در حاشیه مدرنیته
آنجا که خطر هست قدرتی نجات‌بخش نیز خواهد بالید (هولدرلین)
نویسنده: محمد مهدی اردبیلی - شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢

متن زیر یادداشت حسام سلامت دربارۀ کتاب «آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل» است که در شماره 55 کتاب ماه فلسفه، فروردین 1391 منتشر شد. به بهانۀ دوساله شدن انتشار کتاب، متن آن در اینجا منتشر می شود.

       

اول؛

فیلسوف بزرگ فیلسوفی است که پس از مرگش همچنان می‌نویسد، حتی بیشتر از آنچه در طول حیاتش نوشته است. این همان غلبه بر مرگ است، به اتکای نوشتن. او چگونه می‌نویسد؟ از رهگذر نوشته‌شدن، او لابه‌لای خطوط آنان که او را می‌نویسند، می‌نویسد، او در و به واسطه‌ی دیگری می‌‌نویسد. او چنان زیرک است که حتی به دست آنهایی که علیه او می‌نویسند نیز به نوشتن خود ادامه می‌دهد.

دوم؛

میشل فوکو جایی گفته است که «تمامی دوران ما، از منطق‌اش بگیریم تا معرفت‌شناسی‌اش، چه از طریق مارکس یا از جهت نیچه، کوشیده است از سلطه‌ی هگل رها شود» (فوکو، نظم گفتار، 1380: 61). خود فوکو اما بهتر از هر کسی می‌دانست که حتی در آنچه اندیشیدن بر ضد هگل را برای ما ممکن می‌کنند تا چه حد «عناصر هگلی» وجود دارد. احتمالاً حق با فوکو است وقتی که می‌گوید هرگونه تلاشی برای خلاصی از احاطه‌ی هگل «هنوز احتمالاً نیرنگی است که او به ما می‌زند»، و اگر این نیرنگ از جنس همان نیرنگی باشد که هگل گمان می‌کرد «عقل» در آن مهارتی چیره‌دستانه دارد، آنوقت همه‌ی مخالف‌خوانی‌ها با هگل چیزی نیست جز همان منفیتی که «عقل» از رهگذر نیروی آن خود را محقق می‌کند و صیرورت خودِ روح را پیش می‌اندازد. با این وصف، فلسفه‌ی هگل فلسفه‌ای زنده است، و فلسفه‌ی زنده باید بنویسد، چه به دست دوستانش و چه به دست دشمنانش.

سوم؛

یکی از دوستانِ هگل کتابی نوشته که نشر روزبهان در پاییز 1390 آن را منتشر کرده است: «آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل». بد نیست نام این دوست را به خاطر بسپاریم چون بعدها، چه اینجا و چه جاهای دیگر، از او بیشتر خواهیم شنید: محمدمهدی اردبیلی. همانطور که از عنوان‌اش پیداست کتاب متمرکز است بر شرح و تفسیر بخش اول و دوم «پدیدارشناسی روح» که به ترتیب به آگاهی و خودآگاهی اختصاص دارد. از این حیث کتاب هدف متواضعانه‌ای پیش پای خود گذاشته است: اندیشیدن به کمتر از یک سوم «پدیدارشناسی روح». کتاب اردبیلی جدا از مقدمه‌اش که به جایگاه «پدیدارشناسی روح» در فلسفه‌ی هگل، ماجرای نگارش خود کتاب و معنای پدیدارشناسی و روح پرداخته است، متناسب با بخش‌بندی‌های خود «پدیدارشناسی» تنظیم شده است: فصل اول به پیشگفتار کتاب اختصاص یافته است. اردبیلی پیشگفتار «پدیدارشناسی» را به مثابه‌ی مانیفست فلسفی هگل دوره‌ی میانی قرائت می‌کند و از همین رو زمان زیادی را صرف کاویدن آن می‌کند. فصل‌های دوم، سوم و چهارم به ترتیب به یقین- حسی، ادارک، و نیرو و فاهمه اختصاص دارد که در واقع همان دقایق یا برهه‌های آگاهی‌اند. فصل پنجم گذار آگاهی به خودآگاهی را توضیح می‌دهد، همان برهه‌ای که آگاهی خود را به وساطت یک آگاهی دیگر به ابژه‌ی خود بدل می‌کند. فصل‌های بعدی کتاب، فصل‌های ششم، هفتم و هشتم، به سراغ دقایق این برهه می‌روند: خدایگان و بنده، تلاش برای آزادی، و آگاهی ناشاد. با پایان سفر روح در برهه‌ی خودآگاهی و در آستانه‌ی ورود به دقیقه‌ی عقل، کتاب اردبیلی نیز به پایان می‌رسد. با این وصف، «آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل» آشکارا کتابی ناتمام است، و ما باید امیدوار باشیم که اردبیلی کار را روزی، سرانجام، تمام کند.

