چرا اصولگرایان از اصولگرایی می ترسند؟؟   

از اواخر دهه هفتاد صف-بندی نوینی در عرصه سیاست داخلی شکل گرفت که عموما از آن، تحت عنوان دوگانه اصولگرا/اصلاح‌طلب، نام برده می‌شود. این نوشتار قصد دارد تا اجمالا علاوه بر نشان دادن مغالطات و تعارضات درونی، به بحران هویتی اشاره نماید که امروزه طیف موسوم به "اصولگرا" بدان دچار هستند.

جریان محافظه‌کار که مدعی دفاع از اصول و ارزشهای انقلاب اسلامی است، در اواخر دهه هفتاد توانست با زیرکی هر چه تمام و استفاده از غفلت رقیب (یعنی اصلاح طلبان) نام خود را از "محافظه‌کار" به "اصولگرا" تغییر دهد. متاسفانه به مرور، حتی گروه‌های اصلاح‌طلب نیز نادانسته، فریب این چرخش مغالطه‌آمیز را خورده و برچسب "اصولگرا" را برای جناح مخالف، به رسمیت شناختند. به منظور روشنتر ساختن بحث، و برملا نمودن نقاب "محافظه‌کارانی" که در پس نام "اصولگرایی" پنهان شده‌اند، لازم است در همین جا میان "اصولگرایی"(یعنی تعهد به اصول انقلاب اسلامی) و "اصولگرایان" (یعنی جناح سیاسی محافظه‌کار مدعی اصولگرایی) تمایز قائل شویم.

 حال منظور از "اصولگرایی" چیست؟ همانگونه که در بالا نیز اشاره شد، اصولگرایی، تعهد نسبت به اصول انقلاب اسلامی است. یعنی همان شعارها و خواسته‌های همگانی که از دل یکی از عظیم‌ترین انقلاب‌های قرن بیستم برآمد. روشن است که گردآوری کلیه شعارها و آرمانهای انقلاب سال 57 کاری دشوار و شاید تا حدی برای بحث حاضر، بیهوده باشد، چرا که به دلیل تکثر طیف‌های شرکت کننده در رخداد انقلاب، هیچگاه نمی‌توان تمامی خواسته‌های گروه‌های مختلف را اعم از مذهبیون، دانشجویان، روحانیون، دموکرات‌ها، بازاری‌ها، ملی‌گرایان، اقلیت‌های مذهبی و قومی، هنرمندان، روشنفکران، کارگران و ... را در مجموعه‌ای یکدست و منسجم گرد آورد. خواسته‌هایی که در بسیاری از موارد با یکدیگر متضاد هستند و گروه‌هایی که در بسیاری از موارد با یکدیگر همپوشانی دارند. می‌توان تنها خواسته مشترک تمام این گروه‌ها را سرنگونی رژیم شاهنشاهی در ایران دانست که خواسته‌ای سلبی است. اما شاید تنها خواسته ایجابی عمومی و مشترک که بتوان، با اغماض، آن را خواست عمومی اکثر جامعه نامید، شعار مشهور «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» باشد.

تجربه تاریخی نشان داده است که "اصولگرایان" مکررا و به راحتی این اصول را فدای منافع سیاسی یا اقتصادی خود نموده‌اند. شاید تنها اصلی که نسبت به تحقق نسبی آن در حال حاضر اتفاق نظر وجود دارد و البته خود آن نیز در بستر شرایط نوین جهان امروز، نیازمند بازتعریف می‌باشد، اصل "استقلال" است. البته "استقلال"، خود، وابسته به عوامل دیگری همچون قدرت بالای سیاسی، اقتصادی یا نظامی است که در بسیاری موارد، عملکرد دولت و مجلس‌های اصولگرا در خصوص استقلال در اقتصاد و سیاست خارجی، قابل دفاع نیست .

اما صرف نظر از بحث "استقلال"، بارها شاهد بوده‌ایم که "اصولگرایان"، با جمهوریت نظام، برخوردی دوگانه داشته و آن را بنا به مصلحتشان زیر سایه اسلامیت نظام قرار داده و به سادگی اصالت "اصل جمهوریت" را زیر سوال بردند؛ همچنین در انتخابات‌ها بدون توجه به خواست ملی، کاندیداهای محبوب و مقبول را رد صلاحیت نموده و سعی کرده‌اند تا حد امکان از قدرت اجرایی نهادهای انتخابی در برابر نهادهای انتصابی بکاهند. در همین راستا نیز به کرات مشارکت حداکثری در انتخابات را فدای کسب قدرت نموده‌اند و فضای سیاسی-انتخاباتی جامعه را با هدف پیروزی خود، به سوی مشارکت حداقلی سوق دادند (مانند انتخابات مجلس هفتم و هشتم که بر اساس آمارهای اعلام شده از سوی خود شورای نگهبان، کمترین میزان مشارکت مردمی را در سه دهه انقلاب دارا بودند). مهمتر از همه، گهگاه حتی بدبینی خود را نسبت به سرشت "انتخابات"، که نماد جمهوریت نظام است، کتمان نمی‌کنند.

اما از سوی دیگر، اسلامیتی که این همه از آن، داد سخن می‌رود و مثلا بناست که جمهوریت نظام فدای آن شود، حقیقتا کدام اسلام است؟ آیا فدا کردن عدالت در پای مصلحت، محروم ساختن مردم از حق تعیین سرنوشت خود، نادان تلقی کردن و منفعل ساختن آنان در قبال مسائل اجتماعی، از دستورات دین اسلام است؟ آیا در دین اسلام مسلمانان بارها و بارها از گفتن دروغ، تهمت، تهدید و ارعاب منع نشده‌اند؟ پس چگونه اسلامی است که به بهانه آن "دروغ گفتن مثل آب خوردن"، تهمت به دیگران، ریختن آبروی مومن، جعل سند و رانت خواری اشکالی ندارد؟

اما روشن ترین نمونه خط مشی دوگانه و فریبکارانه گروه موسوم به "اصولگرا" در قبال اصول اولیه انقلاب اسلامی، مواجهه آنها با اصل "آزادی" است. تجربه سیاسی چند دهه اخیر نشان داده که هر گاه این به اصطلاح "اصولگرایان" بر مسند قدرت تکیه زدند، مطبوعات بیشترین میزان سانسور، تعطیلی و بازداشت دست‌اندرکاران خود را تجربه نموده‌اند. دانشجویان، معلمان و کارگران تحت شدیدترین فشارهای امنیتی قرار گرفته و بر نارضایتی اقلیتهای مذهبی و قومی افزوده شده است. متاسفانه این طیف همان رفتاری را در پیش گرفته که خود سالها پیش، داعیه قیام بر علیه‌ش را داشتند. با این توصیف، می‌بایست حتی رخداد دوم خرداد را نیز، بیش از آنکه شکلی از اصلاح طلبی در قبال اصول دانست، نوعی اصولگرایی آزادیخواهانه بر علیه محافظه‌کاری سرکوب‌گرانه به شمار آورد.

خلاصه اینکه، در فضای سیاسی حاکم و ادعای اصولگرایی از سوی "اصولگرایان" و قبضه کردن ارزشها و آرمان‌های انقلاب از سوی این طیف، وظیفه یک "آزدیخواه حقیقی"، اتفاقا، نه رها کردن و دست شستن از اصول، بلکه اولا، دفاع از "اصولگرایی" در عین انتقاد از "اصولگرایان"، و ثانیا تاکید بر تفکیک میان "اصولگرایی" و "اصولگرایان" است.

اما از سوی دیگر نیز "اصولگرایی" مورد هجوم اصلاح‌طلبانی قرار می‌گیرد که به واسطه عدم درک تمایز بنیادین میان "اصولگرایی" و "اصولگرایان"، ناآگاهانه انتقاد خود را از "اصولگرایان" به "اصولگرایی" تعمیم می‌دهند. برخلاف اینگونه اتهامات، اصولگرایی نه پسرفت به گذشته، بلکه به گفته والتر بنیامین «زنده کردن امیدهای گذشته» است. اصولگرایی انقلابی بنا ندارد، 30 سال به عقب بازگردد، بلکه صرفا خواستار آن است تا آن پتانیسل‌هایی را بالفعل نماید که علی رغم هزینه های فراوانی که سالها برایشان صرف شده، 30 سال در بطن تاریخ مهجور افتاده‌اند. دلیل اصلی وحشت "اصولگرایان" از "اصولگرایی" نیز ناشی از ترس آنها از برملا شدن نقابی است که سالها خود را و در حقیقت بحران هویت‌شان را در پشت آن پنهان کرده‌اند.

بنابراین رسالت اصولگرایی امروز، از سویی شناخت، تحلیل، احیاء و تحقق این اصول و آرمان‌ها و از سوی دیگر گشودن مشت محافظه‌کاران و بازپس‌گیری نام اصلی خود از آنان و اعطای نام اصلی آنان به خودشان است.

لینک