در حاشیه مدرنیته
آنجا که خطر هست قدرتی نجات‌بخش نیز خواهد بالید (هولدرلین)
نویسنده: محمدمهدی اردبیلی - چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

یادداشت زیر در روزنامه تهران امروز به تاریخ 28 اسفند 1391 به چاپ رسید که متاسفانه بخشهایی از آن به دلایلی حذف شد و مطلب عقیم ماند. با توجه به کمبود منابع فارسی در مورد فلسفه فیشته و همچنین عدم پرداختن مفسرین فارسی زبان به فلسفه وی، به نظرم این متن مختصر می تواند تا حدی برای آشنایی اولیۀ مخاطب علاقه مند در خصوص فلسفه فیشته راهگشا باشد. از همین رو متن کامل یادداشت مزبور، در مقام مدخلی بسیار مختصر برای آشنایی با اندیشه فیشته، در این وبلاگ بازنشر می‌شود. متن تا حدی دشوار است و امیدارم مخاطبان با صبر، حوصله و دقت به مطالعه آن بپردازند.

لینک متن تلخیص شده در روزنامه تهران امروز:

http://www.tehrooz.com/1391/12/28/TehranEmrooz/1138/Page/11/

فلسفه فیشته در یک نگاه

فیشته، در مقام خلف بلافصل کانت، کار خود را از فلسفۀ نقادی کانت آغاز کرد، اما به جای ابتنای فلسفه‌اش بر مباحث نظری و معرفتی، نقطۀ عزیمت خود را عقل عملی و سوژۀ مختار و آزاد قرار داد. به بیان ساده‌تر، سنگ بنای اندیشۀ فیشته نه مفهوم عقل، جهان یا حتی خدا، بلکه «من» است. «منِ» مورد نظر فیشته‌ البته از اساس با «منِ» تجربی یا حتی سوژۀ مدرن دکارتی متفاوت است. وی از منِ استعلایی آغاز کرده و کوشید تا بدین ترتیب مسالۀ کانتی برآمده از شیء فی‌نفسه را برطرف نماید. در این راستا فیشته دو «من» را از یکدیگر متمایز کرد. نخست «من» متناهی که مشروط، محدود و متعین است و می‌توان آن را با من تجربی یا ساحت نظری عقل محض پیوند زد. این «من» پیشاپیش دچار توهم رئالیستی وجود مستقل ابژه‌های بیرونی در برابر خود است. اما «من»ای که فیشته اساس فلسفه‌اش را بر آن استوار می‌سازد، نه «منِ» متناهی، بلکه «منِ» مطلق است. منِ مطلق هرچند با من استعلایی کانتی پیوند می‌خورد، اما از ساحت منطقی و فی‌نفسۀ آن فراتر رفته و وجهی هستی‌شناسانه می‌یابد. «منِ» مطلقْ نامحدود، نامشروط و تعین‌ناپذیر است که نه صرفاً شناسندۀ جهان، بلکه برسازندۀ آن است. این من دیگر نه «منِ» منفعل رئالیستی-تجربی است ونه حتی «من» فعالی که صرفا مقولات را بر جهان پدیداری می‌تاباند، بلکه این «من» خالق ابژه‌ها، خالق جهان و فعالیت مطلق است؛ در یک کلام، «من همه چیز و همه چیز من است».

البته روشن است که آگاهی از این من، نه از راه تجربۀ حسی «منِ» تجربی صورت می‌پذیرد و نه از راه تصور من در مقام نوعی پیش‌شرط، بلکه راهی که فیشته پیشنهاد می‌دهد، تنها به واسطه‌ی نوعی کشف بی‌واسطه یا شکلی از شهود ذهنی محض ممکن می‌شود. در این راه فیشته مفهوم «نا-من» (Nicht-Ich) را پیش می‌کشد و می‌کوشد تا با در برابر قرار دادن آن با «منِ» تجربی، به نوعی «منِ» مطلق راه ببرد. این گفتۀ مشهور وی نیز در همین بستر قابل تفسیر است که «در من، من، نا-من را در برابر منِ تقسیم‌شدنی قرار می‌دهد». وی می‌کوشد تا بدین ترتیب تعارض مشکل‌ساز کانتی میان نومن و فنومن را حل کرده و نشان دهد که من متناهی و نا-من، هر دو، درون امر مطلق که همان «منِ» مطلق است به سر می‌برند و هیچ نومن یا امر فی‌نفسه‌ای خارج از من مطلق وجود ندارد. علاوه بر رفع شکاف میان نومن و فنومن، از دیگر نتایج رویکرد فوق این است که فیشته شکاف میان سوژه و ابژه را نیز به بطن این «منِ» مطلق برکشیده و رابطۀ من و جهان را نه از جنس شکاف سوژه و ابژه بلکه از نوع سه‌گانۀ تصویر (جهان)، تصویرساز (منِ مطلق) و مشاهده‌گر (منِ شناسا) معرفی کند.

پس از فیشته اخلاف ایده‌آلیست وی به روشنی نشان دادند که رویکرد وی چنان دچار سوبژکتیویسم است که نهایتا به سولیپسیسم خواهد انجامید. شلینگ فیشته را متهم کرد که به دلیل ناتوانی در رفع تعارض سوژه/ابژه، به ناچار به انهدام و حذف یکی از طرفین معادله (یعنی ابژکتیویته) و فروکاستن آن به ساحت سوژه مبادرت ورزید و در نتیجه هیچ‌گاه نتوانست از دام سوبژکتیویته رهایی یابد. هگل نیز هرچند اندیشۀ فیشته را نسبت به کانت نوعی پیشرفت قلمداد می‌کند و ادعا می‌کند که «فیشته استنتاج کانتی مقولات را از زواید پیراست و به علم حقیقی شناخت مبدل کرد»، اما در عین حال، در رسالۀ تفاوت میان نظام فلسفی فیشته و شلینگ، به نقد فیشته پرداخته و فلسفۀ وی را نهایتا عاجز از حل دوآلیسم‌های فلسفی و «موسس تقابل‌های متصلب» معرفی می‌کند. به زعم هگل، این نهایتا اندیشۀ شلینگ بود که توانست با درکی ابتدایی از رابطۀ دیالکتیکی میان سوژه وابژه و همچنین با استمداد از وحدت جوهری اسپینوزایی و ادغام آن در نوعی فلسفۀ طبیعت پویا، به سوی رفع دوآلیسم‌های فوق گام بردارد.

... دکتر محمدمهدی اردبیلی ... نویسنده، مترجم و مدرس فلسفه
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :