تفکراتی در حاشيه مدرنيته |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نوشته های سیاسی هگل (دفترهای سیاست مدرن 1)
اولین کتاب از مجموعه دفترهای سیاست مدرن
5 متن منتخب از 5 مقطع اندیشه سیاسی هگل:

فصل اول
رؤسای دادگاه میبایست توسط مردم انتخاب شوند (1798)
فصل دوم
آزادی مطلق و [حکومت] وحشت (1807)
فصل سوم
سخنرانی افتتاحیه ایرادشده در دانشگاه برلین (1818)
فصل چهارم
پیشگفتار عناصر فلسفة حق (1821)
فصل پنجم
رابطة دین با دولت (1831)
کاتالوگ الکترونیکی کتاب، به همراه فصل اول کتاب را در آدرس زیر ببینید و بخوانید:
http://show.locopoc.com/D-2034575873.html
بخشی از مقدمه ی کتاب:
با وجود تمام توضیحات فوق، شاید هگل توانستهباشد فلسفة حقاش را بالاجبار زیر تیغ خود سانسوری ببرد و پیشگفتارش را تحتتأثیر فرمانهای کارلسباد[1] بهطرز محافظهکارانهای بازنویسی کند؛ شاید وی جملات صریحی در دفاع از دولت پروس آلمان بیان کردهباشد؛ شاید در مقاطعی چنان نسبت به ازدسترفتن دین و عالم روحانی احساس خطر کرده، که لحنش بهنحوی افراطی و دگماتیک به موعظههای دینی میماند؛ شاید بارها و بارها آنچنان نسبت به تعارضات دموکراسی هشدار داده و این تعارضات را بزرگنمایی کردهباشد که گویی از چالة دموکراسی به چاه سلطنت مطلقه درافتاده؛ و در نهایت اگر نخواهیم به خودفریبی تن دهیم، شاید میبایست اذعان کنیم که فلسفة سیاسی هگل، چه خوشایندمان باشد چه نباشد، فلسفهای راستگراست؛ اما اینها همهوهمه نمیتوانند سلبیت دیالکتیکی هگل را تحتالشعاع قرار دهند. آنچه اصل اساسی فلسفة هگل است، آنچه هگل را هگل میسازد و آنچه وارثان انقلابی و جوان هگل از هگل بهارث بردهاند، همانا دیالکتیک هگلی است که هیچگاه نمیتوان آن را تماماً در اندیشهای محافظهکارانه، عافیتطلبانه و راستگرایانه هضم کرد؛ بلکه همیشه چیزی در آن وجود دارد که از هرگونه تندادنی میگریزد و همواره میل دارد تا همهچیز را از هم بپاشاند؛ این همان نفی مطلق هگلی است. موتور محرکة دیالکتیکْ نفی است؛ نفیای که هیچگاه خاموش یا ساکت نمیشود. در نتیجه این نگاه دیالکتیکی نهتنها دامن فلسفه، تاریخ، دین و دولت را میگیرد، بلکه ذاتاً با هر ایستایی و صُلبیتی در تعارض است. هر شکلی از «نظم اشیاء» بهناچار مجبور است تا به نفی تن دهد و در صورت مقاومت در برابر این تغییر نیز، بهناچار صُلبتر و سختتر میشود و در نتیجه فروپاشی محتومش مهیبتر خواهدبود؛ یا همانگونه که مارکس در این عبارت مشهور میگوید، «کلیة روابط ثابت، منجمد و انعطافناپذیر، بههمراه انبوهی از پیشداوریها و عقاید سنتی و مقدسشان رفتوروب شده و بهکلی از میان میروند؛ هر امر جدیدالتأسیسی پیش از آنکه بتواند ثباتیافته و مستحکم شود، منسوخ میشود؛ هر آنچه مستحکم و استوار است، دود شده و به هوا میرود.»[2] از همینروست که بائر، زیر سرفصلی تحتعنوان «نفرت از نظم مستقر» صریحاً ادعا میکند که «هگل نهفقط علیه دولت، کلیسا و دین برخاست، بلکه با هر چیز استوار و مستقر مخالف است.»[3]
اکنون بهنظر میرسد که میتوان به پرسش اصلی مطرحشده در این بخش پاسخ گفت: «بلی، فلسفة هگل بهطور کلی واجد این قابلیت است که بتوان آن را چپ خواند.» اما اینکه چگونه میبایست به این هدف دست یافت، بحثی جدی، مفصل و پرچالش بهشمار میرود که از حوصلة این نوشتار، و البته توان آن، در مقام مقدمهای بر فلسفة سیاسی هگل، خارج است. بهرغم اینکه این مقدمه کوشید تا راههای بسیاری برای ورود به این بحث بگشاید و سرنخهایی برای چگونگی پرداختن به آنها بهدست دهد، اما بنابهرسالتش، در مقام یک مقدمه، از ورود به بحث خودداری میکند و تنها به اشاره به این نکته بسنده میکند که برای دستیافتن به هدف مذکور، لزوماً احتیاجی به سروتهکردن هگل نیست، حتی احتیاجی به خردکردن آکادمیک و صوری فلسفة هگل و تبدیل آن به «فلسفههای هگل» (چه از حیث موضوعی و چه از حیث تاریخی) نیست؛ بلکه برای چپخواندن هگل، پیش از هر چیز، باید با تیغ نفی دیالکتیکی هگلی به نقد خود هگل پرداخت، آنچه بر جای میماند هم تیغ را صیقل خواهدداد، هم هگل را؛ و تنها در نتیجة چنین نفیای است که میتوان سیاستی رادیکال را پیریزی کرد. این سیاست، در مقام سنتز دیالکتیکی عقل عملی و عقل نظری، و در مقام دربردارندة هر دو وجه عملی و نظری «معنا»، همان چیزی است که ما، در مقام منتقدین هگل و درعینحال نا ـ امیدنشدگان از هگل، و به بیانی کلیتر در مقام نا ـ امیدنشدگان از سیاست، میبایست در پیاش باشیم؛ و لازمة چنین جستوجویی بهدستآوردن نوع خاصی از گشودگی سیاسی، نوع خاصی از طلبکردن آزادی / آزادسازی است. به تعبیر نانسی:
به همین دلیل است که ما در اینجا نه میتوانیم ادعای «بازسازی و ترمیم» هگل را داشتهباشیم و نه میتوانیم نوعی «هگلیانیسم» را شرح و بسط دهیم: ما بهنحوی هگل را میخوانیم یا در باب آن میاندیشیم که گویی وی از پیش برای ما بازخوانی و بازاندیشی شدهاست، چنانکه گویی قبلاً در اندیشه تحلیل رفته و بهپایان رسیدهاست. اما آنچه که هگل پیش از هرچیز به اندیشه اعطا میکند این است: معنا هیچگاه نه امری دادهشده و نه حاضر و آماده است، مسئله آن است که شخص خود را برای [دریافت] آن آماده [و گشوده] سازد، و این آمادهسازی همان است که آزادی خوانده میشود.[4]
و امکان این گشودگی، امکان این آمادهسازی، یعنی امکان آزادی، همانا سیاست است. این اما مستلزم تاکید گذاشتن بر «آزادسازی» در مقام سویۀ سوبژکتیو آزادی است. و آیا این همان دقیقۀ ظهور «پراکسیس» نیست؟
[1]. در سال 1819، نیروهای مخالف جنبش اصلاحطلبی آلمان، که دوباره قدرت گرفتهبودند، در شهر کارلسباد گرد هم آمدند. این گردهمآیی به تصویب فرمانهایی انجامید که به فرمانهای کارلسباد مشهور شدند. از جملة این فرمانها، میتوان به وضع مجازاتهای سنگینتر و مقررات سختگیرانهتری برای دانشجویان و اساتیدی که وضعیت سیاسی را موردانتقاد قرار میدادند و همچنین برقراری سانسور شدیدتر بر فعالیتهای مطبوعات، اشاره کرد. هگل به محض اطلاع از وضع چنین قوانینی، نسخة دستنویس فلسفة حق را از انتشارات بازپس گرفت و کتابش، بهویژه پیشگفتار، را براساس شرایط جدید موردبازنگری اساسی قرار داد. متن نهایی منتشر شده از فلسفة حق محصول همین خودسانسوری است.
[2]. Marx & Engels, 2008, p 10.
[3]. بائر، 1377، ص 192.
[4].Nancy, 2002, p 7.
| لینک | ۱۳٩۱/٢/۱٦ - محمد مهدی اردبیلی |



