چهارم؛

از انتشار خودِ «پدیدارشناسی روح» به فارسی چیزی نمی‌گذرد. شاید فاصله‌ی انتشار خودِ «پدیدارشناسی» و کتاب اردبیلی سه ماه هم نباشد. از این حیث، «آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل» احتمالاً در بهترین زمان ممکن منتشر شد. هر چه باشد، از آنجایی که هر مواجهه‌ی اولیه‌ای با «پدیدارشناسی» احتمالاً دیر یا زود سرش به سنگ می‌خورد و در بهترین حالت- یعنی اگر بالکل دلسرد نشده باشد- کنجکاوانه از پی کمک خواهد دوید، کتاب‌هایی چون کتاب اردبیلی که مشخصاً بر روی دقایق، مفاهیم و ساختار دیالکتیکی «پدیدارشناسی» تمرکز کرده‌اند قاعدتاً یاری‌رسان خواهند بود. اساساً در سنت آکادمیک غرب، بر گرد متون پایه‌ای یا بنیادین یا در واقع همان «آثار کلاسیک»، مجموعه‌‌ی جامعی از شرح‌ها و تفسیرها وجود دارد که هر یک برحسب هدفی مشخص نوشته شده‌اند، شماری برای توضیح کلی اثر به مخاطبان تازه‌کار یا متوسط یا حتی «پیشرفته»، شماری دیگر برای توضیح زمینه‌های تاریخی اثر، شماری دیگر برای توضیح یک مفهوم مشخص و شماری دیگر برای اهداف دیگر. این یعنی خوانندگان این آثار هیچگاه به حال خود رها نمی‌شوند تا یکضرب و مستقیم به سراغ آنها بروند. جدا از مصادیق اندک‌شمار استثنایی، نتیجه‌ی این دست مواجه‌شدن‌ها اغلب یا دلزدگی و عقب‌نشینی است یا گیجی و آشفته‌ذهنی، البته فارغ از مواردی که ممکن است به صرف بازکردن خود کتاب توهم دانستگی به سر کسی بزند. اگر آنچه گفتیم کم‌وبیش درست باشد آنوقت باید اعتراف کرد که کتاب اردبیلی با وجود گستره‌ی محدود موضوعی‌اش کتابی است که خودش جایگاه‌اش را از همان اول، از همان عنوان‌بندی‌اش، مشخص کرده است و این یعنی تکلیف‌ این کتاب با خودش روشن است، کاملاً معلوم است که به چه منظوری نوشته شده است، ما نیز، به نوبه‌ی خود، می‌دانیم که کجا و چرا باید به سراغ‌اش برویم. از این حیث و تا آنجایی که به ایران و آثار تألیفی مربوط می‌شود، «آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل» در نوع خود اولین کتاب است، کتابی که بر گرد کتابی دیگر می‌چرخد و سعی می‌کند آن را روشن کند. و این برای فضای فکری آشوب‌زده‌ی ما هیچ کم از غنیمت ندارد.

پنجم؛

محمدمهدی اردبیلی سنگ بزرگی برنداشته، ولی همانی که برداشته را تا خود مقصد برده است. «آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل» چیزی کمتر از اثری پژوهشگرانه و محققانه نیست. اردبیلی برای توضیح دو بخش از «پدیدارشناسی» عملاً با اهم آثاری که مستقیم یا غیرمستقیم به هگل و پدیدارشناسی مربوط می‌شده‌اند، کلنجار رفته است. مسلماً این به اصطلاح «کثرت منابع» به خودی‌خود هیچ اهمیتی ندارد، مهم مناسبت ارجاعات و ربط منطقی آنها است که در کتاب اردبیلی جابه‌جا رعایت شده است. کتاب او به راحتی می‌توانست به کشکولی از شرح‌ها و تفاسیری که از اینجا و آنجا دستچین شده است تبدیل شود. اردبیلی اما توانسته است منابع و ارجاعات را مدیریت کند و راه خود را از خلال آنها باز کند. «آگاهی و خودآگاهی» در مجموع درست مهندسی شده است: بهترین مواد و مصالح که روی پایه و اساسی محکم سوار شده‌اند. البته ساختاری که او برای کتاب برگزیده است، یا در واقع همان هدفِ صرفاً توضیحی و مفسرانه‌ای که پیش پای خود گذاشته است، پیشاپیش دستان او را برای بسط ایده‌های خلاقانه یا تبدیل کتاب به کتابی «نوآورانه» بسته است. او در بهترین حالت می‌توانسته است به سمت صورت‌بندی‌های شفاف و بیانگری‌های دقیق برود تا تکلیف دشواره‌های خود «پدیدارشناسی» را روشن کند؛ و این دقیقاً همان کاری است که اردبیلی انجام داده است.

ششم؛

با وجود همه‌ی اینها آدم وسوسه می‌شود بپرسد با وجود اینهمه شرح و تفسیرهای درخشان به زبان‌های اصلی آیا بهتر نبود یکی از آنها یا حتی مجموعه‌ای از آنها را ترجمه کرد، عوض آنکه خود را به دردسر تألیف، آن هم درباره‌ی احتمالاً دشوارترین فیلسوف سنت ایدئالیستی، انداخت؟ اساساً چرا باید کاری را که دیگران بی‌گمان خیلی بهتر از ما انجام داده‌اند، تکرار کرد؟ چرا باید راهی را که بارها طی شده است باری دیگر، آنهم با مشقتی نفس‌گیر، پیمود؟ درست است که این پرسش‌ها از منظری «ترجمه‌گرایانه» طرح شده‌اند - منظری که، دست‌کم در نسخه‌های اغراق‌شده‌اش، ترجمه را تنها شیوه‌ی ممکن تفکر برای ما می‌داند- اما بر روی مسئله‌ی بنیادینی دست می‌گذارند: آیا تألیف ممکن است؟ قاعدتاً تکلیف این پرسش را نمی‌توان همینجا روشن کرد اما محض طرح مسئله هم که شده اجازه بدهید این موضوع را به خاطر بسپاریم که هر تألیفی اساساً پروبلماتیک است. پروبلماتیک نمی‌تواند از دو حالت خارج باشد: یا درون‌متنی است، یعنی از دل صورت‌بندی‌های مفهومی خودِ متن بیرون می‌آید، و یا برون‌متنی، که در این صورت تابع جهان سراسر حادث نیروهای خارج و مناسبات میان آنها است. تا آنجایی که به زبان‌های اصلی و سنت‌های آکادمیک متناظر با آنها مربوط می‌شود، «تألیفات پروبلماتیک درون‌متنی» از در و دیوار آکادمی فرومی‌بارد: حتی تصور اینکه هگل و «پدیدارشناسی روح»اش تا چه حد موضوع کتاب‌ها و مقاله‌ها و پایان‌نامه‌ها قرار گرفته‌اند آدم را به وحشت می‌اندازد. اینجاست که سروکله‌ی ترجمه‌گرای ما باری دیگر پیدا می‌شود. او با قیافه‌ای حق‌ به جانب می‌گوید: یک تألیف هگلی درباره‌ی «پدیدارشناسی» چه چیزی می‌خواهد بگوید که تا حالا گفته نشده است، این تألیف دست روی چه موضوعی می‌خواهد بگذارد که تا حالا دست روی آن نگذاشته‌اند؟ در واکنش به دعاوی ترجمه‌گرا چه می‌توان گفت؟ بیایید بکوشیم پاسخی هگلی به او بدهیم: ترجمه، حتی در بهترین حالتش، کار انتزاعی است، یا، به بیان دقیق‌تر، بهره‌مندی از کار دیگری است. ترجمه با ابژه‌اش درگیر نمی‌شود، روی آن کار نمی‌کند، آن را تغییر نمی‌‌دهد. ترجمه با این خیال خام سرخوش است که می‌تواند ابژه‌اش را به گونه‌ای بی‌واسطه، آنچنان که در خود هست، تصاحب کند. تألیف اما به ابژه‌اش هجوم می‌برد و به قلب آن می‌زند. دستکارانه روی آن کار می‌کند تا شیوه‌ی کارکردن با آن را بیاموزد. واسازی‌اش می‌کند تا باری دیگر آن را سرهم‌بندی کند. مسئله برای سوژه‌ی تألیف این نیست که بداعتی خلاقانه به خرج بدهد، مسئله برای او، پیش و بیش از هر چیز، بر سر خودآگاهی است، و این تنها از رهگذر مواجهه‌‌ی کارورزانه با خودِ ابژه ممکن می‌شود.

هفتم؛

نسل ما «باید» دست به تألیف بزند، نه فقط «تألیفات پروبلماتیک برون‌متنی»، تألیفاتی که متناسب با پروبلماتیک‌های تاریخی هر اجتماعی است، بلکه تألیفاتی که سودایی بیشتر از توضیح پروبلماتیک‌های درون‌متنیِ متون سرنوشت‌‌ساز و تعیین‌کننده‌‌ ندارند. «آگاهی و خودآگاهی در پدیدارشناسی روح هگل» در نسل ما احتمالاً نخستین کتاب مؤلفانه - به معنای دوم کلمه- است. اگر گوشه‌چشمی به این واقعیت بیاندازیم که تعداد آثار تألیفی راجع به هگل در زبان فارسی به زحمت به تعداد انگشتان یک دست می‌رسد، آنوقت اهمیت کتاب اردبیلی باز هم بیشتر می‌شود. همه‌ی این آثار پیشترنوشته‌شده به اصطلاح محصول کار «قدما» است، اساتید پُرسابقه و پابه‌سن‌گذاشته‌ای که هگل‌شناسانه راجع به هگل نوشته‌اند. «آگاهی و خودآگاهی» اما حاصل نیروی جوانی است، محصول شجاعتِ یک هگلی جوان در زدن به قلب خود موضوع. این جوانی اما جوانی‌ای فُرم‌یافته است، با دیدگانی باز و یکسره به دور از توهم رادیکالیته‌‌ای بی‌مهار. اتفاقاً جوانیِ هگلیِ جوان ما خیلی بیشتر از قدمت قدمای هگل‌شناس با دانش سازمان‌دهی‌شده، مفاهیم ساختاریافته و صورت‌بندی‌‌های تدقیق‌شده جور درآمده است. اوج درخشش کتاب مؤلفانه‌ی اردبیلی همین گره‌زدن شجاعت و جوانی به وساطت فُرمی منطقی است.

هشتم؛

هگلی جوان ما در آخرین خطوط مقدمه‌اش می‌نویسد: «لازم می‌دانم امیدواری خود را مبنی بر امکان نگاشتن جلد دوم این کتاب ابراز دارم که دربرگیرنده‌ی شرح مابقی سفر پدیدارشناسانه (عقل و روح) باشد. بی‌شک انتشار همین جلد نخست و بازخورد آن در عرصه‌ی عمومی یکی از عوامل مؤثر در تحقق یا عدم‌تحقق این امید خواهد بود». بازخورد یک کتاب مگر چیست جز خوانده‌شدن آن؟ و کتاب اردبیلی از هر نظر که بنگریم شایسته‌ی خوانده‌شدن است. با این اوصاف او باید هر چه زودتر دست به کار جلد دوم کتابش شود، او باید پروژه‌ای که آغازیده را تکمیل کند.

نویسنده: محمد مهدی اردبیلی - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

واسازی دریدایی ترجمۀ پست‌مدرنِ آفهبونگ هگلی است

 منبع: روزنامه اعتماد 21/10/1392
http://etemadnewspaper.ir/Released/92-10-21/226.htm#263758
فایل پی دی اف:
http://www.magiran.com/ppdf/nppdf/3291/p0329128700111.pdf

جلسۀ رونمایی کتاب «واسازی هگل» بعدازظهر پنجشنبه 19 دی‌ماه در موسسه رخدادتازه برگزار شد. این کتاب مجموعه مقالاتی از ژاک دریدا، هاینتس کیمرله، سایمون کریچلی، دبورا شافن و سوزان گیرهارت است که توسط محمدمهدی اردبیلی و مهدی پارسا به فارسی ترجمه شده و انتشارات رخدادنو آن را منتشر کرده است.


در ابتدای جلسه مهدی پارسا دربارۀ ایدۀ اصلی کتاب سخن گفت. به گفتۀ وی، اگر کار اصلی دریدا در فلسفه را واسازیِ متافیزیک حضور بدانیم، متافیزیک در هگل حاضرتر از همه‌جا است. هگل نقطه‌ی اوج و کمال متافیزیک است. اما این کمال، پایان نیز هست. پایان متافیزیک که نیچه و هایدگر از آن سخن می‌گویند از هگل آغاز شد. هگل نه تنها دلیل، بلکه علتِ پایان متافیزیک بود. دریدا در آثار خود درباره‌ی هگل تلاش می‌کند نقاطی را در متن هگل بیابد که نظام متافیزیکیِ دیالکتیک از آنجا فرومی‌پاشد. نقاطی که به دیالکتیک تن نمی‌دهند.

پاراسا با اشاره به مقالۀ سایمون کریچلی درباره‌ی کتاب ناقوس مرگ دریدا که شکل دهنده‌ی فصل نخست کتاب واسازی هگل است، ادعا کرد که کریچلی متأثر از امانوئل لویناس به خوانش دریدا می‌پردازد و ادعا می‌کند که آنچه نظام هگلی را صلب و خشن می‌سازد فقدان احساس اخلاقی در آن است. دیالکتیک هگلی غیر اخلاقی است. اخلاق همچون مرحله‌ای در سیر پیشرفت این نظام خُرد و نابود می‌شود. در نبرد برای کسب رسمیت یا بازشناسی، دو طرف هیچ احساس اخلاقی به هم ندارند، بلکه صرفاً برای کسب هویت از هم سود می‌جویند. مشکل دیالکتیک هگلی این است که منطق حاکم بر آن در تمام مراحل از ابتدا تا انتها یکی است، یعنی همان نبرد برای کسب رسمیت یا بازشناسی و هویت یا تعین. و این امر هگل را در تقابل با کانت قرار می‌دهد که در ایده‌ی یک تاریخ جهانی با هدفی جهان‌وطن معتقد است که پیشرفت تاریخ به پیشرفت احساس اخلاقی در جهانِ انسانی منجر می‌شود.

پارسا سخنانش را چنین ادامه می‌دهد که از سوی دیگر، دریدا در خود متن هگل نقطه‌ای می‌یابد که نشان دهنده‌ی اوج احساس اخلاقی است. داستان آنتیگونه در پدیدارشناسی روح که در آن آنتیگونه به شیوه‌ای غیر دیالکتیکی به برادرش پلونیکِس عشق می‌ورزد. این رابطه سرشار از احساسی اخلاقی است که «موتور سه‌زمانه‌ی دیالکتیک» نمی‌تواند به سادگی آن را به عنوان مرحله‌ای مورد بهره‌برداری قرار دهد. مسئله درباره‌ی تکینگی اخلاق است که در کتاب عناصر فلسفه‌ی حق در حیات اخلاقیاتی منحل می‌شود. از نظر دریدا اخلاق فردی کانتی نمی‌تواند صرفاً مرحله‌ای حل‌شونده در سیر دیالکتیک باشد. مفهوم خانواده نقطه‌ی ورود دریدا به نظام هگلی است. هگل عشق را محور خانواده می‌داند، اما خانواده برای هگل در عناصر فلسفه‌ی حق صرفاً مرحله‌ای برای گذار به جامعه‌ی مدنی است و بنابراین هدف خانواده تربیت مردانی است که شهروند جامعه‌ی مدنی باشند. عشق صرفاً ابزاری برای این تولید مثل مردانه است. زنانگی در هگل کاملاً طرد می‌شود. مادر عنصر مادی دیالکتیک خانواده است و دختر اصلاً جایی ندارد. این طرد به زعم دریدا در واقع طرد عنصر اخلاقی از نظام است. عنصری که در چهره‌ی آنتیگونه، یعنی دختر خانواده، و رابطه‌اش با برادر، بروز می‌یابد. در حالی که تنها روابطی که قرار است در چارچوب هگلی در خانواده وجود داشته باشد رابطه‌ی واقعی پدر و پسر و رابطه‌ی کمکیِ پدر و مادر است. عشق هگلی اخلاقی نیست.

بنابراین طرد زنانگی در هگل در کنار طرد یهودیت قرار می‌گیرد. دریدا ادعا می‌کند که در چارچوب اندیشۀ هگل، کانت یهودی است. در یهودیت عشق وجود ندارد بلکه صرفاً وظیفه وجود دارد. در مسیحیت خداوند موضوع عشق است، اما در یهودیت فرمانروایی است که باید از وی بر حسب وظیفه پیروی کرد. اخلاق کانتی نیز وظیفه‌مدار است. من وظیفه دارم در قبال انسان‌ها اخلاقی عمل کنم، نه اینکه صرفاً به فردی خاص عشق بورزم. بدین ترتیب، دریدا از جنبه‌های مختلف به طرد اخلاق و بازگشت آن در هگل می‌پردازد.

سپس محمدمهدی اردبیلی مترجم دیگر کتاب به معرفی کتاب پرداخت. به گفتۀ وی صرف‌نظر از محتوای کتاب، یکی از نکات مثبت این کتاب آن است که دو مترجمِ فلسفه‌خوانده با دو رویکرد و تخصص مختلف، یکی در حوزۀ فلسفۀ دریدا و دیگری در حوزۀ فلسفۀ هگل، توانستند کنار هم کار کنند. وی ابراز امیدواری کرد که دوتا شدن آشپز نه به شور شدن آش، بلکه به هم‌اندیشی، تعمیق مباحث و غنی‌تر شدن ترجمه منجر شده باشد. همچنین وی این کتاب را نمونۀ بارز یک «مجموعه مقالۀ» معین و هدفمند معرفی کرد که برخلاف بسیاری از کتاب‌سازی‌های رایج به یک ایدۀ بسیار مشخص و آن هم نقدهای دریدا بر هگل می‌پردازد و به همین دلیل «از هر دری سخنی» نیست و یک کتاب جامع، منسجم و غایتمند است.

اردبیلی دربارۀ موضوع کتاب افزود، دغدغۀ خود من در چند سال گذشته نقد هگل با هگل بوده است. یعنی با پذیرش سلاح دیالکتیکی نقادانۀ هگل به نقد خود هگل بپردازیم و وی را وارد همان عمارتی کنیم که ساخته است. نوع واسازی هگل توسط دریدا هم به نظرم تا حدی در این قرائت می‌گنجد. دریدا با هگل رابطه‌ای خصمانه برقرار نمی‌کند، بلکه با سکنی گزیدن در داخل متن خود هگل می‌کوشد تا بخش‌هایی از آن را برجسته سازد که خوانش‌های معمول سهواً یا عمداً نادیده می‌گیرند. بنابراین اینجا واسازی دریدا، یک نقد حقیقی است. یعنی برخلاف سنت نقد در جامعۀ ما، در اینجا نقد از یک سو به ایجاب و تصدیق محض فروکاسته نمی‌شود و از سوی دیگر به واکنشی کین‌توزانه نسبت به هگل (آنگونه که برای مثال در انتقادات دلوز نسبت به هگل می‌بینیم) نیز بدل نمی‌شود. دریدا نقد می‌کند، وامی‌سازد و به رادیکال‌ترین شکل ممکن نظام هگلی را رسوا و لغزش‌هایش را برملا می‌سازد، اما با هگل نه به مثابه دشمن بلکه به مثابه بنیان‌های متافیزیکی خود برخورد می‌کند و در واقع با نقد هگل، خویش را هدف حمله قرار می‌دهد.

اردبیلی افزود، از سوی دیگر، روش نقادانۀ دریدا به روش هگل شباهت‌های بسیار دارد. همانگونه که آفهبونگ هگلی در دل خود ابژه‌اش ساکن می‌شود و نه از بیرون به منزلۀ یک ناظر خارجی بلکه از درون متن سخن می‌گوید و تعارض‌های خود همان متن را بیرون می‌کشد و در نسبت دیالکتیکی نقادانه با کلیت کاذب آن قرار می‌دهد، واسازی دریدایی نیز در خود متن ساکن می‌شود و حاشیه‌ها و مطرودان را برجسته می‌کند و به پشتوانۀ آنها اقدام به بازخوانی متن می‌کند. پس همانگونه که در مقدمه هم اشاره کردیم، دریدا با واسازی‌اش، به تعبیری همان کاری را با هگل می‌کند که هگل به کمک دیالکتیکش، با سایر فیلسوفان انجام می‌دهد. حتی می‌توان بدون فراموش کردن اختلافات مبنایی و روشیِ عمدۀ دریدا و هگل، ادعا کرد که واسازی هگلی ترجمۀ پست‌مدرنِ آفهبونگ هگلی است. بنابراین نقد اصلی دریدا به هگل، خودبسندگی و صُلبیت نظام هگلی است و این همان انتقادی است که هگل تحت عنوان «یکجانبگی» بر تمام اندیشه‌های پیش از خود وارد ساخت.

در انتهای جلسه نیز پرسش و پاسخ مفصلی میان مترجمان کتاب و حاضران درگرفت که دامنۀ مباحث را به حوزه‌های نظری مختلف و فیلسوفان دیگری مانند دلوز، نیچه، کانت، ژیژک و ... کشاند.

... دکتر محمدمهدی اردبیلی ... نویسنده، مترجم و مدرس فلسفه
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :