، هگلی شده بود. به نظر می رسد راسل مور را، که از شکاکیون بود، متقاعد کرده بود تا در کلاس های درس مک تاگارت درباره‌ی هگل شرکت کند. مور، که بعدها نظرات مک تاگارت را رد کرد، به ویژه با بردلی، اصیل‌ترین هگلی انگلیسی، مخالف بود، کسی که تا 1924، یعنی ده‌ها سال بعد از انتشار اثر اصلی‌‌اش، نمود و واقعیت (1893)، همچنان مهم ترین فیلسوف انگلیسی محسوب می شد» (راکمور، 1388).

[3] monism

[4] pluralism

[5] F. H. Bradley

[6] J.M.E. McTaggart

[7] term-logic؛ منظور منطق دوحدی کلاسیک است. نویسنده در ادامه‌ی مقاله، شرحی مختصر از آن به دست خواهد داد.

[8] Monadistic philosophy

[9] Monistic philosophy

[10] خود راسل در کتاب پیشرفت فلسفی من صریحا ادعا می‌کند که واکنش‌اش در برابر ایده‌آلیسم، درغلطیدن مفرط به دل رئالیسم بود. «من قانع شدم که استدلال‌های (ایده‌آلیستی) هگل نامعتبر بودند، پس موضعی مطلقاً متضاد اختیار کردم و به این باور روی آوردم که واقعیتِ هرچیزی را نمی‌توان ابطال کرد» (Russel, 1959, p. 10). ردینگ با اشاره به همین عبارت راسل، ادعا می‌کند که اتخاذ نگرش کثرت‌گرایانه‌ی راسل در برابر وحدت‌انگاری هگلی، نتیجه‌ی چرخش در همین دوره‌ی راسل بود. «پس در تضاد با وحدت‌گرایی که باور داشت ضرورتاً از اصول اولیه‌ی روابط درونی نشات گرفته است، راسل موضع مطلقا متضادِ رویکرد اتمیستیِ کثرت‌گرا را اتخاذ کرد» (Redding, 2007, p. 4).

[11] relation

[12] Logic as the essence of philosophy

[13] Aporia، به معنای نوعی سردرگمی است که از مجموعه گزاره‌هایی تشکیل می‌شود که به طور مجزا محتمل، اما به صورت جمعی ناسازگار می‌باشند. به منظور غلبه بر تناقضاتی که منجر به آپوریا می‌شود، باید حداقل یکی از نظریه‌های مورد بحث در این ناسازگاری را کنار بگذاریم. همواره گزینه‌های مختلفی در اینجا وجود خواهند داشت و منطق به خودی خود نمی‌تواند هیچ راه برون‌رفتی را از میان‌شان بیابد.

[14] The Absolute؛ در ازای این اصطلاح می‌توان از معادل مطلق یا امر مطلق بهره برد. با توجه به عدم امکان ترجمه‌ی حرف تعریف the در زبان فارسی و متمایز بودن مطلق در مقام اسم (the absolute) از مطلق در مقام صفت (absolute)، در متن فوق هرجا اسم مطلق مدنظر بوده، از معادل مطلق به صورت برجسته (bold) استفاده شده است.

[15]  relational proposition

[16] «a is grater than b». در متن از متغیرهای a، b و c یا x، y و z استفاده شده است که به منظور سهولت مخاطب فارسی زبان، این متغیرها به الف، ب و ج ترجمه شده است.

[17] monism

[18] pluralism

[19] Logistic program

[20] asymmetrical

[21] منظور هگل این است که ریاضیات چنان دچار صورت‌زدگی (فرمالیسم) شده است که نه دیگر با خود امر، بلکه گویی فقط با صورت ذهنی آن، یا حتی به بیان دقیق‌تر تنها با خود سر و کار دارد. من در جایی دیگر شرحی نسبتاً مفصل از حمله‌ی هگل به ریاضیات را به دست داده‌ام که مخاطب را جهت مطالعه‌ی بیشتر به آنجا ارجاع می‌دهم (نک. اردبیلی، 1390، صص 72-80(.

[22] نمونه‌ی دیگری که نویسنده در مقاله‌اش بدان اشاره نکرده است، اما می‌توان با استفاده از آن سنجش و بررسی حملات راسل علیه هگل را گامی به پیش برد، نقد راسل بر عدم تمایز «استِ اینهمانی» و «استِ محمولی» نزد هگل است. در واقع، «راسل فلسفه‌ی هگل را به دلیل خلط کردن «استِ اینهمانی» و «استِ محمولی» محکوم می‌کند. هرچند راسل این انتقادش را به منطق هگل معطوف می‌کند، اما هگل به این مساله در دو فصل نخست پدیدارشناسی روح اشاره می‌کند ... . صورت آگاهی‌ای که هگل در «یقین حسی» تحلیل می‌کند، یکی بودن «استِ اینهمانی» و «استِ محمولی»، را فرض می‌گیرد، یا به بیان دقیق‌تر، از حمل، و در نتیجه از هر استفاده‌ی محمولی از «است» صرف نظر می‌کند» (Westphal, 2010, p 179). به بیان دیگر هگل می‌کوشد تا رویکردی مجموعه‌گرا را نسبت به جوهر اتخاذ کند و در نتیجه به زعم وی، ذات جوهر، نه امری زیرنهادی یا ایجابی یا فی نفسه، بلکه صرفا مجموعه‌ی اعراضش، یا به تعبیری ایده‌آلیستی‌تر، وجودش برای دیگری یا معنایش برای ماست. در نتیجه استِ اینهمانی چیزی جز استِ محمولی نخواهد بود. در اینجا نیز شاهدیم که انتقادات راسل از بستر و منظری متفاوت با هگل طرح می‌شود و بر رویکرد هگل وارد نیست.

[23] این ادعا که شاید ایده‌ی آفهبونگ یا رفع هگلی را بتوان در خصوص خود هگل یا اختلافاتش با سایرین به کار برد، تاکنون بسیار مورد اشاره‌ی شارحان و فیلسوفان پس از هگل قرار گرفته است. آفهبونگ هگلی واجد این قابلیت است که طرف متضاد با خود را به تمامی نابود نکند، بلکه آن را در عین نفی، حفظ کرده و تعالی بخشد. به تعبیر دیگر، نفی دیالکتیکی نفی‌ای است که هیچ چیز را به کلی دور نمی‌اندازد، بلکه اتفاقا راه حل را در همین تضادها می‌جوید و همواره می‌کوشد تا از دل خونین‌ترین دشمنان خویش هم عناصری را بیرون کشیده، حفظ کرده، تعالی داده و رستگار کند. از دیگر نمونه‌های اعمال منطق دیالکتیکی هگل بر خود هگل، یا نسبتش با فلسفه‌ی تحلیلی می‌توان به مقاله‌ی پل گیلادی با عنوان «هگل: فارماکون فلسفه‌ی تحلیلی» اشاره کرد که به زعم وی «هگل را می‌توان هم به عنوان «زهر» (poison) (یا عنصر نفی کننده) برای فلسفه‌ی تحلیلی و هم به عنوان «درمان» (cure) (یا عنصر نجات بخش) برای آن در نظر گرفت» (Giladi, 2011). جمله‌ی انتهایی مقاله از این حقیقت پرده برمی‌دارد، که حتی اگر اندیشه‌ای را در مقابل فلسفه‌ی هگل قرار دهیم و حتی از نوعی دوراهی سخن بگوییم، در نهایت آنتی‌تزی در برابر هگل طرح کرده‌ایم و در نتیجه همچنان در زمین بازی دیالکتیک هگلی به سر می‌بریم.

 

منابع مترجم فارسی در پاورقی‌ها

  1. اردبیلی، محمدمهدی، 1390، آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل، تهران: انتشارات روزبهان.
  2. راکمور، تام، 1388، «فلسفه‌ی تحلیلی و چرخش هگلی»، در اطلاعات حکمت و معرفت (شماره 11)، ترجمه: بهرام بهین.

  3. 3. Giladi, Paul, 2011, Hegel: Analytic Philosophy’s Pharmakon, in: http://www.academia.edu.
    4. Redding, Paul, 2007, Analytic Philosophy and the Return of Hegelian Thought, London & New York: Cambridge University Press.
    5. Russell, Bertrand, 1959, My Philosophical Development, London: Allen and Unwin press.
    6. Westphal, Kenneth, 2010,” Hegel, Russell, and the Foundations of Philosophy”, in: Hegel and the Analytic Tradition, edited by: Angelica Nuzzo, London & New York: Continuum International Publishing Group.
... دکتر محمدمهدی اردبیلی ... نویسنده، مترجم و مدرس فلسفه
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :