در باب اسپینوزا   

در شرایط فعلی نوشتن دشوار است. میتوانی احساس حقارتت را پنهان کنی. میتوانی بیخیال هر آنچیزی شوی که بر سرت آمده. میتوانی تمام تاریخ را به چالش بکشی و از همه مهمتر میتوانی خودت را به نفهمی بزنی و مثل یک فیلسوف خوب و روشنفکر آکادمیک، فلسفه ناب بالا بیاوری. میتوانی مانند یک ابله بی قید، یکهو بیایی و یک ترجمه بی ربط نسبت به دغدغه هایت، اندیشه هایت و شرایط اجتماعی-سیاسی ات را در وبلاگت بگذاری. آری میتوانی ...

ترجمه زیر در شماره قبل "کتاب ماه فلسفه" به چاپ رسید. متن pdf آن در آدرس زیر موجود است، فقط باید قبل از دریافت فایل یک رجیستر رایگان انجام دهید. اما با توجه به آگاهی ای که نسبت به گشادگی مخاطبانم دارم، کل متن رو همینجا میگذارم.

http://www.magiran.com/view.asp?Type=pdf&ID=645299

        SPINOZA

در باب اسپینوزا

(نامه ای به ردا بنسمایا)[1]

 

ژیل دولوز

ترجمه: محمد مهدی اردبیلی

 

من در اینجا مقالات بسیار سطح بالایی را مشاهده نمودم که به من اختصاص داشتند و بنابراین از این اقدام ]مجله[ " لندماینز"[2] بسیار مفتخرم. مایل هستم با جای دادن کلیه مقالات مزبور تحت نام اسپینوزا، به آنها پاسخ گفته و در صورت امکان، مسئله ای را در ارتباط با وی بازگو نمایم که توجه مرا به خود جلب نمود. این راهی برای به اصطلاح "سهیم شدن" در این اقدام خواهد بود.

به گمان من، فیلسوفان بزرگ در عین حال "صاحب سبکهایی" برجسته نیز هستند. با توجه به اینکه یک اصطلاح فلسفی جزئی از یک سبک است، ]یعنی[ از سویی مدخلی برای اصطلاحات جدید محسوب می شود و از سوی دیگر معنایی نامتعارف به اصطلاحات متداول می بخشد، سبک همواره موضوعی مربوط به "نحو"[3] است. اما ]خود[ نحو ]نیز[ نوعی تغییر شکل به سوی امری است که نه تنها نحوی نیست بلکه حتی زبان شناختی نیز محسوب نمی شود و در واقع خارج از زبان است. در فلسفه، نحو تغییر شکل در راستای حرکت مفاهیم است. اکنون دیگر مفاهیم صرفا در میان سایر مفاهیم (در فهم فلسفی) انتقال نمی یابند، بلکه در میان چیزها و در بطن ما نیز به حرکت می پردازند: آنها ادراکات و تاثرات[4] نوینی را برای ما به ارمغان می آورند که با فهم غیر فلسفی متعلق به فلسفه هم ارز است. و فلسفه عینا به همان میزان که نیازمند فهم فلسفی است، به فهم غیر فلسفی نیز محتاج است. به همین دلیل است که فلسفه واجد رابطه ای ذاتی با غیر فیلسوفان بوده و آنها را نیز مورد ملاحظه قرار می دهد. آنها حتی برخی اوقات می توانند مستقیما به فهمی نسبت به فلسفه نائل شوند که بر فهم فلسفی مبتنی نباشد. در فلسفه، فهم در راستای 3 قطب متفاوت تغییر شکل می یابد: مفاهیم، یا طرق نوین تفکر؛ ادراکات، یا طرق نوین مشاهده؛ و تاثرات، یا طرق نوین احساس. اینها تثلیث فلسفی هستند؛ در اپرای فلسفه، برای فهم حرکت اشیاء، به هر سه نیاز است.

]اما[ این مسائل چه ارتباطی به اسپینوزا دارد؟ علی الظاهر با توجه به زبان لاتین حقیقتا مدرسی کتاب اخلاق[5]، به نظر می رسد که وی به هیچ وجه واجد هیچگونه سبکی ]مخصوص به خود[ نیست. اما می بایست مراقب افرادی بود که ظاهرا "هیچ سبکی ندارند"، ]چراکه[ همانگونه که "پروست" خاطر نشان می سازد، آنها غالبا برجسته ترین صاحبان سبک هستند. کتاب اخلاق در وهله نخست، جریان بی وقفه ای از تعاریف، قضایا، براهین و نتایج فرعی را آشکار می سازد که شرح و بسطی بی نظیر از مفاهیم را به دست می دهد. جریانی مقاومت ناپذیر و لاینقطع، آرامشی باشکوه و عظیم. با این همه، در تمام مدت، پرانتزهایی وجود دارند که مستقلا، به طور منفصل و با ارجاع به همدیگر، به یکباره در کسوت scholia (حاشیه) ظاهر گشتند و به طرزی بی امان در قالب رشته آتش فشانی ناآرامی فوران نمودند، به طوریکه همه تمایلات با سرو صدا در جنگی وارد شدند که سرخوشی بر علیه غمگینی، اندوه و ملال به راه انداخته بود. شاید حواشی مزبور در ظاهر برای شرح و بسط مفهومی همه جانبه مناسب به نظر برسند، اما در حقیقت چنین نیست: آنها بیشتر همانند نوعی اخلاق ثانوی هستند که به موازات اولی، اما با ضرب آهنگ و طنینی کاملا متفاوت پیش می روند، و حرکت مفاهیم را در کل نیروی تاثرات منعکس می کند.

و سپس زمانیکه وارد کتاب پنجم می شویم، سر و کله سومین اخلاق نیز پیدا می شود. زیرا اسپینوزا خاطرنشان می سازد که تا این مقطع، وی نظراتش را ]تنها[ از منظر مفاهیم مطرح نموده بود، اما هم اکنون سبکش را تغییر داده و مستقیما و به طور شهودی به زبان ادراکات محض سخن می گوید. در این مقطع نیز می توان گمان کرد که وی همچنان مشغول اثبات امور است، اما به طور قطع وی ]دیگر[ به همان شیوه ]سابق[ عمل نمی کند. رشته استدلال همچون آذرخشی از میان شکافها می جهد، و به طور سربسته، تلویحی و خلاصه شده به پیش رفته و در درخشش های کوبنده و خیره کننده بسط می یابد. این ]روند[ دیگر نه همچون جریان یا امری جاری در زیر سطح، بلکه بیشتر همانند آتش ]به یکباره مشتعل می شود[. با وجود اینکه اخلاق سوم صرفا در پایان کتاب نمایان می گردد، اما همواره از آغاز به همراه دو اخلاق دیگر در کتاب حضور داشته است.

این همان سبکی است که زبان لاتینی به ظاهر آرام و ساکن اسپینوزا را تحت تاثیر قرار می دهد. وی سه ]قسم [زبان را به شکلی پیچیده، در زبان ظاهرا ساکن و خاموشش به کار می بندد: نوعی درهم تافتگی سه گانه. اخلاق؛ نه تنها کتاب مفاهیم (نوع دوم دانش)، بلکه کتاب تاثرات (نوع نخست) و ادراکات (نوع سوم) نیز محسوب می شود. بنابراین پارادوکس اسپینوزا بدین نحو است که با وجود اینکه وی فلسفی ترین فیلسوفان و از برخی جهات ناب ترین آنهاست، اما در عین حال فیلسوفی است که بیش از سایرین به امور غیر فلسفی توجه داشته و جدی ترین شکل ممکن از فهم غیر فلسفی را برمی انگیزد. به همین دلیل هرکسی، حتی اگر مفاهیم مد نظر اسپینوزا را به سختی درک کند، می تواند بدون هیچ قید و شرطی اسپینوزا را خوانده،  بسیار تحت تاثیر آن قرار گرفته و یا از آن پس امور را یکسره متفاوت از پیش دریابد. از سوی دیگر ]ممکن است[ که یک مورخ فلسفه که صرفا مفاهیم ]فلسفی[ مدنظر اسپینوزا را می فهمد، از درک تمام و کمال وی عاجز باشد. همانگونه که یاسپرس خاطر نشان می سازد، برای دست یافتن به همان نقطه معین، ما عینا محتاج هر دو بال (فلاسفه و غیر فلاسفه) هستیم . و به منظور صورت بخشیدن به یک سبک، یعنی پرنده آتش، به هر سه بال و نه چیزی کمتر نیاز است.

DELEUZE



[1]  این مقاله ترجمه ای است از:

Gilles Deleuze, "LETTER TO REDA BENSMAIA, ON SPINOZA", in "Negotiations", 1972-1990, translated by: Martin Joughin, Columbia University Press, 1995

[2] Lendemains

[3] syntax

[4] affects

[5]  Ethics

لینک

   چرا اصولگرایان از اصولگرایی می ترسند؟؟   

از اواخر دهه هفتاد صف-بندی نوینی در عرصه سیاست داخلی شکل گرفت که عموما از آن، تحت عنوان دوگانه اصولگرا/اصلاح‌طلب، نام برده می‌شود. این نوشتار قصد دارد تا اجمالا علاوه بر نشان دادن مغالطات و تعارضات درونی، به بحران هویتی اشاره نماید که امروزه طیف موسوم به "اصولگرا" بدان دچار هستند.

جریان محافظه‌کار که مدعی دفاع از اصول و ارزشهای انقلاب اسلامی است، در اواخر دهه هفتاد توانست با زیرکی هر چه تمام و استفاده از غفلت رقیب (یعنی اصلاح طلبان) نام خود را از "محافظه‌کار" به "اصولگرا" تغییر دهد. متاسفانه به مرور، حتی گروه‌های اصلاح‌طلب نیز نادانسته، فریب این چرخش مغالطه‌آمیز را خورده و برچسب "اصولگرا" را برای جناح مخالف، به رسمیت شناختند. به منظور روشنتر ساختن بحث، و برملا نمودن نقاب "محافظه‌کارانی" که در پس نام "اصولگرایی" پنهان شده‌اند، لازم است در همین جا میان "اصولگرایی"(یعنی تعهد به اصول انقلاب اسلامی) و "اصولگرایان" (یعنی جناح سیاسی محافظه‌کار مدعی اصولگرایی) تمایز قائل شویم.

 حال منظور از "اصولگرایی" چیست؟ همانگونه که در بالا نیز اشاره شد، اصولگرایی، تعهد نسبت به اصول انقلاب اسلامی است. یعنی همان شعارها و خواسته‌های همگانی که از دل یکی از عظیم‌ترین انقلاب‌های قرن بیستم برآمد. روشن است که گردآوری کلیه شعارها و آرمانهای انقلاب سال 57 کاری دشوار و شاید تا حدی برای بحث حاضر، بیهوده باشد، چرا که به دلیل تکثر طیف‌های شرکت کننده در رخداد انقلاب، هیچگاه نمی‌توان تمامی خواسته‌های گروه‌های مختلف را اعم از مذهبیون، دانشجویان، روحانیون، دموکرات‌ها، بازاری‌ها، ملی‌گرایان، اقلیت‌های مذهبی و قومی، هنرمندان، روشنفکران، کارگران و ... را در مجموعه‌ای یکدست و منسجم گرد آورد. خواسته‌هایی که در بسیاری از موارد با یکدیگر متضاد هستند و گروه‌هایی که در بسیاری از موارد با یکدیگر همپوشانی دارند. می‌توان تنها خواسته مشترک تمام این گروه‌ها را سرنگونی رژیم شاهنشاهی در ایران دانست که خواسته‌ای سلبی است. اما شاید تنها خواسته ایجابی عمومی و مشترک که بتوان، با اغماض، آن را خواست عمومی اکثر جامعه نامید، شعار مشهور «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» باشد.

تجربه تاریخی نشان داده است که "اصولگرایان" مکررا و به راحتی این اصول را فدای منافع سیاسی یا اقتصادی خود نموده‌اند. شاید تنها اصلی که نسبت به تحقق نسبی آن در حال حاضر اتفاق نظر وجود دارد و البته خود آن نیز در بستر شرایط نوین جهان امروز، نیازمند بازتعریف می‌باشد، اصل "استقلال" است. البته "استقلال"، خود، وابسته به عوامل دیگری همچون قدرت بالای سیاسی، اقتصادی یا نظامی است که در بسیاری موارد، عملکرد دولت و مجلس‌های اصولگرا در خصوص استقلال در اقتصاد و سیاست خارجی، قابل دفاع نیست .

اما صرف نظر از بحث "استقلال"، بارها شاهد بوده‌ایم که "اصولگرایان"، با جمهوریت نظام، برخوردی دوگانه داشته و آن را بنا به مصلحتشان زیر سایه اسلامیت نظام قرار داده و به سادگی اصالت "اصل جمهوریت" را زیر سوال بردند؛ همچنین در انتخابات‌ها بدون توجه به خواست ملی، کاندیداهای محبوب و مقبول را رد صلاحیت نموده و سعی کرده‌اند تا حد امکان از قدرت اجرایی نهادهای انتخابی در برابر نهادهای انتصابی بکاهند. در همین راستا نیز به کرات مشارکت حداکثری در انتخابات را فدای کسب قدرت نموده‌اند و فضای سیاسی-انتخاباتی جامعه را با هدف پیروزی خود، به سوی مشارکت حداقلی سوق دادند (مانند انتخابات مجلس هفتم و هشتم که بر اساس آمارهای اعلام شده از سوی خود شورای نگهبان، کمترین میزان مشارکت مردمی را در سه دهه انقلاب دارا بودند). مهمتر از همه، گهگاه حتی بدبینی خود را نسبت به سرشت "انتخابات"، که نماد جمهوریت نظام است، کتمان نمی‌کنند.

اما از سوی دیگر، اسلامیتی که این همه از آن، داد سخن می‌رود و مثلا بناست که جمهوریت نظام فدای آن شود، حقیقتا کدام اسلام است؟ آیا فدا کردن عدالت در پای مصلحت، محروم ساختن مردم از حق تعیین سرنوشت خود، نادان تلقی کردن و منفعل ساختن آنان در قبال مسائل اجتماعی، از دستورات دین اسلام است؟ آیا در دین اسلام مسلمانان بارها و بارها از گفتن دروغ، تهمت، تهدید و ارعاب منع نشده‌اند؟ پس چگونه اسلامی است که به بهانه آن "دروغ گفتن مثل آب خوردن"، تهمت به دیگران، ریختن آبروی مومن، جعل سند و رانت خواری اشکالی ندارد؟

اما روشن ترین نمونه خط مشی دوگانه و فریبکارانه گروه موسوم به "اصولگرا" در قبال اصول اولیه انقلاب اسلامی، مواجهه آنها با اصل "آزادی" است. تجربه سیاسی چند دهه اخیر نشان داده که هر گاه این به اصطلاح "اصولگرایان" بر مسند قدرت تکیه زدند، مطبوعات بیشترین میزان سانسور، تعطیلی و بازداشت دست‌اندرکاران خود را تجربه نموده‌اند. دانشجویان، معلمان و کارگران تحت شدیدترین فشارهای امنیتی قرار گرفته و بر نارضایتی اقلیتهای مذهبی و قومی افزوده شده است. متاسفانه این طیف همان رفتاری را در پیش گرفته که خود سالها پیش، داعیه قیام بر علیه‌ش را داشتند. با این توصیف، می‌بایست حتی رخداد دوم خرداد را نیز، بیش از آنکه شکلی از اصلاح طلبی در قبال اصول دانست، نوعی اصولگرایی آزادیخواهانه بر علیه محافظه‌کاری سرکوب‌گرانه به شمار آورد.

خلاصه اینکه، در فضای سیاسی حاکم و ادعای اصولگرایی از سوی "اصولگرایان" و قبضه کردن ارزشها و آرمان‌های انقلاب از سوی این طیف، وظیفه یک "آزدیخواه حقیقی"، اتفاقا، نه رها کردن و دست شستن از اصول، بلکه اولا، دفاع از "اصولگرایی" در عین انتقاد از "اصولگرایان"، و ثانیا تاکید بر تفکیک میان "اصولگرایی" و "اصولگرایان" است.

اما از سوی دیگر نیز "اصولگرایی" مورد هجوم اصلاح‌طلبانی قرار می‌گیرد که به واسطه عدم درک تمایز بنیادین میان "اصولگرایی" و "اصولگرایان"، ناآگاهانه انتقاد خود را از "اصولگرایان" به "اصولگرایی" تعمیم می‌دهند. برخلاف اینگونه اتهامات، اصولگرایی نه پسرفت به گذشته، بلکه به گفته والتر بنیامین «زنده کردن امیدهای گذشته» است. اصولگرایی انقلابی بنا ندارد، 30 سال به عقب بازگردد، بلکه صرفا خواستار آن است تا آن پتانیسل‌هایی را بالفعل نماید که علی رغم هزینه های فراوانی که سالها برایشان صرف شده، 30 سال در بطن تاریخ مهجور افتاده‌اند. دلیل اصلی وحشت "اصولگرایان" از "اصولگرایی" نیز ناشی از ترس آنها از برملا شدن نقابی است که سالها خود را و در حقیقت بحران هویت‌شان را در پشت آن پنهان کرده‌اند.

بنابراین رسالت اصولگرایی امروز، از سویی شناخت، تحلیل، احیاء و تحقق این اصول و آرمان‌ها و از سوی دیگر گشودن مشت محافظه‌کاران و بازپس‌گیری نام اصلی خود از آنان و اعطای نام اصلی آنان به خودشان است.

لینک

   کدام صلح؟   

در اواخر دیماه سال گذشته و همزمان با حمله اسرائیل به نوار غزه، مقاله‌ای برای دوستانم در روزنامه ایران فرستادم که علی رغم تحسین و تمجیدات اولیه هیچگاه چاپ نشد. با وجود اینکه به قول روزنامه‌نگاران، بسیاری از فاکت‌های تاریخی این مقاله سوخته و شرایط منطقه‌ای و بین المللی دستخوش تحولاتی جدی شده است، اما به نظر من، روح حاکم بر نوشته و استدلال بنیادین آن بر علیه "صلح فرمالیستی"، حداقل تا زمانیکه جهان به "صلح انضمامی" دست نیافته است، سوختنی نیست. عدم چاپ این نوشته در روزنامه ایران را نیز ناشی از این حقیقت تاریخی می‌دانم که مشکل دولت فعلی ضد اسرائیلی بودنش نیست، بلکه اتفاقا مسئله اصلی این است که دولت علی رغم جار و جنجال رسانه ای اش، به قدر کافی ضد اسرائیلی نیست.

 

بر ضد صلح فرمالیستی

( دی‌ماه  1387)

 

 پس از قریب به سه هفته از آغاز تجاوز رژیم صهیونیستی به نوار غزه و علی رغم تظاهراتهای گسترده بر ضد جنگ، امریکا همچنان اسرائیل را محق شمرده و حماس را مقصر جلوه می دهد؛ ایران، سوریه، لبنان، اندونزی و ... نیز علی رغم تمایلشان همچنان جز رایزنی سیاسی و و محکومیت دیپلماتیک در قبال فاجعه غزه کاری از دستشان بر نمی آید؛ سران عرب علی رغم اعتراضات داخلی همچنان سکوت کرده اند؛ در غزه علی رغم کلیه قوانین ژنو و کنوانسیونهای حقوق بشر همچنان زنان و کودکان هدف حمله قرار می گیرند؛ شورای امنیت هم علی رغم رایزنی ها و تلاشهای انجام گرفته، هنوز حتی نتوانسته به قطعنامه ای الزام آور دست یابد، چه برسد به اجرایی کردن آن؛ و خلاصه اینکه قتل عام همچنان ادامه دارد و گویی از هیچ کس کاری ساخته نیست. پرسش اصلی آن است که چرا تمام این مخالفتها به شکست می انجامد؟

نمونه جالب توجه این تلاشهای شکست خورده، جنگ عراق محسوب می شود. پیش از حمله امریکا به عراق بزرگترین و بی سابقه ترین اجماع جهانی علیه جنگ شکل گرفت که تمام اقشار مردم اعم از هنرمندان، شاعران، سیاستمداران، گروه های ضد جنگ، سندیکاهای کارگری، روزنامه نگاران، نویسندگان، سازمانهای غیر دولتی، نهادهای وابسته به جنبش چپ، مراکز اسلامی و ... در اقصی نقاط جهان به خیابانها ریخته و مخالفت خود را با جنگ اعلام نمودند. اما حاصل این مخالفتها چه بود؟ امریکا به بهانه سلاح های کشتار جمعی و بدون توجه به نظر سازمان ملل و اجماع شورای امنیت – که این همه سنگ آن را به سینه می زند – به عراق حمله کرد؛ بسیاری از غیر نظامیان کشته شدند و هیچ شاهدی دال بر وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق یافت نشد. هم اکنون نیز پس از گذشت سالها همچنان جنگ در عراق ادامه دارد و هیچ دورنمای روشنی از خروج اشغالگران از این کشور به چشم نمی خورد. مشابه همین وضعیت را در افغانستان نیز شاهدیم. چرا این فعالیتهای ضد جنگ، بی ثمر بوده و هستند؟ آیا بخشی از این شکست ناشی از انتخاب هدف و شعار اشتباه نیست؟ با این توصیف، مگر شعار و خواسته محوری مردمی که هم اکنون در سراسر جهان به خیابانها ریخته اند چیست؟ جواب به این پرسش بسیار ساده می نماید، در یک کلام: صلح.

مخالفان جنگ، خواستار آنند تا اسرائیل به کشتار زنان و کودکان بی دفاع پایان داده و صلح برقرار سازد. اما با دقت در موضع طرف مقابل یعنی اسرائیل، آمریکا و سایر حامیانشان متوجه می شویم که دقیقا بهانه اسرائیل نیز برای ادامه دادن به جنگ دست یافتن به صلح است. صلحی که در آن حماس دست از موشک پرانی به سرزمینهای اشغالی برداشته و دست آخر، لابد هم مردم اسرائیل و هم مردم غزه در صلح و آرامشی ابدی به سر ببرند؛ و اتفاقا این حماس است که امنیت جهانی را تضعیف کرده و از تن دادن به هرگونه صلح دائمی با اسرائیل سر باز می زند. بنابراین چندان عجیب نیست که اگر ]به فرض[ روزی حماس از موضع خود عقب نشینی کرده و به صلحی پایدار با اسرائیل دست یابد، هم کلیه دول نظام سلطه را خشنود ساخته و هم مردم کشورهای جهان را راضی می نماید. مسئله اساسی نهفته در سفسطه فریبکارانه فوق از این قرار است که رویکرد مزبور، حق طبیعی فلسطینیان در تملک سرزمینشان و همچنین تاریخ اشغالگری مشتی زمین خوار بین المللی را نادیده می گیرد. این رویکرد در عوض یافتن ریشه های تاریخی مسئله فلسطین که به حداقل 60 سال قبل باز می گردند، برآن است تا کل این معضل را به یکی دو رویداد جزئی در یکی دو سال اخیر فروبکاهد؛ و در واقع با حذف یا تغییر صورت مسئله، جواب دلخواه خود را به کرسی نشاند. هر صلحی که حقیقت فوق را نادیده بگیرد، حتی در صورت موافقت کلیه گروه‌های اسرائیلی و فلسطینی، ناپایدار و بی‌دوام است. اما شعار "صلح" مذکور –به همراه شعار همبسته اش یعنی "عدم خشونت" – که چند دهه ای است مد شده و جهان را فراگرفته اند، از نظر تاریخی به موجب تجربه تلخ دو جنگ جهانی در نیمه اول قرن بیستم و شکستهای متعدد نیروهای مبارز چپگرا در نیمه دوم قرن بیستم توانست خود را به پارادایم غالب مخالفتهای مردمی بدل سازند. این گونه صلح را می توان "صلح فرمالیستی" نامید، چرا که طلب کردن صلح – بماهو صلح– و تاکید بر آن بدون در نظر گرفتن کلیه اشکال انضمامی ستم که در بستر چنین صلحی تبلور می یابند، حاصلی جز تن دادن به فرمالیسم محض و فریبنده ای ندارد که اتفاقا کسانی جز حاکمان فعلی عرصه بین الملل را پروار نمی سازد. یعنی در شرایطی که وضعیت به شکلی ناعادلانه رقم می خورد، تاکید بر صلح جز تایید این روند ناعادلانه نیست. رسالت آزادیخواهانه در چنین وضعیتی نه تاکید بر صلح، بلکه برعکس پافشاری بر جنگ را ایجاب می کند. به بیانی عینی‌تر، صلحی که بدون پذیرفتن شرایط انضمامی موجود در فلسطین و با صرف نظر از حق مسلم فلسطینیان بر تملک کل سرزمینهای اشغالی پی‌ریزی شود، حاصلی جز ذلت ندارد و بنابراین از پیش محکوم به شکست است. از سوی دیگر شعار "صلح فرمالیستی" در جهان نه تنها شیوه مبارزه مردم جهان علیه اسرائیل را نا کارآمد می سازد، بلکه موجب رفع عذاب وجدان و سلب مسئولیت جمعی در قبال مسئله فلسطین شده و به این توهم شایع دامن می زند که "آری ما  به خیابانها رفتیم و به مسئولیت خود در قبال مردم فلسطین عمل کرده ایم". این شکل مقابله با جنگ و بازی کردن تحت قوانین وضع شده توسط حکام عرصه بین الملل – که اتفاقا خودشان چندان تعهدی به اجرای آن ندارند – همان شیوه ای است که مخالفان را به کبریتهای بی خطری بدل می‌سازد که جز شعار دادن و اعتراض صلح آمیز!! دست به کاری نمی‌زنند. می‌توان شعار این دولتها را در قبال تظاهرات کنندگان ضد جنگ اینگونه خلاصه نمود: «آری، شما به تظاهرات بدون خشونتتان ادامه دهید و ما هم بدون توجه به تظاهرات‌ها به خشونتمان ادامه می‌دهیم. اینگونه هر دو به حق خود می‌رسیم.»

 همچنین نمی‌بایست با تاکید بیش از حد بر شعار "خشونت علیه غیر نظامیان" در غزه، اسرائیل را به واسطه خشونتی خاص و مقطعی مورد هجمه قرار دهد، چرا که اولا خشونت برای اسرائیل نه امری مقطعی و عارضی بلکه دائمی و ذاتی محسوب می شود. ثانیا بر خلاف تبلیغات بین المللی، در غزه غیر نظامی‌ای وجود ندارد. مردم غزه حماس را انتخاب کرده، به آرمانهای حماس تعهد نشان داده و طبعا هزینه‌اش را هم می‌پردازند و همه، چه در خط مقدم و چه در پشت جبهه از اعضای حماس به شمار می‌روند (البته تمایز صوری میان خط مقدم و پشت جبهه در غزه، بیشتر به نوعی لطیفه می‌ماند) . مثلا شاید در کشوری مانند عراق دوران صدام حسین، تفکیک نظامیان از غیر نظامیان تا حدی معقول به نظر برسد، چرا که اکثر غیر نظامیان در نظامی بی اعتنا به رای مردم، با وجود عدم اعتقاد به رفتارهای حکومتی، قربانی جنگ می‌شدند. اما در غزه مسئله به کلی متفاوت است. پس چرا از مردم غزه چهره ای می‌سازیم که از حماس جداست و برای اندکی آب ونان و دارو ترحم بین المللی را گدائی می کند؟ چنین تبلیغاتی که بنا دارد تا قربانیان را غیر نظامی نشان دهد، هدفی جز جدا نمودن مردم غزه از حماس و به تبع آن زیر سوال بردن آرمانهای مشترکشان ندارد. همچنین می‌بایست تمایز رایج میان "ما" و "قربانیان" را نفی کرده و مفتضح ساخت. کل مردم جهان، "قربانی" معاملات و معادلات حاکم بر عرصه بین الملل می باشند. نظام سرمایه داری و سلطه، جهان را بدل به یک غده چرکین واحد نموده که همه ما و حتی خود سرمایه‌داران را نیز در بر گرفته است. اتفاقاتی همچون فاجعه غزه، تنها بخشهایی از این دمل چرکین هستند که سر باز کرده‌اند. شعار "صلح طلبی فرمالیستی" در واقع خواستار رفو کردن مقطعی این شکافهای عیان پاردایم نظام حاکم بین المللی می‌باشد؛ در حالیکه روشن است که نه پر کردن شکافها یا رفو کردن پارگیها – چرا که حتی اگر بتوان بخشی را هم ترمیم نمود، این توده چرکین از جایی دیگر سر باز خواهد کرد – بلکه تنها راه مواجهه درست با وضعیت فعلی، نفی یکسره آن و متلاشی نمودن کل دمل چرکین در رادیکال ترین شکل ممکن است. در واقع با توجه به اینکه اتفاقا حامیان ظاهری و تبلیغاتی شعارهایی همچون "صلح" و "عدم خشونت"، خود به وقیحانه‌ترین شکل خشونت دست می زنند، ما نیز در برابر آنان راهی جز دفاع از خشونت اخلاقی نداریم. به بیان دیگر زمانیکه سران کشورهای عربی و اروپایی به راهپیمایی های آرام ملتشان اعتنا نمی کنند، ملتها چاره ای جز به دست گیری سلاح نخواهند داشت. خلاصه اینکه وقتی مافیای قدار عرصه بین الملل، خود، بر خلاف ادعایش، بزرگترین مانع بر سر راه صلحی انضمامی و پایدار به شمار می رود، پس اتفاقا می بایست در برابر این "صلح فرمالیستی با ذلت"، بر شعار "جنگ با عزت" تاکید نمود. در ضمن می‌بایست از دست زدن به اقدامات عجولانه که به نتایج فاشیستی منجر می شوند، فروکاستن فعالیتها به آه و ناله های کودکانه در پیشگاه رسانه های ترحم پرست و جار و جنجالهای کاذب بر علیه نا-مقصران پرهیز نمود.

اما زمانی که خون ما به جوش آید، دیگر نه ملاحظات دیپلماتیک و نه نصایح محافظه‌کارانه، نه حمایت‌های نظامی امریکا از اسرائیل و نه دیپلماسی شکست خورده دولت ایران در دفاع از مردم فلسطین،  قادر به متوقف ساختنمان نیستند. این همان لحظه انقلابی ای است که در عین گرفتار نشدن در دام "بنیادگرایی"، بنا دارد تا کلیه معاملات و معادلات حاکم بر صحنه بین الملل، تئوریهای "عدم خشونت"، "صلح با تحقیر" و "بی قیدی" رفاه پرستانه شان را در هم بشکند. تنها در آن زمان است که شاید صلح بتواند از حالت فرمالیستی محضش به در آمده و با نفی کلیت غده چرکین، در عین تاکید بر سویه‌های رهایی بخش و سرکوب شده‌اش،انضمامی شده و تحقق یابد. آن روز، همان روز آشناست و می تواند همین فردا باشد.

 

لینک

   زندگی در اردوگاه!   

مقدمه:

در آخرین شماره خردنامه همشهری (بهمن و اسفند 1378) مقاله‌ای به قلم "گیلیان فولر" تحت عنوان "زندگی در ترانزیت" و باترجمه من و دوستم پیام ذوقی منتشر شد. متاسفانه این ترجمه پس از انتشار با اصلاحیه‌های عجیب و غریبی مواجه شد. طبعا بخشی از این اصلاحات در فضای فکری-فرهنگی موجود در جامعه چندان غافلگیرکننده نبود، اما بخشی از سانسورهای اعمال شده را تنها می‌توان ناشی از نوعی بی‌سوادی و عدم وجود ضابطه معقول در ساز و کار نشر مطالب در جامعه مطبوعاتی دانست. به مثال زیر توجه نمایید:

«همانگونه که مسافرانی که هر روزه به لوس آنجلس می روند، می توانند سالها رانندگی کنند بی آنکه هرگز با یک محله فقیر نشین برخورد کنند، اسرائیلی‌ها نیز می توانند درون فلسطین، در امتداد جاده های ]ویژه[ مهاجران سفر کنند و هرگز چشمشان به یک عرب نیافتد.»

متن چاپ‌شده:

«همانگونه که مسافرانی که هر روزه به لوس آنجلس می روند، می توانند سالها رانندگی کنند بی آنکه هرگز با یک محله فقیر نشین برخورد کنند، رژیم اشغالگر قدس نیز می توانند درون فلسطین، در امتداد جاده های ]ویژه[ مهاجران سفر کنند و هرگز چشمشان به یک عرب نیافتد».

عجب!؟ پس «رژیم اشغالگر قدس می‌توانند درون فلسطین سفر کنند!!!». با این سانسور متداول آشنا هستیم که در عوض واژه "اسرائیل" می‌بایست از "رژیم اشغالگر قدس" استفاده شود. اما این قانون در مثال بالا چنان بدون توجه به متن و محتوای آن اعمال شده است که تنها می‌توان آن را ناشی از نوعی بی‌سوادی دانست.

قصد من در اینجا نشان دادن کلیه سانسورهای مقاله نیست، بلکه بیان این مطلب است که اتفاقا نظام حاکم سانسور بر مطبوعات ما نه تنها به هیچ وجه معقول نیست، بلکه برای خود ویراستاران ( همان سانسورچی‌های سابق) نیز درونی نشده و صرفا به مثابه یک فرم محض و بدون توجه به محتوا، عمل می‌کند. و درحالیکه خود سران نظام و حتی مردم در راهپیماییها مکررا از واژه "اسرائیل" استفاده می‌کنند، کاسه‌هایی داغ‌تر از آش وجود دارند که همانند ماشین، فقط بلدند هرجا یک کلمه ممنوعه دیدند، بدون توجه به مفهوم متن، یک کلمه مجاز از پیش مشخص را جایگزین آن نمایند. هدف اصلی این انتقاد، نه مسئولین خردنامه همشهری و نه حتی مسئولین موسسه همشهری یا شهرداری تهران و ..، بلکه جامعه فرهنگی‌ای است که در آن هیچکس در سر جای خود نیست.در پایان از تحریریه خردنامه و به ویژه دوستم روزبه صدرآرا برای فرصتی که در خردنامه در اختیارم نهادند تشکر می کنم. می دانم که با جنس انتقادات من آشنا هستند و از انتقادات من گله ای به دل نمی گیرند، چرا که نوک تیز این انتقادات نه به سوی آنان بلکه به سوی فضای فرهنگی-سیاسی ای است که همه ما در آن تنفس می کنیم. و همه ما در بازتولیدش نقش داریم.

اما هدف اصلی من از این پست چیز دیگری است. در همین ترجمه یک پاراگراف کامل که یکی از تحسین‌براگیزترین بخشهای مقاله بود، صرفا به واسطه درج واژه "هولوکاست"، کلا حذف شد. من لازم دیدم کل این پاراگراف را به طور مستقل در وبلاگم تبدیل به یک پست کنم. به نظر من همین پاراگراف را می‌توان همان جزء محذوفی دانست که برسازنده و نشان‌دهنده همان "کل"  ترسناک است.

 _________________________________________

...

حیات برهنه، وضعیتی استثنائی است که فراگیر شده و در آن «قدرت بدون هیچ میانجی ای، تنها با حیات محض روبرو می شود». آگامبن بر ]مسئله[ بنیادی تر "سیاست زیستی" غرب تاکید می ورزد که در آن "بشر بدل شده به موش آزمایشگاهی ِ" داخائو[1] (بسیاری از این افراد در آزمایشهای تنظیم فشار در هوانوردی به کار برده می شدند) به عنوان مدخل ]این[ عدم تمایز میان قوانین حقوقی و حیات زیست شناختی هویدا می گردد. با این وجود، برخلاف بسیاری از انبوه نوشته هایی که در باب هولوکاست قرن بیستم منتشر شده اند و به کلی zoe را از bios جدا نمودند[2] (تا آنجا که ]حتی[ فعالیتهای نظام مند و مبتنی بر روش را که از قدرت سر زد، در چهارچوب نوعی روایت اومانیستی از قساوت، به استثناء بدل نمودند و به همین دلیل ]مسئله را[ با آسودگی ]و با بیان این جمله[ حل کردند که «دیگر هیچگاه تکرار نخواهد شد»)، ]اتفاقا[ "استثناء" موجود در هولوکاست ]همچنان[ در خط مشی اصلی زندگی امروزه حضور دارد. دهه ها پس از گریختن والتر بنیامین از ]خاک[ آلمان، روشن بینی های قاطع وی در باب کارکردهای لفاظانه ]مفاهیمی از قبیل[ "پیشرفت" و "آینده" – «امروزه بسیاری از این نکته در حیرت اند که وقوع حوادثی که بر ما می گذرد، ]هنوز هم[ در قرن بیستم امکان پذیر است، ولی این حیرت نه حیرتی فلسفی است»– به وسیله "جنگ ترور" تایید گشت؛ "جنگ ترور" مقررات استثنائی ای را وضع نمود تا ]بتواند به وسیله آنها[ قواعد بین المللی جنگ و همچنین قانون اساسی بسیاری از دموکراسیهای لیبرال را نادیده بگیرد....

 

اردوگاه داخائو (به رابطه نزدیک پوست‌ها و استخوان‌ها توجه کنید)

[1] Dachau، یکی از اردوگاهها و بازداشتگاههای آلمان نازی در جنگ جهانی دوم که در آنجا دکترهای نازی بسیاری از آزمایشهای پزشکی بی رحمانه و ظالمانه را بر بدن انسانهای زنده انجام می دادند.

[2] «یونانیان برای بیان آنچه ما از کلمه "زندگی" می فهمیم واژه واحدی نداشتند. آنان از دو واژه سود می جستند که، هر چند قابل ردگیری به یک ریشه لغوی مشترک اند، لیکن به لحاظ معنا شناسی و ریخت شناسی متمایزند: zoe، که مبین واقعیت ساده وجود حیات نزد همه موجودات زنده (حیوانات، آدمیان و خدایان) بود؛ و bios، که معرف شکل یا شیوه حیات مناسب برای یک فرد یا یک گروه...». (برگرفته از: جورجیو آگامبن، "قانون و خشونت"، در "قانون و خشونت: گزیده مقالات"، ترجمه: مراد فرهادپور و امید مهرگان، تهران: نشر فرهنگ صبا، 1386، ص. 31)

به زعم آگامبن همگرایی zoe (واقعیت زیست شناختی حیات) و bios (شکل حیات مناسب برای یک گروه) گذرگاهی را تشکیل می دهد که در آستانه قلمروی قرار دارد که وی آن را "حیات برهنه" می نامد:

«هرگونه تلاشی به منظور بازاندیشی در باب فضای سیاسی مغرب زمین، می بایست بر این آگاهی آشکار مبتنی باشد که ما دیگر هیچ چیز از تمایز کلاسیک zoe و bios ، تمایز میان زندگی شخصی و حیات سیاسی، یا میان بشر در مقام موجودی محض در خانه یا منزل و وجود سیاسی بشر در شهر، نمی دانیم

 

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢۸ - محمد مهدی اردبیلی

   هیچ کسان!   

   

شعر کوتاهی از "مارلین منسون" ( Marilyn Manson) تحت عنوان Nobodies را به لحاظ فرمی در دو شکل مختلف ترجمه کردم. با توجه به تکرار هر بیت در کل متن، من چه در خود متن اصلی و چه در ترجمه ها جملات تکراری دوم را حذف نمودم.

برای شنیدن یا دانلود خود آهنگ می توانید به نشانی زیر مراجعه نمایید:

http://www.airmp3.net/download/marilyn_manson/nobodies/mp3/dla_5c8f_1

 

ابتدا متن انگلیسی شعر و در ادامه دو ترجمه از آن:

 

NOBODIES

 

Today I'm dirty
I want to be pretty
Tomorrow I know, I'm just dirt

We are the nobodies
Wanna be somebodies
When we're dead, they'll know just who we are

Yesterday I was dirty
Wanted to be pretty
I know now that I'm forever dirt

We are the nobodies
Wanna be somebodies
When we're dead, they'll know just who we are

Some children died the other day
We feed machines and then we pray
puked up and down in morbid faith
You should have seen the ratings that day


We are the nobodies
Wanna be somebodies
When we're dead, they'll know just who we are
we are nobodies …

 

 

ترجمه 1: 

هیچ کسان

امروز چرکینم

بر آنم که زیبا شوم

]اما نیک[ می دانم که فردا ]نیز[ جز چرک نخواهم بود.

 

ما "هیچ کسانی" هستیم

که می خواهیم کسانی باشیم

]اما تنها[ پس از مرگمان، در خواهند یافت که دقیقا که هستیم.

 

 

دیروز چرکین بودم

می خواستم زیبا شوم

اکنون دریافته ام که تا ابد جز چرک نخواهم بود.

 

ما "هیچ کسانی" هستیم

که می خواهیم کسانی باشیم

]اما تنها[ پس از مرگمان، در خواهند یافت که دقیقا که هستیم.

 

 

کودکانی در آن روز کذا مردند

ما ماشینها را تغذیه کرده و سپس دست به دعا برمی داریم

بالا آورده و فرو رفته در ایمانی بیمارگون.

می بایست میزان مخاطبان ]تلویزیونی[  آن روز را مشاهده کرده باشید .

 

ما "هیچ کسانی" هستیم

که می خواهیم کسانی باشیم

]اما تنها[ پس از مرگمان، در خواهند یافت که دقیقا که هستیم

 

ما هیچ کسان هستیم ...

 

 

 

ترجمه 2: 

 

نا-کسا

امروز زشت و گه گرفته ام

دوست دارم خوشگل بشم

اما می دونم که فردا هم، یه تیکه گه بیشتر نیستم.

 

ما نا-کسایی هستیم

که می خوایم یه کسایی باشیم

اما وقتی ریق رحمت رو سرکشیدیم، تازه شصتشون خبردار میشه که ما کی بودیم

 

دیروز زشت و گه گرفته بودم

دوست داشتم خوشگل بشم

اما الانه ملتفت شدم که همیشه همین گه باقی می مونم

 

ما نا-کسایی هستیم

که می خوایم یه کسایی باشیم

اما وقتی ریق رحمت رو سرکشیدیم، تازه شصتشون خبردار میشه که ما کی بودیم

 

تو اون روز چند تا بچه مردن

ما به ماشینها غذا میدیم و بعدش شروع می کنیم به دعا خوندن

بالا میاریم و توی یه جور باور مرض گرفته سقوط می کنیم.

می باس آمار بیننده های اون روز رو دیده باشین.

 

ما نا-کسایی هستیم

که می خوایم یه کسایی باشیم

اما وقتی ریق رحمت رو سرکشیدیم، تازه شصتشون خبردار میشه که ما کی بودیم.

 

ما نا-کسا هستیم ...

         

لینک

   آنان !!!   

1. متن زیر برگرفته از بخش تیتراژ فیلم "Seven Beauties" به کارگردانی "Lina Wortmuller" می باشد. زبان اصلی فیلم ایتالیایی است و من ترجمه انگلیسی آن را به همراه ترجمه فارسی خودم که بر متن انگلیسی مبتنی است، در زیر آورده ام. راوی داستان، فیلم را با همین جملات در مقام تیتراژ آغاز کرده و در حین قرائت آنها نیز تصاویری مستند مربوط به جنگ جهانی دوم (اعم از هیتلر و موسولینی و بمباران و خرابه ها و ...) به نمایش در می آید.

2. در وهله نخست به ذهن متبادر می شود که "آنان" که دائما از آنها نام برده می شود، کسانی هستند که فیلم به آنها تقدیم شده است. اما به گمان من رفته رفته آشکار می شود که این "آنان" کسانی نیستند جز مقصران اصلی جنگ. یعنی کسانی که ما عمدتا از آنها به عنوان "قربانی" یاد می کنیم، یعنی همه مردم حاضر در جامعه اعم از فعال و منفعل.

3. ترجمه فارسی این اثر بیش از آنکه به جنگ جهانی دوم اشاره داشته باشد، ناظر به شرایط فعلی جامعه ما و انحطاطی است که روز به روز بیشتر بدان دچار می شویم و باعث می شود که فاجعه را پیش از وقوع (و حتی غالبا پس از وقوع) درنیابیم. چرا که مسئله اصلی فاجعه ایست که از فرط تکرار عادی می شود و به قول بنیامین «استثنائی است که به قاعده بدل می گردد».

4. روشن است که رنگ آمیزی اثر نیز از مترجم فارسی است که با هدف تاکید بیشتر بر بخشهایی از متن اعمال شده است که بیشتر با وضعیت فعلی جامعه ما در ارتباط می باشند. کتمان نمی کنم که این رنگ امیزی می تواند ریشه در عدم اعتماد من به شعور مخاطب داشته باشد که در عین حال نوعی توهین به آن نیز محسوب می شود.

5. با وجود انتقاداتی که بر محتوای برخی از بخشهای اثر دارم اما از کلیت ان دفاع می کنم.

6. لازم به ذکر است که از نقدهای محتوایی و ایرادات مبتنی بر ترجمه استقبال می کنم اما بی تردید کامنتهای مزخرف را چه بر فرمالیسم احمقانه استوار باشند و چه بر افاده فضل ابلهانه، پاک می کنم یا جوابی در خور به آن می دهم.

----------------------------------------------------------------

The ones who don't enjoy themselves, even when they laugh. Oh yeah.

The ones who worship the corporate image, not knowing that they work for someone else. Oh yeah.

The ones who should have been shot in the cradle... Pow! Oh yeah.

The ones who say "Follow me to success, but kill me if I fail... so to speak". Oh yeah.

The ones who say we Italians are the greatest he-men on earth. Oh yeah.

The ones who are from Rome.

The ones who say "That's for me".

The ones who say "You know what I mean." Oh yeah. The ones who vote for the right because they're fed up with strikes. Oh yeah.

The ones who vote white in order not to get dirty.

The ones who never get involved with politics. Oh yeah.

The ones who say "Be calm, calm."

The ones who still support the king.

The ones who say "Yes, sir." Oh yeah.

The ones who make love standing in their boots, and imagine they're in a luxurious bed.

The ones who believe Christ is Santa Claus as a young man. Oh yeah.

The ones who say "Oh, what the hell."

The ones who were there.

The ones who believe in everything, even in God.

The ones who listen to the national anthem. Oh yeah. The ones who love their country.

The ones who keep going, just to see how it will end. Oh yeah.

The ones who are in garbage up to here. Oh yeah.

The ones who sleep soundly, even with cancer. Oh yeah.

The ones who, even now, don't believe the world is round. Oh yeah, oh yeah.

The ones who are afraid of flying. Oh yeah.

The ones who have never had a fatal accident. Oh yeah.

The ones who have had one.

The ones who, at a certain point in their lives, create a secret weapon, Christ. Oh yeah.

The ones who are always standing at the bar.

The ones who are always in Switzerland.

The ones who started early, haven't arrived, and don't know they're not going to. Oh yeah.

The ones who lose wars by the skin of their teeth. Oh yeah.

The ones who say "Everything is wrong here."

The ones who say "Now let's all have a good laugh." Oh yeah. Oh yeah. Oh yeah. Oh yeah.

 

آنان که حتی در زمان خنده نیز با خودشان حال نمی کنند. آه آری.

آنان که تصور اشتراکی و گروهی را می ستایند بی آنکه بدانند که ]صرفا[ برای دیگری کار می کنند. آه آری.

آنان که می بایست در گهواره کشته می شدند. آه آری.

آنان که می گویند: "مرا برای رسیدن به موفقیت همراهی کن، اما اگر شکست خوردم، مرا بکش، اگر اصلا بتوان چنین چیزی گفت". آه آری.

آنان که می گویند ما ایتالیایی ها بزرگترین ابرمردهای روی زمین هستیم. آه آری.

آنان که ساکن "رم" هستند.

آنان که می گویند: "اون واسه منه".

آنان که می گویند: "میدونی که منظورم چیه". آه آری.

آنان که به راستی ها رای می دهند چون دیگه حوصله اعتصاب رو ندارند. آه آری.

آنان که رای سفید می دهند تا مبادا آلوده شوند.

آنان که هرگر با سیاست سر و کار ندارند.

آنان که می گویند: "آرامش خودتون رو حفظ کنید، خونسرد باشید".

آنان که ]حتی[ هنوز هم طرفدار ]اعلی حضرت[ پادشاه هستند.

آنان که می گویند: "چشم قربان". آه آری.

آنان که به با ]پوشیدن[ چکمه هایشان عشقبازی می کنند و گویی در رخت خوابی مجلل به سر می برند.

آنان که بر این اعتقادند که مسیح، بابانوئلی جوان است. آه آری.

آنان که می گویند: "آه، اینجا دیگه چه جهنم دره ای هست؟"

آنان که در آنجا حضور داشتند.

آنان که ]به را حتی[ همه چیز را باور می کنند، حتی ]وجود[ خدا را.

آنان که به سرود ملی گوش فرا می دهند. آه آری.

آنان که عاشق کشورشان هستند.

آنان که به راهشان ادامه می دهند و پیش می روند، صرفا برای آنکه ببینند آخرش به کجا ختم می شود.

آنان که در اینجا مشغول پرسه زدن در زباله ها هستند. آه آری.

آنان که حتی با داشتن سرطان، راحت به خواب می روند. آه آری.

آنان که حتی هم اکنون نیز باور ندارند که زمین گرد است.

آنان که از پرواز می هراسند.

آنان که تا به حال حوادث منجر به فوت و مرگبار را تجربه نکرده اند.

آنان که ]این حوادث را [ تنها یکبار تجربه کرده اند.

آنان که در مقطعی معین از زندگی شان، نوعی سلاح مخفی ساختند: یا حضرت مسیح، آه آری.

آنان که دائما در بار میکده به سر می برند.

آنان که همواره در سوئیس هستند.

آنان که بسیار زود راه افتاده اند، ]اما[ هنوز نرسیده اند و نمی دانند که اصلا رسیدنی در کار نیست.

آنان که جنگ را با فاصله بسیار نزدیک واگذار کردند. آه آری.

آنان که می گویند: "همه چیز در اینجا اشتباه است".

آنان که می گویند: "حالا بیایید همه با هم یه دل سیر بخندیم".

آه آری. آه آری. آه آری

 

لینک

   رنج!!!   

نوشته زیر به حدود یک سال پیش بازمی گردد که زمانی در همین وبلاگ نیز منتشر شده بود، اما هم اکنون به بهانه انتشار مجددش در روزنامه ایران با ویرایش جدید و حذف های مربوط به آن روزنامه، تصمیم گرفتم آن را مجددا در وبلاگ قرار دهم. اما این بار به صورت لینکی به روزنامه «ایران»:

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1728591

لینک

   شطحیات: لبخند - مسواک - قرص   

اول تو: با خودت که تنها می شوی، بفهمی نفهمی، می فهمی که نفهمی. داروغه ای را می مانی که دروغهای چند هزار ساله را در ازای دو صد تایید به رشوه در جیب می گذارد. با تمام وجود تکیه بر آرزوهایی داری که به ارزانی ارزنی هم نمی ارزند ومدام در شگفتی که چرا عادت کرده ای به چون و چرا کردن و چرت زدن و چرت گفتن در این چراگاه عمومی؟

چیزی درونت انگاری که می خواهد رها شود. همان که اگر گوش بسپاری اش،با صد لیوان آب ناقابل هم قرصهای هزار ویک رنگت، پایین که نمی روندهیچ، بلکه روی زبانت گیر کرده و مدام رنگ می دهند به آبی که پایین می خزد. اما چگونه بر درونت اسم بگذاری؟ باید مشابهتی در جای دیگری بیابی که این یکی ندارد و بقیه هم...

دوم من: پس تیرم به سنگ و سرم به تخته سنگ خورد و قرصهای قلوه سنگم، تنگ دهانم چسبیده اند و تا قصد برچسب زدن می کنم، چون ماهی از دستم لیز خورده و از قلمم پنهان می شوند. پس آنچه درونم، می دانم که هست، اما نمی دانم که چیست، "..." است.

که یعنی خر شدم و با سه نقطه ناچیز ،سر و ته قضیه را به هم رساندم و کاری کردم کارستان، به سان گورکنی در گورستان که نه می شناسد و نه می خواهد که بشناسد،

مرده ای را که برایش خانه می سازد.

سوم ما: آری تفنگمان را به روی خود، نشانه رفته ایم که سربش ما را به سرابی رهنمون سازد که آبش نه تنها سیراب نمی کند که سیراب و شیردانمان را آتش تشنگی می زند.

و ذهنمان به چاله های حفر شده حفارانی ماند که گنجی را می یابند که هیچگاه دفن نشده، مانند چشمان چشمک زن چشم چرانی، که نگاهی را از دختری کور گدایی می کند.

دست آخر- سرباز پیک: خودت را که مجبور به نوشتن کنی، اجبارا نوشته هایت تو را ... و سر آخر، اگر شانس هم بیاوری، که نمی آوری، سر جای اولت ایستاده ای و زل زده ای به مشتی قرص که مشتاق بلعیده شدنند، همچنانکه جهان به تو می نگرد و در انتظار بلعیدن است...

 

اردیبهشت-84

 

لینک

   مقصد کجاست که من اینچنین به راه معتادم؟   

در دل آدمها

نفرت پاکی بود

که تمایل به نجاتِ مگسِ سرگردان

در تنِ خسته آب

موج می زد، موج

تا صدای گنگِ

سنت و شهر ِ پر از رایانه

در پس حجم ِ پر از آدمها

به هواخواهی رویای بشر برخیزد

که در آن تا ته شب

بوی دود و شبح یک ماشین

ذهن کور و صور پولادین

برود تا دل تاریخ هزاران ساله

بپرستد به نهان، گوساله

                                                              تابستان - ۸۷

*

 

متن بالا یک شعر است اما تنها یک شعر نیست. این متن یک تجربه است. تجربه ای که از پیش شکست خورده (حتی پیش از سروده شدن)، اما به جای حذف، پاک یا پنهان شدن، عمومی گشته است. در واقع ایجابیت شعر نیست که متن را تشکیل می دهد بلکه این سلبیت شکست است که سعی می کند تا در عین حذف، خود را حفظ کرده و سوژه وراج (خود-شاعر-پندار) را ابقاء کند. انگیزه سرایش شعر بیشتر ریشه در حسادت یک نا-شاعر نسبت به شاعران دارد. نا-شاعری که دوست دارد شعر بگوید اما تمامی تجاربش در این زمینه به شکست منجر شده اند. نا-شاعری که هنوز به تفاوت ((پنجره)) و ((دیدن)) دست نیافته و هنوز عقلش نمی رسد که با ((زور زدن)) نمی توان شعر گفت و شاعری نوعی سرنوشت است، نه انتخاب. اما چه می توان کرد؟ این نا-شاعر هنوز ((شب آفتابی)) را طلب می کند و دوست دارد شعر بگوید.

 اما دلیل اصلی تعهد به ادامه حضور شعر در عرصه عمومی (یعنی دلیل ثبت و پاک نکردن آن در اینجا)، در عین آگاهی به شکستش به منزله یک شعر، نوعی مواجهه با خود به واسطه دیگران ( یا به تعبیر هگلی اش خودآگاهی با واسطه از خودبیگانگی) است. خلاصه اینکه این نوعی خودآزاریست که سمبل شکستت را همانند آئینه دق همواره در پیش رو داشته باشی تا دیگران به تو بخندند و تو دیگر نتوانی به نشانه های مردانگی ات افتخار کنی!

 

لینک

   ... به بهانه روز پدر   

 

در آستانه روز پدر (روز مرد) گزارشگر تلویزیون به سراغ رئیس مرکز امور زنان ریاست جمهوری "خانم طبیب زاده" می رود به رسم همیشگی نظر وی را درخصوص همین روز جویا می شود. "خانم طبیب زاده" در بخشی از سخنانش با افتخار اظهار می دارد که "هر روز، روز مرد است" و ادامه می دهد که برای همسرش هدیه ای تدارک دیده و قس علیهذا...[1]

 

هر روز، روز مرد است

این قبیل جملات را بارها شنیده ایم که "هر روز، عاشوراست"، "هر روز، نوروز است" و .... اما مسئله جالب توجه در گفته مشاور امور زنان ریاست جمهوری دولت نهم، این است که وی علاوه بر تاکید بر این حقیقت که "هر روز، روز مرد است" به صورت تلویحی نیز بر این امر صحه می گذارد که "حتی روز زن نیز در واقع روز مرد است". من پیشتر در مقاله ای[2] با به عاریت گرفتن این جمله سیمون دوبوار که "زن، زن است" آن را به ضد خویش تبدیل نمودم که "اتفاقا زن، زن نیست" بلکه "زن، در واقع "زن مرد" است و هستی اش را از مرد دارد". یعنی در جامعه، زن مشغول ایفای همان نقشی است که مرد برایش تدارک دیده است. یکی از انتقاداتی که بر آن نوشته مطرح شد و تا به حال مجال پاسخگویی بدان دست نداده به این ترتیب بود که : "اتفاقا الان دوران زن سالاریست و شماها بیهوده گرفتار این توهم شدید که همه قوانین جامعه به نفع مردان است و این زنان هستند که مردان را سر انگشت می چرخانند و ..."[3]

جوابی که می توانم به طور خلاصه به این قبیل ایرادات بدهم مبتنی بر همان اشتباه تاریخی است که زنان دچارش شده اند. مثلا امکان داشت اگر در روز "زن" نیز به سراغ خانم طبیب زاده بروید، وی همین جواب از پیش آماده را تحویلتان دهد که "آری هر روز، روز زن است". اما در این دو جمله به ظاهر یکسان تفاوت ظریفی نهفته است که باید نسبت بدان آگاه بود. تفاوتی که ذات اینهمان خویش را عیان می سازد.

جمله "هر روز، روز زن است" از جنس جمله "هر روز، روز مرد است" نیست. چرا که همانگونه که در بالا اشاره شد زنی که قرار است هر روز روزش باشد در واقع وجود ندارد. به بیان دیگر زن ذاتا امری سلبی است و مرد امری ایجابی. در حقیقت فروکاستن چند هزار ساله زن به اموری سلبی از قبیل "ابژه باروری" و ... از وی موجودی ساخته است که ناموجود است. یعنی زمانی که می گوییم "زن هست"، این هستی از جنس هستی موجود در جمله "مرد هست" نیست. در ساختارهایی که ساخته و پرداخته مرد (یا همان پدر تاریخی) است، زن صرفا ایفا گر نقشی است که مرد برایش تعیین کرده. بنابراین زمانی که از زنی سخن می گوییم که صرفا "هست" این زن در واقع نیست و تنها به مدد ساختار پدرمآبانه است که  هستی می یابد. در واقع هستی زن به صورت فی نفسه چیزی جز خلاء نیست. زنی که بازیگر نقشی که پدر برایش تعیین می کند نباشد، در واقع از ساختار وجودی جامعه و حتی از ساختار دستوری زبان – که کاملا مردانه است – طرد شده و گویی که نیست.

به جمله اعتراف گونه "خانم طبیب زاده" باز می گردیم. جمله "هر روز، روز زن است" - که لابد قرار است شب پیش از روز زن به زبان آورد – دقیقا روی دیگر سکه "هر روز، روز مرد است" می باشد. در واقع اشتباه و بدفهمی از ماست که با شنیدن این دو جمله احساس می کنیم که تضادی دراین میان وجود دارد، و اتفاقا این تنها خانم طبیب زاده است که ناآگاهانه به حقیقت نهفته در بطن تاریخ اعتراف می کند. اگر با توجه به سخنان بالا و جایگاه سلبی زن در تاریخ ساخته و پرداخته شده توسط فاتحان مرد، جمله "هر روز، روز زن است" رابازخوانی کنیم، به این نتیجه می رسیم که "هر روز، روز همان حفره ای است که جز با امری ایجابی پر نخواهد شد" و این امر ایجابی چیزی یا کسی غیر از "مرد" نیست. بنابراین جمله "هر روز، روز زن است" یعنی "هر روز، روز مرد است".

 

از دامن زن، مرد به معراج می رود

این رویه را می توان در جمله های شعارگونه دیگر نیز به وضوح مشاهده کرد که در آنها زن، صرفا واجد سلبیت است. اتفاقا سراغ این قبیل جملات را باید در همان مکانهایی گرفت که مثلا قرار است بیشتر از همیشه  از زن دفاع شود. در واقع با دفاع ناشیانه مرد از زن و کتمان کلیه ستمهایی که نسبت به وی رفته و می رود، مرد چنان در دفاع و حمایت کاذب از زن پیشروی می کند و چنان این حمایت ر ا به ابتذال می کشاند که در واقع خود را لو می دهد و نقاب از چهره بر می دارد. تنها به یک مثال اکتفا می کنم تا از سویی به جایگاه زن و مرد در زبان پرداخته باشم و از سوی دیگر هستی سلبی زن را به طرز دیگری بیان کنم: این جمله را همه شنیده ایم که "از دامن زن، مرد به معراج رسد". شاید هیچ متفکر فمینیسی قادر نمی بود جمله ای به این رسایی در باره جایگاه زن در جامعه به زبان بیاورد. این جمله همان جمله ای است که بارها و بارها به منظور نشان دادن دفاع از زنان و مقام والای آنها در جامعه بدان استناد شده است. در اینجا "زن" صرفا بدل به "دامن" می شود. دامنی که کاملا سلبی است و حتی خودش را نمی تواند به معراج برساند، چرا که خودش نیز به لحاظ زبانی کاملا سلبی می باشد. برای تنوع هم که شده به سراغ لغت نامه می رویم. از میان لغتنامه های موجود "فرهنگ سخن"[4] را انتخاب می کنم که مفیدترین و در عین حال جدید ترین فرهنگ است. حال امثال فرهنگهای "دهخدا" و "معین" با آن رویکرد سنتی و پدرسالارانه عریان که جای خود دارند.

مرد: 1. انسان مذکر بالغ، مق.زن؛ 2. همسر زن، شوهر 3. انسان به طور اعم، شخص؛ 4. دارای خصلت های عالی انسانی، جوانمرد؛ 5. ویژگی شخص مذکری که توانایی انجام عمل جنسی را داشته باشد؛ 6. دارای جرئت، جسور؛ 7. شجاع، دلیر، پهلوان، مبارز؛ 8. شایسته برای انجام دادن امری یا اتصاف به صفتی (مرد چیزی بودن)؛ 9. (تصوف) عارف کامل بودن؛ 10. سپاهی، لشگری؛ 11. فرستاده، مامور، گماشته.

با کنار گذاردن مشتقات دیگر آن از قبیل " مرد کار، مردان مرد، مرد حق، مرد سال، مرد شدن، مرد میدان، مرد و مردانه و ..." که در همان فرهنگ بدانها اشاره شده است، به سراغ واژه "زن" میرویم:

زن: 1. انسان ماده بالغ، مق.مرد؛ 2. همسر مرد، زوجه؛ 3. انسان ماده اعم از کم سال یا بزرگ سال؛ 4. ترسو، حقیر، نامرد.

 

انسانی که مرد نیست، کیست؟

صرف نظر از تقابل صفات زن و مرد به منزله تقابل خیر و شر، می بایست به این امر توجه نمود که گویی زن حتی به عنوان صفت منفی و ترکیب ساختاری اصلا حضور ندارد. به بیان دیگر در مقابل یازده موردی که برای واژه "مرد" ذکر شد، تنها چهار مورد برای واژه "زن" مطرح می شود. اگر از مورد اول و دوم که با مرد یکسان است و صرفا جنبه فرمی دارند، صرف نظر کنیم، شماره 4 می ماند که مشتی ناسزاست و شماره جالب توجه 3:

زن = انسان ماده اعم از کم سال یا بزرگ سال.

در این تعریف نکاتی قابل ذکر است:

1.    تعریف واژه مرد را به خاطر بیاوریم:

     مرد = انسان به طور اعم.

به بیان دیگر، زن مترادف است با "انسان ماده اعم از کم سال یا بزرگ سال" و مرد مترادف است با "انسان اعم از زن و مرد". (لازم به ذکر است که این گونه مصداقها منحصر به زبان فارسی نیست. مثلا در زبان انگلیسی نیز واژه "man" به طور توامان هم به "مرد" اطلاق می شود و هم به "بشر".)

2.    الف- به منظور درک جایگاه سلبی زن صرفا لازم است دو تعریف را روبروی همدیگر بگذاریم:

«مرد = مق.زن» و «زن=مق.مرد». یعنی "مرد" واژه مقابل یا متضاد زن می باشد و بالعکس. در اینجا نیز همانگونه که در بالا – درخصوص جملات "هر روز، روز زن است" و "هر روز، روز مرد است" – اشاره شد، این تقابل برای واژه "زن" و "مرد" یکسان نمی باشد. یعنی انسانی که زن نیست، همان مرد است. اما سوال مهم این است که آیا انسانی که مرد نیست، همان زن است؟ با توجه به جایگاه سلبی زن در زبان و عدم حضور مستقل و فی نفسه اش، جواب دادن به این سوال دشوار نیست. اگر زنی هم در کار است در رابطه با مرد است که هستی میابد  بنابراین انسانی که مرد نیست و هیچ رابطه ای با مرد ندارد، وجود ندارد. دو جمله را بازنویسی می کنیم:

"انسانی که زن نیست، مرد است".

"انسانی که مرد نیست، اصلا نیست".

ب- حال تلاش می کنیم از طریقی ساده تر (با استفاده از قیاس ارسطویی) به نتیجه بالا دست یابیم.

A. زن  مقابل و متضاد با مرد است.

B. مرد، انسان به طور اعم است.

از A و B نتیجه می شود که " زن، انسان به طور اعم نیست".

بنابراین: "انسانی که مرد نیست اصلا انسان نیست".

3.  شاید بتوان این تعریف  که زن همان " انسان ماده اعم از کم سال یا بزرگ سال" است، را به واسطه یکی از مشتقات واژه "مرد"، واشکافی نمود: "مرد شدن". "مرد شدن"، یعنی مرد بر نوعی صیرورت استوار است. به بیان دیگر "چیزی" با "شدن" خویش است که می تواند به غایت خود که همان "مرد شدن" است، برسد. در واقع مرد برای طفل نقش غایت، هدف و ایده آل را ایفا می کند (هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی). اما آیا برای "زن" نیز وضع به همین منوال است؟ جواب در همان تعریف کذائی نهفته است: "انسان ماده اعم از کم سال یا بزرگ سال". یعنی "زن" از همان بدو تولد "زن" است و تا پایان عمر نیز "زن" با قی خواهد ماند.  و این بدان معناست که "زن" هیچگاه صیرورت نپذیرفته و نمی شود. و به همین دلیل است که زن بدون وابستگی به ساختار مردانه، از هستی ساقط می شود، چرا که هر "موجود"ی می بایست ذاتا و دائما در حال "شدن" باشد و به قوانین حاکم بر موجودات اعم از حرکت و علیت تن دهد. خلاصه اینکه هر آنچه صیرورت نپذیرد ، تن به روابط علت و معلولی ندهد ، تاثیر و تاثر بر آن صدق نکند و غایت ، هدف یا ایده آلی نتوان برایش تصور نمود، آنچنان سفت و سخت شده که به قول مارکس «دود می شود و به هوا می رود» و درواقع اصلا وجود پیدا نمی کند. و این همان سرنوشت "زن" است...

پرداختن به جایگاه زن و مرد در زبان تا همینجا کفایت می کند و بحثها و نکته های دیگری نیز وجود دارد که در این مقاله نمی گنجد. به بحث خودمان در باب "از دامن زن، مرد به معراج می رود" باز می گردیم و به سراغ واژه "معراج" می رویم:

معراج : 1. رفتن به سوی آسمان، به ویژه در مورد پیغمبر (ص)؛ 2. به بالا رفتن، عروج؛ 3. تکامل

با توجه به تعریف واژه "معراج" که در بالا ذکر شد، روشن می شود که "از دامن زن مرد به معراج می رود" یعنی مرد با فروکاستن "زن" به "دامن"، خود را به تکامل می رساند. به بیان بهتر «مرد برای بالا رفتن نیازمند آن است که زن را پایین نگاه دارد».

 

پیش به سوی آگاهی فمینیستی

نیاز مرد به زن برای بالا رفتن و نیاز زن به مرد برای هستی داشتن، یادآور داستان "خواجه و برده" در فصل دوم از باب اول  کتاب  "پدیدارشناسی روح" اثر هگل، است. بخشی از گزارش "ژان هیپولیت" را از این بخش میخوانیم:

رابطه خواجه و برده فقط بر اساس مبارزه آن دو برای تثبیت خود، قابل فهم است. خواجه فقط از طریق قبولاندن تفوق خود به بنده است که خود نیز نسبت به برتری خود، آگاهی و شعور پیدا می کند. او استقلال شعور خود را از طریق وابستگی به شعور بنده کسب می کند؛ یعنی استقلال او مطلق نیست و نسبت به وابستگیش به برده است که تحقق دارد. از طرف دیگر برده هم فقط برده خواجه نیست و یا اگر چنین است بدین جهت است که او در واقع اسیر زندگی است. البته خواجه نیز به معنایی اسیر زندگی است، با این فرق اساسی که آن نوع زندگی که مورد علاقه خواجه است با کار برده فراهم می آید یعنی برده زندگی را برای خواجه باید طوری فراهم آورد که او دچار هیچ نوع زحمت و ناراحتی نشود. سعادت برای خواجه در رفاه و زندگانی بی دغدغه است و برده با کار خود، طبیعت را دگرگون می سازد و در آن دخل و تصرف می کند تا آنچه را که مورد خواست خواجه است تولید کند.[5]

پس از خواندن این سطور مجددا این جمله را به یاد اورید که «مرد برای بالا رفتن نیازمند ان است که زن را پایین نگه دارد». به گمان من بدون هیچ توضیح اضافی نبوغ هگل در بیان وتشریح روابط خواجه و برده، بیانگر رابطه زن و مرد درجامعه است. البته مارکس نیز با استفاده از همین بخش از کتاب هگل، رابطه خواجه و برده را با رابطه کارگر و کارفرما مقایسه می کند که چندان هم بی ارتباط با بحث ما نیست. من در همان مقاله ام در جواب به خانم "فاطمه صادقی" بر لزوم اتحاد میان تفکرات چپ و فمینیستی تاکید کردم. و هم اکنون نیز با استفاده از کتاب پدیدارشناسی روح نیز بر اهمیت ارتباط قائل شدن بین سه گانه "خواجه – برده"، "کارفرما – کارگر" و "مرد – زن" نیز صحه می گذارم. نکته اصلی در چگونگی تبدل "کار برای خواجه"، "کار برای کارفرما" یا "کار برای مرد" به "کار برای نابودی خواجه"، "انقلاب بر علیه کارفرما" و "کنش فمینیستی" است. حال با رویکردی تاریخی به سراغ فعل و انفعالات مربوط به زنان در کشورهای پیشرفته و "پیش نرفته!" می پردازیم.

تز: زن در خود

از انچه گذشت برمی آید که "زن" به منزله امر سلبی چه در تاریخ و چه در زبان نقش منفی عمده ای را ایفا می کند. این رویکرد در قالب کشورهای جهان سوم همچنان باقیست. نیاز به پوشاندن و مخفی نمودن زن نیز به نوعی ریشه در ترس خواجه از برده دارد. به بیان دیگر مرد (البته روشن است که منظور از مرد، تنها مرد از نظر بیولوژیکی نیست بلکه حتی زنهایی که در بازی مردانه شرکت می جویند، به بردگی معتاد شده و جایگاه خود را در خطرمی بینند نیز از این دسته اند. از زنهای خانه دار گرفته تا فاطی کوماندوها...) می ترسد که مبادا زنی که از خانه اش بیرون می آید یا زنی که حجاب از سر بر می دارد، از یک "ابژه باروری" صرف به سوژه ای فعال بدل گردد و جایگاه مرد را به مخاطره بیاندازد. این زن در واقع همانگونه که در بالا ذکر آن به میان آمد واجد هیچگونه حقیقت فی نفسه ای نیست یا به بیان هگلی اش واجد هیچ سویه "برون ذات" و "عینی"ای نمی باشد و  گویی که اصلا نیست...

آنتی تز: زن از خودبیگانه

در جنبشهای فمینیستی نسل اول و دوم ( وبه نحو دیگری درنسل سوم)، زن بر آن شد تا از ذهنیت صرف خود خارج شده و به عمل روی آورد. زن می خواست تا این رابطه خواجه-برده را بر هم بزند و بنابراین به منزله "سوژه فعال" دست به تظاهراتها، اعتصابها، درگیریهای خیابانی و ... زد. اما این زن به واسطه فقر نظری (که در جنبشهای فمینیستی وطنی نیز به وضوح هویداست)، دچار فریب تاریخی "اشتباه گرفتن دشمن" شد و مصداق مرد را با خود ریشه ها و ساختارهای مردانه اشتباه گرفت. خلاصه اینکه این زن در واقع هرگز خواستار از هم گسستن رابطه تاریخی مرد- زن نبود بلکه وی فقط می خواست نقشش را عوض کند. این زن، دیگر از زن بودن خسته شده بود و می خواست مرد باشد. بنابراین کلیه فعالیتهایش را بر کسب حقوق برابر با مردان متمرکز کرد. من به هیچ وجه قصد ندارم تلاشها و حتی دستآوردها این جنبشها را ناچیز بشمرم، چرا که بی هیچ تردیدی قابل مقایسه با آن زنهایی نیستند که اصلا وجود نداشتند. فمینیستهای نسل اول و به طریق اولی نسل دوم، وجود و هستی خود را اعاده کردند. در واقع مشکل اصلی زنان در کشورهای پیشرفته این نیست که آنها وجود ندارند، بلکه مسئله اصلی در این است که آنها دیگر زن نیستند. با نگاهی گذرا به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان می توان دریافت که هدف این کنوانسیون (که دسته گل فمنیستهای نسل دوم است) رفع تبعیض از زنان بوده، اما به علت ضعف نظری و ناتوانی در رفع تبعیض حقیقی در روابط زن-مرد، نتیجه ای جز حذف زنانگی زنان ندشته است. در واقع این کنوانسیون برای رفع تبعیض از زنان بر آن است تا همه آنها را به مرد تبدیل نماید. گویی کارفرمایی برای سرکوب شورش کارگران به تک تک آنها کت و شلوار و کراوات بدهد تا دیگر احساس کارگر بودن نکنند. این کارگران هنوز هم کارگرند و هنوز هم در حقشان اجحاف می شود، اما به واسطه ازخودبیگانگی به وجود آمده، کارگر بودن خود را از یاد برده اند. به همین ترتیب زنان نیز هنوز زن هستند اما زن بودن خود را از دست داده و از خود بیگانه گشته اند( مانند همان زنانی که با پوشیدن لباسهای مردانه، احساس مردی می کنند). برای مثال می توان به بخش مضحک تقبیح بارداری زنان در کنوانسیون رفع تبعیض رجوع نمود.

 

سنتز: زن برای خود

آرمان فمینیستی می بایست مبتنی بر زنی باشد که علاوه بر آنکه تن به رابطه برده وار با مرد نمی سپرد اما خود را نیز از دست نمی دهد. زن می بایست در عین زن بودنش به ورای زنانگی اش گام بگذارد و با درونی کردن تناقضات تاریخی اش، گام در عرصه جدیدی بنهد و مسئله زنان را بدل به مسئله جهان سازد. آرمان فمینیستی باید در عین نفی دوگانگی کاذب زن- مرد بر آن تاکید بورزد و با تعهد به زن بودگی اش و آگاهی از جایگاه تاریخی اش، به سوی خود-زن-آگاهی رهنمون شود.

خلاصه آنکه "زن" می بایست با مواجهه و برخورد بی رحمانه با هر ساختاری که وی را نادیده می گیرد بر آن "زن بودگی ای" تاکید ورزد، که نه تنها زن، بلکه باشد ….



[1]  مصاحبه با دکتر زهره طبیب زاده ٬مشاور رئیس جمهور در امور زنان وخانواده ورئیس مرکز امور زنان ریاست جمهوری. شبکه خبر، خبر 20:00، سه شنبه 25/4/1387

[2]  مقاله مذکور را اینجا بخوانید: http://symptom.persianblog.ir/post/29

[3]  متن کامل یکی از همین انتقادات را بر نوشته من اینجا بخوانید: http://yasamanbstaravat.persianblog.ir/post/81

[4]  فرهنگ فشرده سخن – به سرپرستی حسن انوری – انتشارات سخن – تهران – 1382

[5]  پدیدارشناسی روح برحسب نظر هگل : براساس کتاب «تکوین و ساختار پدیدارشناسی روح هگل» اثر ژان هیپولیت – اقتباس و تالیف از کریم مجتهدی – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – تهران - 1371

لینک

   تاملاتی در باب انتقاد "سازنده" و "محترمانه" !   

 

اصطلاح "انتقاد سازنده" را همه شنیده ایم. این اصطلاح که در مقام سرکوفتی نسبت به هر گونه انتقاد به ظاهر "مخرب" طرح شده، هم اکنون خود را به گفتمان غالب فرهنگی بدل ساخته است. ادله رایجی که مدافعان "انتقاد سازنده" مطرح می سازند از این قرار است که می بایست به جای انتقادهای مخرب و "نفی گونه" که به هیچ سویه ایجابی ای منجر نمی شوند و یکسره دست به تخریب مواضع طرف مقابل می زنند، بیاییم و انتقادی را ارائه دهیم که تا حد ممکن فاقد سویه سلبی باشد. در واقع انتقاد می بایست به جای تخریب موضع موجود، صرفا سعی در ارتقاء آن داشته باشد.

1.  روشن است که انتقاد ذاتا داعیه تغییر دارد. در حقیقت انتقاد، رسواگر عناصر مسئله دار در ساختار ابژه یا موضوع انتقاد است. در عین حال می بایست خاطر نشان نمود که هر ساختاری حتی به واسطه تغییر جزئی در عناصر برسازنده اش دائما دستخوش تبدل کلی می شود. به بیان دیگر کلیت ابژه مورد انتقاد چیزی جز چیدمان اجزائی نیست که با تغییر، حذف یا نفی هر کدام از این عناصر، این کلیت نیز به ناچار می بایست خود را از نو بازسازد. تغییر عناصر ابژه با پیشفرض عدم تغییر در کلیت آن نوعی خودفریبی است که از پیش سعی در عدم تغییر دارد. خلاصه اینکه انتقاد سازنده چیزی جز انتقاد اخته شده ای نیست که از پیش مبتنی بر نوعی "عدم انتقاد" است. گویی که ابژه مورد انتقاد از قبل از شما تعهد می گیرد تا انتقادتان یک انتقاد حقیقی نباشد.

2.    ابژه ای که میل به تغییر ندارد، اصلا چرا طالب انتقاد است؟

انتقاد اصولا واجد پیوندی با تفکر است. از اینرو  با ارتقاء جایگاه عقلانیت پس از روشنگری، فلسفه شکل انتقادی به خود می گیرد. این تغییرات حتی در نامگذاری آثار و مکاتب تاثیر گذار فلسفی از "نقد عقل محض" کانت گرفته تا مکاتب انتقادی معاصر به وضوح نمایان است. در این اوضاع و احوال است که "نقد" جایگاه ویژه ای را در گفتمان فکری-فرهنگی به خود اختصاص می دهد. اما در زمانه ما با طلوع جریانات "ضد عقل گرایانه" (که در واقع ابتدائا به نام انتقادات عقل-محور مطرح شدند، اما رفته رفته به کام رویکردهای ضد مدرن سنت گرا یا پست مدرن تمام شدند) انتقاد با حذف ماهیت عقلانی اش، به نوعی "مد" فراگیر بدل گشته است. امروزه به واسطه همین "مد" شدن انتقاد است که همه از سویی دم از "نقد پذیری" می زنند و از سوی دیگر از "نقد شدن" گریزانند. در چنین اوضاع و احوالی است که سر و کله منجی مبتذلی پیدا می شود که هم وجهه روشنفکرانه و هم وضعیت موجود را توامان حفظ کند. نام این منجی "انتقاد سازنده" است.

3.   چرا سازنده؟

رابطه انتقاد و عقلانیت را می توان در پرتو "فاوست"، این اثر دوران ساز گوته به شکل دیگری تبیین نمود. فاوست در اوج ناامیدی روحش را به شیطان (مفیستو) واگذار می نماید. دراینجا "مفیستو" همان جمله مشهور را به زبان می آورد که «من آن روحم که همه چیز را نفی می کند...». این روح "نفی کننده" که روی دیگر همان شیطان فنا ناپذیر است ما را به یاد "رانه مرگ" فروید می اندازد. به میانجی "رانه مرگ" می توان روح نفی کننده را به "تفکر ناب انتقادی" یا به قول نیچه "نقد به مثابه نفی" پیوند داد. اما همانگونه که در بخش پیشین بیان شد، جایگاه تفکر پس از روشنگری به مرور به زوال گرایید و به تفکر به ضد تفکر بدل گشت. در "فاوست" گوته هم میبینیم که "فاوست" – که در آغاز روحش را به عامل نفی کننده تسلیم کرده است -  در استحاله نهایی اش، بدل به سازنده ای افسانه ای می گردد که کاری جز "ساختن" نمی کند. البته ساخت و ساز "فاوست" که ما مدرنیته اش می نامیم، چاره ای جز تخریب بافتهای فرسوده و متعلق به گذشته ندارد تا بر ویرانه های آن، برجها را به آسمان ببرد. فاوست می گوید:

«از جا برخیزید، ای خادمان من ! تک تکتان!

باشد که طرح من با چشمانی شاد نظاره شود.

ابزارهایتان را برگیرید، این بیل و آن هم کلنگتان!

آنچه ترسیم گشته، باید فورا پیاده شود...»

روشن است که این جملات بیانگر توسعه کاپیتالیستی در آغاز مرحله صنعتی آن است. پایان اثر نیز با آن سمبولیسم شگفت انگیزش، منجر به کوری فاوست می شود. با استمداد از "فاوست" گوته به داستان عقلانیت و انتقاد باز می گردیم. عقلانیت که ریشه در سلبیت دارد، به واسطه سازندگی کاپیتالیستی دوران مدرن تن به خیانت نسبت به سلبیت می سپرد و سزای این خیانت نیز نه از سوی دوست (شیطان) بلکه از سوی دشمن (آن چهار بانوی صحنه آخر "فاوست") پرداخت گردید. خلاصه اینکه بورژوازی، انتقاد "نفی کننده" را به "انتقاد سازنده" تبدیل نمود، تا "عقلانیت سلبی ناب" به "عقلانیت ابزاری صرف" بدل شده و به تبع آن، سرانجامی جز کوری  و نابینایی نداشته باشد. در واقع همانگونه که در بخش پیش به گونه ای دیگر بیان شد، انتقاد سازنده، همان چشمی است که از حدقه درآمده. چشمی که امروزه عملا هیچ کابردی جز تزیین عروسکهای سخنگو ندارد...

4.   یک فنجان نقد محترمانه با شیر و شکر لطفا!!!

مسئله دیگری که بی ارتباط با موضوع مورد بحث نیست و به اندازه شعار "انتقاد پذیری" رایج و مبتذل شده است، مسئله "نقد محترمانه" است. این جملات را بارها و بارها دیده یا شنیده ایم:

« حرف شما هم محترم است»

«با اینکه نظر شما را قبول ندارم اما برای من محترم است»

«منظور من شمای نوعی نیستید»

«حرفهایم را موردی و شخصی نبینید که یک وقت خدای نکرده جسارت نشود»

 و عبارات دیگری از این دست...

مقوله انتقاد محترمانه نیز همانند انتقاد سازنده سعی در خالی کردن انتقاد از تنها سویه حقیقتا انتقادی اش دارد که همان سویه مخرب آن است. انتقاد محترمانه بر آن است تا انتقاد را به گونه ای مطرح کند که «به مخاطب بر نخورد»! یعنی به گونه ای که مخاطب بتواند از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کند، و به بیان بهتر انتقاد محترمانه انتقادی است که انتقاد نکند و پس از مشتی مزخرف گویی و ادعای فضل، با "قربون، صدقه" رفتن مخاطب به پایان برسد تا مبادا در این میان «دل کسی بشکند».

به نظر من انتقاد در وهله نخست اتفاقا با خود "شمای نوعی" سر و کار دارد و پس از ان است که به واسطه همین ارتباط با امر جزئی می تواند داعیه کلیت پیدا کرده و بدل به انتقادی جهانشمول گردد. انتقاد ابتدائا امری کاملا شخصی است که بر آن است تا مخاطب را به درد بیاورد. انتقادی که مخاطب را به درد نیاورد چیزی جز تایید نیست. بحثهای ما می بایست همانند رینگ مبارزه قلمداد شوند که هر نقدی مشتی است که روانه صورت حریف می شود. انتقاد یعنی اینکه : «اتفاقا منظورم شمای نوعی هستی، آره خود تو... و اتفاقا قصدم چیزی جز جسارت کردن به تفکر سطحی و خام تو نیست... و تو هم نمی تونی با مخفی شدن پشت پلورالیسم فکری از زیر بار انتقاد فرار کنی... »

تنها در این صورت است که می توان انتقاد را به جایگاه اصلی خود بازگرداند و تفکر – که امروزه بدل به مرداری ترسناک گشته است که هر کس به نوبه خود لگدی حواله آن می کند – را رستگار نمود.

 

لینک

   چرا مردم اینهمه نگران یکدیگرند؟   

     

 امروزه بخش اعظمی از نوشته های مندرج در مطبوعات و رسانه ها و محاورات رایج بین مردم را امر تروماتیک "سلامتی" در بر گرفته است. من در سلسله نوشته هایم ، سعی بر آن دارم تا با پاسخ به سوالات مطرح شده، این موضوع را از ابعاد مختلفی مورد بررسی قرار دهم.

 1.    چرا مردم اینهمه نگران یکدیگرند؟

*

2.    چرا حکومت تا به این حد، نگران سلامتی مردم است؟

*

3.    چرا با اینهمه تلاش و اطلاع رسانی و پژوهش، گوئی که سلامتی همچنان بیشتر از دست می رود؟

*

4.    آیا سلامتی به منزله هدف غائی، حقیقتا نوعی هنجار به شمار می رود؟

*

5.    تهدیدکننده حقیقی سلامتی چیست که همه سعی در پنهان ساختنش دارند؟

*

                   

لینک

   شی فی نفسه و نمود (3)   

ضرورت متافیزیکی 

فردریش نیچه 

572

یک هنرمند نمی تواند واقعیت را تاب آورد; وی بدان پشت کرده یا از آن رو بر می گرداند: وی صادقانه بر این باور است که "ارزش" یک شیء بر آن پس مانده مغشوشی مبتنی است که از رنگ، فرم، قالب، صدا و فکر بیرون کشیده می شود; او باور دارد که به میزانی که یک "شیء" لطیف تر، ظریف تر و گذرنده تر باشد، ارزشمندتر است: «هرچه واقعیت کمتر، ارزش بیشتر». این نگرش مبتنی بر فلسفه افلاطون است; اما گناه اصلی افلاطون به واسطه تغییر موضع گستاخانه دیگری است. وی درجه واقعیت را در نسبت مستقیم با درجه ارزش قرارداد و ادعا کرد: «هرچه شیء بیشتر از "مثل" بهره مند باشد، بیشتر واجد "هستی" است». وی واقعیت را سر و ته کرد و گفت: «آنچه شما به عنوان "واقعیت" در نظر می گیرید، درواقع خطایی بیش نیست; و هرچه ما به مثل نزدیکتر شویم، به حقیقت نزدیکتر خواهیم شد». آیا این سخن قابل فهم است؟ این عظیم ترین ]مراسم[ تعمید در طول تاریخ بود: و به واسطه اتخاذ همین رویکرد توسط مسیحیان، ما ]همچنان[ از ]دریافتن[ ویژگیهای حیرت آور این رویکرد، عاجز هستیم. اساسا افلاطون در مقام یک هنرمند، نمود را به هستی ترجیح داد و به تبع آن «فریب و توهم را بر حقیقت» و «غیر واقعیت را بر فعلیت» مقدم شمرد. وی تا آنجا از ارزش "نمود" خاطر جمع بود که ویژگیهایی از قبیل "هستی"، "علیت"، "خیر" و خلاصه تمام آن چیزهایی را بدان نسبت داد که ارزشمند محسوب می شدند.دیدگاه نخست: مفهوم "ارزش"، خود، به عنوان یک علت محسوب شد.دیدگاه دوم: عالم "مثل" تمام صفات را به اشیاء اعطا نموده و به آنها اصالت می بخشد. 

*

573

در زمانیکه غرایز خصومت آمیز، همگی قدرتمندند، ]توسل جستن[ به ایده "جهان حقیقی"[2] یا "خداوند" به مثابه امری "مطلقا روحانی، عاقل و خیر"، اقدامی ضروری است....اعتدال و انسانیت موجود، عینا در "انسان سازی[3]" خدایان منعکس می شود. یونانیان در نیرومندترین دوره ]تاریخشان[ - که هیچ واهمه ای از خود نداشتند، بلکه بر عکس در خویشتن احساس سرخوشی می کردند – به واسطه انتساب کلیه احساسات و تاثرات خود به خدایان، آنها را پایین کشیدند.بنابراین روحانی سازی تصور "خداوند" به هیچ وجه دال بر نوعی پیشرفت نیست: با مطالعه ]آثار[ گوته[4]، می توان با تمام وجود از این امر مطلع شد; گوته، تقلیل دادن خداوند به فضیلت و روح را به منزله سقوط به مرتبه ای پست تر می داند. 



[2]  true world
[3]  humanization

[4]  Goethe, Johann Wolfgang Von (1770 – 1832)

لینک

   انتخابات   

        

رای ندادن در وضعیت فعلی نوعی کنش سیاسی محسوب نمی شود، علاوه بر آن حتی واکنش هم نیست. رای ندادن یعنی هیچ کاری نکردن! این توهم رایج که من با رای ندادنم دارم دست به عمل سیاسی منفی میزنم، صرفا ریشه در تنبلی و تن پروری سیاسی-نظری متداول دارد. غیر از تحریم انتخابات در مجلس هفتم – که بنا به شرایط سیاسی زمان خود، تنها تحریم کنشمند انتخابات در دو دهه اخیر به حساب می آید – عدم شرکت در سایر انتخاباتها چیزی جز واگذاری بی قید و شرط میدان رقابت به حریف نیست. حریفی که علی رغم جاروجنجال رسانه ای امیدش به همین عدم شرکت جمعیت خاموش دگراندیش است. وجود تخلفات انتخاباتی ، عدم رعایت عدالت در پروسه انتخابات و حتی رد صلاحیت گسترده چهره های موجه اصلاحات، هیچ کدام خالی گذاشتن این عرصه را توجیه نمی کنند. با وجود آنکه انتخابات را تنها کنش سیاسی ممکن نمی دانم، و حتی آن را به نسبه ناکارآمدتر از سایر انواع مشارکت-اعتراض سیاسی اعم از تحصن، اعتصاب و ... می دانم، اما با توجه به تجربه تاریخی جامعه، تا زمانیکه سایر روشها نهادینه نشده اند، شرکت در انتخابات را به عدم شرکت در آن ترجیح می دهم. با فرستادن حتی یک نماینده منتقد دولت، می توان در پیشبرد اهداف آزادیخواهانه، عدالت طلبانه و ... نقش ایفا کرد. به قول راجز واترز:  

Each small candle, Lights a corner of the dark

فهرست نامزدهای ستاد انتخابات اصلاح طلبان تهران (یاران خاتمی) در دور دوم:

 1.  مجید انصاری (79 ب 236)

2.  اسحاق جهانگیری (57 الف 136)

3.  سید محمد صدر (56 ب 234)

4.  سید محمود دعایی (57 ب 346)

5.  محمد اشرفی اصفهانی (56 ج 126) 

*

6.     سهیلا جلودارزاده (79 الف 237)

7.     الیاس حضرتی (57 الف 567)

8.     الهه راستگو (89 الف 135)

*

9.     محمد قمی (56 ج 246)

10.   علیرضا محجوب (67 ب 345)

                                 

لینک

   شی فی نفسه و نمود (2)   

              

555

بزرگترین فریبها، آن فریبی است که با معرفت پیوند می خورد. مردم دوست دارند چگونگی ایجاد شدن اشیاء فی نفسه را دریابند: اما بدان که هیچ شیء فی نفسه ای وجود ندارد! لیکن حتی اگر فرض را بر وجود شیء "فی نفسه" یا "نامشروط[1]" بگذاریم، به همان دلیل، این شیء نمی تواند شناختنی باشد! شیء نامشروط را نمی توان شناخت، چرا که در غیر اینصورت دیگر نامشروط نیست! با این وجود، شناختن، همواره فرآیند "مرتبط شدن با چیزی به صورت مشروط"[2] است; بر همین اساس، طالب معرفت بر آن است که آن شیء ای که در طلب شناخت آن است، با خودش و به طور کلی با هیچکس ، "ارتباطی نداشته باشد"[3]: این مسئله ما را با نوعی تناقض روبرو می کند[4]. اولا، تناقض میان این اراده به شناخت و آن میل به "مرتبط نبودن" با شیء مورد شناخت (پس اصلا چرا آن را بشناسیم؟); و ثانیا، این تناقض که، آن چیزی که با هیچکس ارتباطی نداشته باشد، اصلا نمی تواند وجود داشته و به تبع آن نمی تواند شناخته شود. "شناختن[5]" یعنی: "خود را با چیزی مرتبط ساختن"، خود را مشروط به چیزی و در حال مشروط ساختن آن، احساس کردن. بنابراین در کلیه این حالات، شناختن نوعی فرآیند "ثابت یا معین ساختن"[6]، "تعریف کردن" و "به آگاهی در آوردن شروط"[7] است ( و نه فرآیند ژرفکاوی اشیاء، مخلوقات یا متعلقات "فی نفسه").

* 

556

"شیء-فی-نفسه" عینا به همان میزان بی معناست که "احساس-فی-نفسه"[8] یا "معنای-فی-نفسه". هیچ چیزی به منزله "واقعیت-فی-نفسه"[9] وجود ندارد، چراکه همواره پیش از آنکه ]آن چیز[ بتواند به واقعیت بدل شود، می بایست معنایی بدان اختصاص یابد. پاسخ به پرسش "آن چیست؟"، ]صرفا[ نوعی فرآیند تحمیل معنا از نقطه نظری متفاوت است. ذات یا سرشت ذاتی ، چیزی است که تنها به عنوان یک "کل" در جایگاه خود درک شده و از پیش مبتنی بر نوعی چندگانگی[10] است. اساسا در پرسش مذکور، همواره این مطلب نهفته است که «آن، برای من چیست؟»[11] (یعنی برای ما، برای تمام موجودات زنده و غیره و غیره).یک شیء زمانی تعریف می شود که هر مخلوقی، این سوال را درباره اش پرسیده و بدان پاسخ داده باشد که "آن چیست"؟ اگر مخلوق تنهایی را به همراه روابط و نقطه نظراتش در خصوص کلیه اشیاء فرض کنیم، در صورت عدم وجود این مخلوق، شیء همچنان تعریف ناشده باقی خواهد ماند.مخلص کلام اینکه: ذات یک شیء، در واقع چیزی جز عقیده ای[12] در خصوص آن شیء نیست. یا به بیان بهتر: ]عبارت[ "این ادراک می شود"، در واقع ]صرفا[ به واسطه "این هست" یا "آن هست"، معنی می یابد. کسی حق ندارد بپرسد که: "در اینصورت پس چه کسی تفسیر می کند؟"، چراکه خود عمل تفسیر، در مقام شکلی از اراده معطوف به قدرت، خود را ( نه به عنوان "هستی"، بلکه به مثابه نوعی فرآیند یا صیرورت)، به منزله نوعی شور و شوق عیان می سازد. به طور کلی، منشاء "اشیاء" در عملکرد تخیل، تفکر، اراده و احساس سوژه، نهشته است. مفهوم "شیء" چیزی جز کلیه صفاتش نیست. حتی "سوژه" نیز موجودی برآمده از همین وضعیت و چیزی همانند سایرین است: سوژه نوعی ساده سازی است که به آن شکلی از قدرت دست یافته است که می تواند در عین حال که فرض، ابداع و تفکر می کند، خود را از کلیه موجودات منفرد فرض کننده، ابداع گر و متفکر، متمایز سازد. بنابراین ظرفیتی وجود دارد که از تمام ظرفیتهای فردی دیگر، متمایز و منفک می شود: در واقع، یک فعل مجموعا برحسب تمام آن افعالی ادراک می شود که هنوز به فعلیت نرسیده اند[13] (فعل و احتمال افعال مشابه). 



[1]  unconditional
[2]  coming into unconditional relation with something
[3]  To be nothing to…
[4]  در این بخش مراد نیچه از اصطلاح "ارتباط نداشتن" یا "مرتبط نبودن" با متعلق شناسایی، صرفا نوعی "فاصله داشتن" است: فاصله بین سوژه (فاعل شناسا) و ابژه (متعلق شناسایی) که لازمه شناخت است. درواقع شناخت تنها به واسطه بیرون و جدا بودن متعلق شناسایی از من (سوژه) ممکن می شود. علاوه بر آن، مسئله "ارتباط نداشتن ابژه شناخت با هیچ کس دیگر" نیز نیاز به اندکی توضیح دارد: با توجه به اینکه این "عدم ارتباط" را نوعی "فاصله" از سوژه دانستیم، می بایست "هیچ کس" مذکور را "هیچ سوژه" در نظر بگیریم. یعنی متعلق شناخت، می بایست از تمام سوژه ها یا "سوژه به طور کلی" جدا باشد، تا معرفت حاصله از آن بتواند به کلیت دست یابد. به بیان دیگر، با فاصله گرفتن متعلق شناخت، از "سوژه به طور کلی"، شناخت من (در مقام سوژه منفرد) دیگر نه شناختی شخصی بلکه معرفتیست که قابل تعمیم به تمام سوژه ها شده و جهانشمول می باشد.
[5]  knowing
[6]  making stable or fixed
[7]  Making conditions conscious
[8]  sense-in-itself
[9]  fact-in-itself
[10]  multifarious
[11]»what is that for me?«
[12]  opinion
[13]  has yet to come
لینک

   شی فی نفسه و نمود (1)   

                               

از این پس بخشهایی از کتاب اراده معطوف به قدرت - که مشغول ترجمه آن هستم - را به صورت سلسله وار ارائه خواهم نمود. قطعات پیش رو قسمتی از فصل « شیء فی نفسه و نمود» می باشند. فردریش نیچه در این فصل بر آن است تا با ایستادن در شکاف سوژه/ابژه، هر دو سوی این تفکیک کاذب را مفتضح کند. انتقاداتش نسبت به شیء فی نفسه در واقع نقدی بر نگرش مبتنی بر ابژه (ابژکتیویسم) و انتقاداتش نسبت به نمود، نقدی بر نگرش مبتنی بر سوژه (سوبژکتیویسم) هستند.

سه قطعه زیر از انتقادات بخش نخست دستچین شده اند:

 557

کیفیات یک شیء، چیزی جز تاثیراتش بر سایر اشیاء نیستند.اگر بتوان سایر اشیاء را معدوم فرض کرد، آنگاه "شیء"، واجد هیچگونه کیفیتی نیست.یعنی، هیچ شیءای بدون اشیاء دیگر موجود نیست.

یعنی، هیچ شیء فی نفسه ای وجود ندارد.

*

558 

شیء فی نفسه، بی معناست. اگر من کلیه روابط، کیفیات و فعالیتهای یک شیء را از آن سلب کنم، ]دیگر[ شیء فی نفسه ای باقی نخواهد ماند; چراکه "شیئیت"، صرفا به صورتی تخیلی و تنها به منظور مواجهه با ضرورتهای منطقی معین (یعنی با هدف تعریف و درک کردن و در واقع برای پیوند دادن شمار کثیری از روابط، کیفیات و فعالیتها)، توسط ما ابداع گردید.

*

559

این تصور جزمی که "اشیاء، فی نفسه واجد نوعی جوهر می باشند"، می بایست به کلی دور انداخته شود.

 

لینک

   ! we are very, very pissed off   

 

مقدمه:

بخش کوتاهی از سناریوی فیلم "FIGHT CLUB" به کارگردانی "David Fincher" رو که به نظرم با وضعیت فعلی ما همخوانی داره، ترجمه کردم. البته راهکاری که فیلم جلوی پای مخاطب می گذارد نوعی آنارشیسم است که تایید یا رد آن صریحا هدف فعلی من نیست ( والبته تلویحا هست). در ضمن در تفاوتهای بین دیالوگهای فیلم و خود فیلمنامه، هر کدوم که به نظرم به درد بخورتر رسید رو انتخاب کردم. این دیالوگ (یا بهتر بگم "مونولوگ") زمانی رخ میده که "Tyler" (یا همون "Brad Pitt") به سبک مونولوگ های آتن خطاب به اعضای "باشگاه مشت زنی" سخنرانی نسبتا کوتاهی رو ایراد میکنه:

*

 من توی "باشگاه مشت زنی" نیرومندترین و زرنگ ترین آدمهایی رو می بینم که تا حالا به دنیا اومدن. من کل این پتانسیل رو احساس می کنم. من حتی هدر رفتن این پتانسیل رو هم درک می کنم.لعنت بهشون، تمام آدمهای یک نسل، بنزین میزنن، میز پاک میکنن یا برده هایی با یقه های سفیدن. تبلیغات جذابیت خودشون رو توی ماشین ها و  لباس ها نشون میدن. ما کارهایی رو میکنیم که ازشون متنفریم، فقط برای اینکه با پولش آشغالهایی رو بخریم که واقعا بهشون احتیاجی نداریم. ما بچه های ایستاده در مرکز تاریخیم، بدون هیچ هدف یا مقصد خاصی. ما در نسلمون نه هیچ جنگ جهانی ای دیدیم، نه هیچ قحطی (یا بحران) بزرگی رو تجربه کردیم. جنگ جهانی ما، جنگ روحی-روانیه و بحران بزرگ ما زندگیمونه.ما همه دست پرورده تلویزیونیم تا باور کنیم که روزی میلیونر یا ستاره سینما و موسیقی می شیم; اما ما فقط یواش یواش به این واقعیت می رسیم که هیچی نمی شیم. 

و ما خیلی، خیلی شاکی و عصبانی هستیم !

*

 I see in fight club The strongest and smartest men who have ever lived ; I see all this potential. And I see squandering. God damn it. An entire generation pumping gas and waiting tables; or  slaves with white collars. Advertising has it's taste in  cars and clothes. we working in jobs we hate, just so we can buy shit we don't need.We're the middle children of history, with no special purpose or place. We have no great war in our generation, no great depression. our great war is a spiritual war. our great depression is our lives.We were all been raised by television to believe that someday we'll be millionaires and movie gods and rock stars; but we won't. And we slowly learning that fact. And we are very, very pissed off 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٧ - محمد مهدی اردبیلی

   چگونه آنها که گول نخورده اند به خطا می روند (بخش نخست : راه سوم کجاست؟)   

چگونه آنها که گول نخورده اند به خطا می روند

 

 

 

بخش نخست: "راه سوم" کجاست؟

نوشته فاطمه صادقی را اینجا بخوانید:

http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=452

 

مقدمه

 

تا به حال هرگاه که جنبشها و مطالعات زنان کشورمان را مورد ملاحظه قرار می دادم، با نوعی سرخوردگی به واسطه فقر نظری اینگونه حرکات، کلا از خیر جواب دادن و بحث کردن می گذشتم. اما اخیرا  نوشته ای در یکی از سایتها تحت عنوان ((روایت سه زن: برای یک دوست و دغدغه هایش)) توجه مرا به خود جلب کرد، که با توجه به سایرین، قابل تامل می نمود. نوشته پیش رو، بخش اول نقد من تحت عنوان "راه سوم کجاست؟"، بر آن مقاله است، که در صورت استقبال و انگیزه بیشتر خودم، قسمتهای دیگر را نیز حول محورهای دیگر خواهم نگاشت.

 

 احتمالا می بایست پس از خواندن آن، برای نویسنده اش تقدیر نامه و تشکر و "فدایت شوم" می فرستادم، اما چه کنم که بهترین کمک را در نقدی می دانم که به قول نیچه، بایست بی رحمانه و بی شرمانه باشد. سعی می کنم به این دو فاکتور تا پایان نوشته ام وفادار بمانم. برخلاف تقدیرو تشویق و جایزه، بی رحمی و بی شرمی در نوشتار ( آن هم در حوزه زنان) همان چیزی است که پدر را می ترساند.

 

با وجود پراکندگی غیر قابل کتمان مباحث مطرح شده در نوشته "فاطمه صادقی"، هوس (فقط هوس، یعنی نوعی "میل" که تعهد اجتماعی اش می نامیم) کرده ام جوابکی پراکنده تر از اصل مطلب بنگارم. البته پراکندگی و از این شاخه به آن شاخه پریدن مقاله مذکور را با اندکی خوشبینی به عزم نگارنده بر ساده نویسی و کوتاه نویسی حواله می دهم تا ذهن همان بانوی دانشجوی خوشبخت مزدوج نیز از درک کلامش عاجز نماند.

 

من از "فاطمه صادقی" تا به حال مطلبی نخوانده بودم و کاری به اندیشه هایی که در جایی دیگر بیان کرده است، نیز ندارم. لازم به ذکر است که هدف این نوشتار فقط نقد آن مقاله صرف نیست، بلکه آن نوشته را در جایگاه فعلی حرکتهای زنان در کشورمان مورد بررسی قرار داده که برای من همیشه به صورت توامان با امید و بدبینی همراه بوده است. بنابراین اصلا کاری به هدف نگارنده آن ندارم، بلکه با "متن" در "تاریخ" مواجه هستم. یعنی با "نوشته ای فمینیستی" در "زمانه ایران دوران احمدی نژاد".

 

مطلبی که در وهله اول موجب حیرتم شد، ادعای نگارنده مبنی بر حل کردن مسائل در ذهن خودش بود!!!:

 

(( مدت ها بود که دیگر در مورد اینکه چرا چنین و چنان است صحبت نمی کردم و بیشتر به اینکه چگونه باید باشد، می اندیشیدم. با شنیدن این پرسش ها اما گمان کردم که ما همچون همیشه مسائل را در ذهن خود حل می کنیم و کنار می گذاریم و گمانمان بر این است که حتماً دیگران نیز از این مسیر عبور کرده اند.))

 

و من در ادامه، برای نشان دادن حل نشدن این مطالب در ذهن خود نگارنده، خواهم کوشید. و البته هم اکنون نیز نسبت به توهم آگاهی و بها دادن بیش از حد به کنش عملی بدون پشتوانه نظری هشدار می دهم که متاسفانه در فمینیستهای وطنی رواج یافته و خود به خود کنش را به واکنشی در برابر مردان، بدل می سازد. این فمنیستها که از نسل دوم فمنیزم فراتر نرفته اند، همچون فمنیستهای حاضر در فیلم "شهر زنان" اثر "فدریکو فلینی" نمی دانند که چرا نمی توانند بدون مرد باشند. نمی دانند که برای آزادی زنانی تلاش می کنند که خود می خواهند در بند، بمانند.

 

 

آه بیایید اندکی برای این دو زن بگریید تا خالی شوید...

 

نگارنده بر آن است تا با ذکر دو نمونه تاریخی، از زنانی که لااقل گامی در راستای تخریب پارادایم پدرسالار، در زمانه خویش برداشته اند، استفاده برده و قابلیتهای نهفته تاریخی آنها را در بدل شدن به کنشی فمینیستی در زمانه حال عیان سازد. این دو نمونه مشهور مادام بواری و رابعه کعب قزداری هستند. به زعم نگارنده آن مقاله، افعال این دو قهرمان می تواند منشاء الهامات شگرفی در رویکرد زنان امروزه بوده و دست کم نمونه ای از زنی آزاده و مبارز را در جامعه امروز عرضه نماید.

 

رابعه رابطه جنسی با معشوق را پس زده و سرکوب می کند، چرا که برای معشوقش همین بس است که به او دل بسته است. رابعه ای که قبرش هم اکنون تبدیل به مزار شده است تا در جهت تحکیم اندیشه های پدرسالار به کار گرفته شود. عجیب است که تصمیم طالبان در بستن این مزار و عبادتگاه، ناخواسته زنان را بیشتر به سوی آگاهی اجتماعی سوق می دهد تا آزادی دخیل بستن و عریضه نوشتن و تبرک جستن. در پایان حکایت رابعه نیز می خوانیم:

 

((اما به گمان من رابعه با دیگر زنان عاشق ما فرق داشت. او در پی وصال نبود، نه به دلیل محرومیت و ممنوعیت آن وصال؛ که چون می دانست آن عشق هم در صورت وصال جز سرخوردگی به بار نخواهد آورد. ))

 

از حدسیات خارق العاده نگارنده مبنی بر نگرش کاملا مدرن رابعه و تناقض این دعاوی با اشعار وی که بگذریم، درک مطلب فوق نه برای رابعه، بلکه برای نگارنده جای بسی خرسندی دارد که حداقل سخن مرا کوتاهتر می نماید. بله، وصال جز سرخوردگی به بار نمی آورد، این فانتزی بشر است که ذاتا تحقق ناپذیر است. یا به قول "ژاک لکان" ((با رسیدن به آن، آرزو ناگهان تبدیل به "گه" می شود)). با دقت در میابیم که اصلا وصالی وجود ندارد، چرا که ابژه میل از آغاز ناموجود بود. ما با رسیدن به آن نیست که شکست می خوریم بلکه با آگاهی از عدم آن است که رنج می بریم.درواقع ابژه ای که ما به سویش شوق ( یا عشق یا میل) داریم، با به دست آمدن نیست که تخریب می شود بلکه با به دست آمدن است که دست نایافتنی بودنش را به رخ ما می کشد و این آگاهیست که رنجمان می دهد. این همان چیزی بود که مادام بواری پیش از مرگ تجربه اش کرد. مادام بواری برای فرار از شکست، از آغوشی به آغوشی دیگر پناه می برد ( که البته هزاران بار قابل احترام تر از آن کسی است که بعد از شکست با فشار قانون ( یا دین یا هر نماد پدرانه دیگر) در همان تک آغوش می ماند و می پوسد)، آنچیزی که مادام بواری را به خودکشی سوق می دهد، نه شکستهای پیاپی بلکه عذاب وجدان ناشی از تخطی است (فلوبر با تبحر خاصی این نوسان شخصیتی مادام بواری را به تصویر می کشد). می دانیم که مادام بواری هیچگاه نتوانست از چنگال قانون پدرانه رهایی یابد و از این آغوش به آن آغوش شدنش ، نه فراتر رفتن از قوانین خدا و خانواده، بلکه نوعی تن دادن به چرخه قانون و تخطی از آن بود. یعنی مادام بواری در همان چرخه وسواس گونه ای گرفتار آمد که بیماران هیستوری وسواسی در آن به سر می برند. قانون- تخطی از قانون-مجازات-تخطی - مجازات - ...که در واقع در کل این مجموعه نیز باز به قانون پدرانه ای پایبندند که نانوشته است. حتی اشخاص واجد طباع وسواسی فقط به این خاطر که فکر انجام عملی خلاف قانون، حتی برای لحظه ای به ذهنشان خطور کرده، آنچنان توسط خداوند ( یا هر پدرنماد دیگر) عذاب می شوند (یا در واقع خود را عذاب می دهند) که در وصف نمی گنجد. و البته حاصل امر نیز چیزی جز عذاب و عذاب و عذاب نیست. فروید ( که برخلاف سردرگمی اش در قبال بیماران پسیکوز (سایکوز)، تبحر خاصی نسبت به بیماران نورز ( که وسواس هم در ذیل همین طبقه جای می گیرد) داشت) معتقد است که تنها راه ]به قول خودش[ درمان این بیماران، آگاهی است (مثلا آگاهی از چگونگی شکل گرفتن قانون، اولین تخطی، اولین بروز سیمپتوم و دلایل آن ...) و مادام بواری به این آگاهی نرسید. مادام بواری فقط دیگر نمی توانست رنج را تحمل کند، بنابراین دست به تخطی اعظمی زد که آنقدرها هم که فکر میکنیم پدر را نمی ترساند ( به نظر من، گناه کبیره بودن خودکشی در ادیان نوعی فریب دادن کسانی است که آنچنان عاشق عذاب کشیدن شده اند که می خواهند بزرگترین تخطی را انجام دهند. وارد این بحث که خودش مجالی دیگر می طلبد نمی شوم، فقط به این نکته اشاره می کنم که سوپراگو، علاوه بر اصل لذت (لیبیدو) با رانه مرگ در ارتباط است و از مرگ نمی هراسد، بلکه این "اگو"ی بیچاره دست از همه جا کوتاه، است که باید بترسد تا بمیرد). مادام بواری بهترین هدیه را به پدر ( یا همان قانون مردسالار حاکم) اهدا کرد، مادام بواری که دیگر از تحمل رنج عاجز شده بود، عرصه را به پدر واگذار کرد چراکه به آگاهی تاریخی که لازمه تغییر رادیکال وضعیت موجود است نرسید.

 

"خودکشی نفی زندگی نیست، بلکه صرفا حذف خوداست". این جمله شوپنهاور را به امانت می گیرم تا خیانتی را در آن اعمال نمایم: "خودکشی زن، نفی قانون پدرانه نیست، بلکه صرفا حذف سوژه ایست که شاید می توانست فعال بماند". غرض من در این مقال مطلقا نقد بر واکنشی به نام خودکشی نیست که به زعم من می تواند در مقام کنش قرار گیرد و حتی "اصیل ترین کنش انسانی" قلمداد شود که هزاران بار قابل احترام تر از ماندن و تن دادن به قوانین پدرانه است، بلکه هدف من پرداختن به همان امیدیست که نگارنده آن مقاله هم به دفعات تکرارش می کند: "راه سوم". یعنی نه تن دادن به قانون پدرانه و نه ترک کردن صحنه، بلکه ایستادن در این شکاف دست ساز پدر و نفی هر دو سوی پدرمآبانه آن. در واقع نه پدر را همچون ماری شیمل، به بهانه آزادی، ابژه میل عرفانی قراردادن ( این خطریست که هر روزه زنان شکست خورده جوامع امثال ما را تهدید می کند و نمونه های آن نیز در جامعه آنچنان زیاد است که بایست با ذره بین به دنبال مثال نقض گشت) و نه همچون مادام بواری یا رابعه، از ترس پدر خود را حذف کرد ( که این هم در واقع نوعی حذف مازوخیستی خود در راستای ارضای سادیستی پدر است).  من در پایان مقاله کوتاهی با عنوان "پراکنده گوییهایی در باب رادیکالیسم و محافظه کاری"، به سوالی دست یافتم که شاید بیانش در اینجا گویاتر باشد تا در خود آن مقاله. سوال این بود: "آیا باید محافظه کار بود یا رادیکال؟... یعنی آیا باید پدر را اخته کرد یا با اخته کردن خود به پدر تکیه داد؟" و با توجه به متن پیش رو جواب مشخص است: "هیچ کدام".

 

 

فرشته تاریخ

 

نکته ظریفی که نگارنده نیز در مقاله اش بدان اشاره می کند، افسانه شدن این زنان است. والتر بنیامین در جای جای آثارش ( و بالاخص در "تزهایی در باب فلسفه تاریخ") از مفهومی نام می برد که عنوانش خود نیز آشکارگر است: "تاریخ شکست خوردگان" در برابر "تاریخ فاتحان". تاریخ ما، تاریخ پدر است. تاریخ پدر، حتی از خود پدر هم قویتر است. خود پدر، مانند همان داستان "جادوگر شهر از" هیچ قدرتی ندارد، بلکه این دستگاه تاریخ (اعم از دین، تمدن و ازهمه مهمتر ((زبان)) ...) است که وی را قوی جلوه میدهد. تاریخ پدر مانند آیینه مقعری عمل می کند که حتی به خود پدر هم احساس درشتی می دهد، چه رسد به زنانی که همچون پروانه گرد این شمع ( یا همان آلت درخشان و ایده آلی که پدر هم آرزویش را دارد) می چرخند و می سوزند. تاریخ ما، تاریخ فاتحان است. این تاریخ فاتحان است که در سویی قوانین پدر را به علم تبدیل کرده و از سوی دیگر نمونه های پاستوریزه و ممیزی شده تخطی را به صورت افسانه ارائه می دهد. وظیفه راه سوم نیز دراینجا روشن است: اولا "نفی هر دو سوی تاریخ علمی-افسانه ای" و ثانیا ترسیم "تاریخ شکست خوردگان". یعنی بیرون کشیدن آن چیزهایی که پدر در تاریخ زیر خروارها خاک، پنهان کرده است، تا مبادا آن پیوستار خطی علم و افسانه اش به خطر افتاده و پرده کنار رفته و آلت بریده اش به مثابه جادوگر شهر "از" نمایان گردد.

 

 

از عشق و دیگر اهریمنان

 

اما از جمله بخشهایی از آن مقاله که مرا متعجب کرد، تفکیک سرسری رابطه عاشقانه از رابطه ارباب و برده بود. این تفکر علاوه بر آنکه در عمل به مذاق پدر خوش می آید ( یعنی گسستن پیوندهای بین نظریات فمنیستی و مارکسیستی)، به لحاظ تئوریک نیز سویه هایی از حقیقت را پنهان می سازد. این مساله را در دو جنبه بررسی می کنیم.

 

 البته "هگل" نیز در فصلی تحت عنوان "استقلال و وابستگی خودآگاهی: خواجه و بنده" از کتاب "پدیدار شناسی روح"، به نمایش عمق این رابطه می پردازد و ارباب را به برده نیازمندتر نشان می دهد تا برده را به ارباب؛ که به دلیل طولانی شدن و حجم سنگین پیش فرضها، نسبت به آن به همین اشاره ای که رفت، اکتفا می کنم.

 

اما از سوی دیگر، عشق و نفرتی که به عنوان تمایز دو رابطه "کارگر-کارفرما" و "عاشق-معشوق" مطرح شد، همانا دو روی یک سکه اند. دریافتن درست این مطلب باعث پیشرفتی شگرف در نگرش نگارنده نسبت به "علاقه زن به عقب ماندگی" می شود. درواقع درک این مسئله حیاتی است که رابطه کارگر و کارفرما نفرت توامان با عشق است و رابطه عاشق و معشوق نیز، سرشار از عشق همراه با نفرت است. من این روابط را "مهرآکین" می نامم.

 

1.   برای روشن شدن مطلب از مثالی که "اسلاوی ژیژک" می زند مدد می جویم. ژیژک در کتاب "بزرگراه گمشده: دیوید لینچ" دو پدر را به عنوان نمونه نشان می دهد. اولی، پدر فیلم "زندگی زیباست" که "روبرتو بنینی"، نقش وی را ایفا میکند. این پدر یهودی  به همراه پسرش به اردوگاه کار اجباری برده می شوند. پدر برای اینکه پسر از این وضعیت رنج نکشد، تمام وضعیت جدید آنها را در اردوگاه به شیوه ای جدید برای پسر تعبیر می کند و پسر را وارد بازی ای (مثلا غذای کمتر خوردن امتیاز بیشتر گرفتن یا ...) می کند تا کمتر رنج بکشد وپسر را به امید جایزه نهایی که یک تانک خیالی است (در سکانس پایانی فیلم نیز امریکاییها در جنگ پیروز می شوند و اردوگاه را اشغال کرده و پسر را سوار تانک می کنند) از فشار اردوگاه کار اجباری، مصن می دارد. پدر خود در این راه کشته می شود تا مبادا پسرش بویی از وضعیت حقیقی اش ببرد. این فیلم را می توان یکی از بهترین نمونه های بیان سه گانه "ژاک لکان"، یعنی امر واقعی - امر نمادین – امر خیالی دانست که "پدر از پسر در برابر واقعیت خشن اردوگاه محافظت نمی کند، بلکه صرفا دروغی نمادین می بافد تا این واقعیت را تحمل پذیر کند"، اما هدف ما پرداختن به چیزی دیگر است. در فیلم "جشن" اثر "تامس وینتربرگ"، پدری وقیح را می بینیم که نه تنها فرزندانش را در برابر ضایعه محافظت نمی کند، بلکه خود ضایعه اصلی زندگی آنهاست. دخترش به خاطر آنکه پدر به وی تجاوز کرده، خودکشی می کند. این پدر یک وحشی تمام عیار است و جالب آنکه دائما از عدم احترام گذاشتن بچه ها نسبت به خود می نالد. به قول ژیژک "احترام به چهره قدرت، حتی هنگامیکه بی احترام، آزاردهنده و کثیف است".

 

پیوند: حال باید مواظب باشیم که در مقایسه این دو پدر ( مهربان – وحشی) در همان دامی گرفتار نشویم که نگارنده آن مقاله در آن، جا خوش کرده است. این همان راز هراس انگیز یک پدر خشن در پشت نقاب یک پدر مهربان است. یا مثلا زمانی را به خاطر بیاورید که با پدر دعوایتان می شود، پدر عصبانی شده و به گوشتان سیلی می زند. این پدر، پدر فیلم جشن است. شما گریه کنان به اتاقتان پناه می برید. دقایقی بعد، پدر برای عذرخواهی به اتاقتان می آید و ابراز پشیمانی کرده و کلیه آن جملات مبتذل همیشگی را تکرار می کند و احتمالا هم مثل همیشه نتیجه می دهد و درآغوشتان می گیرد  ... این پدر، همان پدر فیلم "زندگی زیباست" می باشد.

 

2.   پیش از این به مطلبی پرداخته بودم که رابطه کارگر با کارفرما نیز در عین نفرت، با عشق توام میشود( چه عشقی از این بالاتر که کارفرما – ارباب- مدیر – رئیس برای کارگر به الگو بدل می شود؟) و رابطه عاشق و معشوق نیز در عین عشق با نفرت همراه است ( دنبال مثال نگردید، کافیست به اطرافتان نگاهی بیندازید و کانونهای گرم خوانواده هایی را ببینید که از شدت گرما یا به طلاق منجر شده اند، یا به قتل).

 

پیوند: پیوند زدن این دو گروه کار دشواری نیست: "زنانی که در خانه معشوق کارگری می کنند یا کارگرانی که جانشان را فدای ارباب می کنند."

 

بنابراین هم می توان به رابطه عاشق و معشوق با مناسبت قوانین کار پرداخت، و هم می توان چگونگی میل برده را نسبت به ارباب دریافت. در همینجاست که "مانیفیست" و "سرمایه" مارکس، به کار مبارزات فمنیستی می آیند و روانکاوی نیز تاثیر شگرفی بر مبارزات چپ نو در جهان می گذارد.

 

تفکر همچون مردابیست که هرچه بیشتر در آن دست و پا بزنی بیشتر فرو می روی و بحثهایت دارای عمق بیشتری می شوند. به بخش انتهایی این نوشته و در عین حال به رادیکالترین "دیکانستراکشن" می رسیم.

 

 

زن، زن نیست...

 

همیشه برای من جای سوال بوده که چرا زنان (حتی فمینیستهایی که در راستای برابری و .. تلاش می کنند) ناآگاهانه، دست به خودزنی می زنند. فرض کنید شما در بازی خاصی شرکت دارید که قوانین بازی را تیم حریف تعریف کرده است (برای نمونه قد کلیه بازیکنان تیم شما، نصف تیم حریف است و حریف با توجه به این برتری قوانینی را وضع می کند که مستقیما قد-محور است) . با توجه به این قوانین ناعادلانه، شکست شما حتمی است، اما شما برای اینکه صحنه را ترک نکنید، همچنان به بازی ادامه می دهید و مسلما چون تلاشتان بی ثمر می ماند، می بازید. در فعالیتهای زنان نیز وضع به همین منوال است. قوانین مرد سالار است ( یعنی قوانین را هم مردان وضع کرده اند و هم به بهترین شکلی این قوانین از مردان دفاع می کنند) و شیوه بازی به گونه ایست که مرد پیروز شود و حتی توهمات کاذب و مقطعی پیروزی برای زنان، نیز سرانجام به استحکام مواضع مردانه منجر می شود. وظیفه زن در این شرایط، نه ادامه دادن به این بازی مضحک از پیش باخته می باشد  و نه فرار از مبارزه. "راه سوم" ایستادن در میدان مسابقه و مفتضح ساختن توامان حریف و قوانین است.

 

و فراتر از آن افشاء بیهودگی مرزبندی بین دو تیم است. هر روزه چه میزان وبلاگ و سایت و مجله و روزنامه و ... در درفاع از حقوق زنان میبینیم؟ در عوض چند نشریه دفاع از حقوق مردان میبینیم؟ انگار در بازی بیلیارد، زنان هزاران توپ فوتبال داشته باشند که هیچ کدام از سوراخ میز بیلیارد رد نمی شود و بازهم دنبال کسب توپهای بزرگتر می دوند و مردان نیز با هزار منت و بگیر و ببند، تقدیمشان می کنند. بر خلاف سیمون دوبوار، باید بگویم که "زن، زن نیست". این مرد است که می خواهد که " زن بخواهد، زن (به معنای مردانه ابژه میل مرد) باشد". زن به تنهایی بی معنیست. زن، "زن مرد" است. زن، زنی است که مرد آن را به گونه ای تعریف کرده است، که چیزی جز زن نماند تا اگر برای آزادی هم تلاش می کند، ایده آلش مرد باشد. اگر توپ کوچکتری هم بخواهی، به تو می دهند تا شب را به صورت مقاطعه کاری جبران کنی.

 

وظیفه ما فراتر رفتن از بحثهای رایج و دست گذاردن بر تفکیک جنسیتی به عنوان پیشفرض کل مطالعات و افعال بشری است. ما تا زمانی که مشکل فلسطین را صرفا مسئله جهان اسلام، مشکل همجنسبازان را فقط مسئله خودشان و آزادی زنان را تنها مسئله زنان بدانیم، با تن دادن به این تفکیک از پیش تعیین شده، به قوانینی تن داده ایم که نتیجه ای جز شکست از پیش مشخص شده را به همراه ندارند. آیا برای "راه سوم" وظیفه ای بنیادین تر از شکستن و رسوا کردن  خود دو گانه "زن-مرد" می توان متصور شد؟

          

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٢ - محمد مهدی اردبیلی

   اين يه معجزه ست   

مقدمه

۱.در حال کار کردن روی پرده چهارم شعر ابتذال بودم که ترجیح دادم این پرده رو به بعد موکول کنم. اما در همین حین یاد این شعر راجر واترز افتادم که دقیقا با  نگرش موجود در شعر "ابتذال" هم هدف و هم سو است. یعنی پرداختن به پتانسیلی که معنویت در زمانه پست مدرن فعلی برای مبتذل شدن، واجد آن است.

۲.با توجه به تسلط خارق العاده راجر بر الهیات و سیاست بین الملل و ترکیب شگفت تر این دو در قالب شعرهایش، به خواننده پیشنهاد میکنم این پیوند را در شعر فراموش نکند. رموز اشعار راجر، صرفا با تامل، دقت و اندکی هوش هویدا می شوند.

۳.به دلیل اینکه من این شعر را ترجمه کرده و در وبلاگم قرار داده ام، تمام مسئولیت آنرا بر عهده میگیرم و از هرگونه نقد محتوایی استقبال می کنم. من این شعر را با روند دیالکتیکی ترجمه "در خود و برای خود کرده ام"، اما باید باز هم تکرار کنم که اگر کسی به شعر اصلی دسترسی داشت و ادعا کرد که برخی جاهاش رو میشه بهتر ترجمه کرد، گور پدرش، بره بذاره توی وبلاگ خودش. هر کامنتی رو هم که در این رابطه بذاره، پاک می کنم. چرا که اعتقاد دارم اینگونه نگرشهای فرمالیستی و ... مخاطب را از محتوای اصلی اثر دور کرده و حاصلی جز جنگ زرگری ندارد.

۴.اسامی خاص اشخاص و مکانها را در پاورقی آورده ام و برای برخی نیز توضیحکی داده ام و در عین حال که معتقدم توضیح بیشتر هم لازم است اما به گمانم شرح بیشتر منجر به ساده سازی شعر (که البته دیگه الان نثر محسوب میشه) شده و به ژرفای اثر لطمه می زند...

It's a miracle

این یه معجزه ست

بچه جون، تو بهش میگی معجزه

اما هنوز ندیدیش...

اونها توی "آندس[1]"، "پپسی[2]" دارن.

اونها توی "تبت[3]"، "مک دونالد[4]" زدن.

"یوسیمیتی[5]" تبدیل شده به

یه زمین گلف برای ژاپنیها.

و "بحرِ میّت"[6]، با این همه زخم زبون هنوز زنده مونده.

بین دجله[7] و فرات[8]،

الان یه مرکز تفریحی وجود داره.

اونها همه نوع ورزش رو اونجا دارن،

اونها شلوارهای برمودا دارن.

اونها توی "پنسیلوانیا[9]" مشغول سکس هستن.

یه برزیلی یه درخت کاشت.

یه دکتر تو "منهتن[10]"

یکی رو که داشت جون میکند، مجانی نجات داد.

این یه معجزه ست...

اما معجزه دیگه :

به یاری خداوند باریتعالی

و فشار بازار و سوپرمارکتها

نسل بشر خودش رو متمدن کرده.

این یه معجزه ست...

ما انباری از کره داریم.

ما اقیانوسی از شراب داریم.

ما ]حتی[ وقتی احتیاج باشه، قحطی هم داریم.

ما جنایت برنامه ریزی شده داریم.

ما "مرسدس[11]" داریم.

"پورشه[12]" داریم.

"فراری[13]" و "رویلز رویز[14]"...

آره، ما ]حق[ انتخاب داریم.

اون زنه گفت عزیزم

پس توی پارک "جتسیمانی[15]" می بینمت.

خدا به "پیتر[16]" گفت من می تونم

خونه ت رو از همینجا ببینم.

یه مرد خانواده دار درستکار،

نهایتا هرچی کاشته بود رو درو کرد.

و یه کشاورز توی "اوهایو[17]" بالاخره تونست یه قسط از وامش رو پرداخت کنه.

این یه معجزه ست...

اما معجزه دیگه:

به یاری خداوند باریتعالی

و فشار بازار و سوپرمارکتها

نسل بشر خودش رو متمدن کرده.

این یه معجزه ست

ما زیر پناهگاههامون از ترس دولا شده بودیم،

و دستهامون روی گوشها

و آت و آشغالهای افتضاح "لوید - وبرز[18]"

فروش میرن برای سالها و سالها و سالها...

یه زلزله زد به تئاتر

اما گروه اپرا هاج و واج، معطل مونده بودن

یهو درپوش پیانو افتاد

و انگشتهای لعنتی ]نوازنده[ رو خرد کرد.

این یه معجزه ست.



Andes  [1] : رشته کوهی که در بخش غربی امریکای جنوبی امتداد دارد

[2]    Pepsi

Tibet  [3] : منطقه ای خودمختار در چین که در شمال رشته کوه هیمالیا واقع می باشد.

[4]    McDonalds

 Yosemite  [5]: دره ای که شرق کالیفرنیا قرار دارد. این دره هم اکنون پارک ملی محسوب می شود.

Dead sea  [6]  : دریای مرده یا "بحر میت"، این دریا بین اسرائیل و اردن قرار دارد.

[7]    Tigris

[8]    Euphrates

[9]    Pennsylvania

[10]  Manhattan

[11]  Mercedes

[12]  Porsche

[13]  Ferrari

[14]  Rolls Royce

Gethsemene  [15] : محلی که مسیح شکنجه و به صلیب کشیده شد. هم اکنون این مکان مورد بازدید توریستها قرار می گیرد.

 Saint Peter  [16] : پطرس یکی از دوازده حواری عیسی مسیح (وفات 67 بعد از میلاد). این جمله اشاره به قسمتی از کتاب مقدس- عهد جدید دارد.

[17]  Ohio 

Andrew Lloyd Webber  [18] : آهنگساز انگلیسی (متولد 1948)

                                     راجر  واترز

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - محمد مهدی اردبیلی

   ابتذال در چهار پرده (صعود - هبوط - حيرت - ابتذال) (بخش دوم)   

      

پرده سوم: حیرت

آسمان بالا بود

از زمین پایینتر

و ابرمرد،

رسالت

و شروع ...

رو به چشمان گشاد مردم

سخن آغاز نمود

و سپس خواست از آنان که بخواهند از او

...

اولی گفت: ابرمرد

تو که بالا بودی

از بر و روی و ته و توی و سر و چشم و غم و خشم خدایان

بهرمان سخنی بازگشا

پرده از راز گشا

دیگری گفت: ابرمرد

قیمت خانه و کاشانه ما بهر فروش،

بالاتر برود؟

تیمی از شهر پر از شهرت ما

لیگ برتر برود؟

این یکی گفت:

مال خود را

به کدامین سره انباره کنیم؟

سود آن را به کدامین بانک

تلنباره کنیم؟

آن یکی نعره ای از روی مروت سر داد

و افتاد به خاک

وان دگر،سینه خود داد به چاک

و ابرمرد...

دستی بر ریش چونان میش انداخت

سر خود پایین برد

و فقط گفت:

عجب!!

          

لینک

   ابتذال در چهار پرده ( صعود - هبوط - حيرت - ابتذال) (بخش اول)   

پرده اول:   صعود

آسمان بالا بود

که ابر مرد پرید

و زمین را به خیال خودش آلوده رها کرد

رها... !

و زمان را ز سر شاخه خورشید گرفت

و به بالا پیوست

که خدا بالا بود

و زمان رفت

و زمان ...

            

پرده دوم: هبوط

آسمان پایینتر

که ابرمرد پرید

و فلک را به خیال خودش آسوده رها کرد

رها... !

و صدایی در باد

که: ((خدا نازل شد)) 

و زمین در تن اجزاء صدا جاری گشت

و رسالت

و هبوط....

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٤ - محمد مهدی اردبیلی

   بالقوگی(۱)   

               

بالقوگی[1]

نوشته: جورجیو آگامبن[2]

در باب بالقوگی

مفهوم بالقوگی  واجد سابقه طولانی در فلسفه غرب می باشد و حداقل از زمان ارسطو به بعد، جایگاه محوری را در این فلسفه اشغال کرده است. ارسطو در هر دوکتاب فیزیک و متافیزیکش، بالقوگی را در مقابل[3]فعلیت ف  (dynamis در مقابل energia) قرار می دهد و این تقابل  را برای علم و فلسفه غرب به ارث می گذارد.

بحث من در این مقاله، صرفا نگارش تاریخی نیست و به هیچ وجه قصدی در به جریان انداختن  مجدد مقولات فلسفی ندارم که دیگر مورد استفاده قرار نمی گیرند. بر عکس، به گمان من، کارکرد مفهوم "بالقوگی" در حیات و تاریخ بشر، هیچگاه متوقف نشده است; به ویژه آن بخش از نوع بشر که توان (potenza) خود را در نقطه تحمیل  قدرتش برکل سیاره، رشد و توسعه بخشیده  است.

طبق پیشنهاد ویتگنشتاین[4] – که براساس آن مسائل فلسفی واضح تر می شوند اگر آنها را همچون مسائلی در خصوص معنای کلمات صورت بندی کنیم– می توانم بگویم موضوع مقاله من ،تلاشی در جهت فهم معنای واژه "توانستن" می باشد. منظور من آنگاه که می گویم: من "می توانم" یا "نمی توانم" چیست؟

آنا آخماتوا[5] در قطعه ای برجسته از مجموعه اشعارش تحت عنوان "مرثیه[6]"، روایتی از چگونگی تولد اشعارش به دست می دهد. دردهه 1930، چندین ماه بود که وی در تلاش برای شنیدن خبری از پسرش  که به اتهام سیاسی بازداشت شده بود به  صفی خارج از زندان لنینگراد پیوسته بود. تعداد زیادی از زنان دیگر به همراه  وی در صف حضور داشتند. روزی یکی از این زنان، "آنا آخماتوا" را شناخت، رو به وی کرد و وی را با این سوال ساده مورد خطاب قرار داد : "آیا می توانی این ]وضعیت[ را بیان کنی؟" آخماتوا برای لحظه ای سکوت کرد و سپس بدون اینکه چرایی و چگونگی این پاسخ را دریابد، جوابی برای این سوال یافت. وی گفت: "بله، می توانم".

آیا منظور وی از کلمات مذکور این بوده است که وی آنچنان شاعر با استعدادی است که می داند چگونه زبان را بطور ماهرانه در جهت توصیف شرایط بی رحمانه ای  به کار گیرد که نوشتن از آن شرایط بسیار دشوار است؟ من اینگونه فکر نمی کنم. وی قصد بیان چنین موضوعی را نداشت.

برای هرکس لحظه ای اتفاق می افتد که می بایست جمله "من می توانم" را به زبان آورد، جمله ای که به هیچ ظرفیت ویژه یا معینی اشاره نمی کند اما درعین حال کاملا بر خواسته اش اصرار دارد. این "من می توانم" فراتر از تمام تواناییهای فردی  جای گرفته و واجد هیچ معنایی نمی باشد، اما در عین حال نشان از چیزی دارد که برای هر کدام از ما  می تواند سخت ترین و دردناک ترین تجربه ممکن باشد، یعنی "تجربه بالقوگی".

توانایی[7] چیست؟

در کتاب دوم "درباب نفس" ارسطو، می خوانیم:

"به دلیل عدم دریافت احساس از خود حواس، ما با نوعی ناسازگاری (آپوریا[8]) مواجه می شویم. چرا حواس علی رغم اینکه آتش ،خاک، آب و سایر عناصری که واجد احساس هستند را در بر می گیرند ، اما در غیبت متعلقات[9] بیرونی هیچگونه احساسی را ارائه نمی دهند؟ به این دلیل که "حس پذیری[10]"، نه بالفعل، بلکه صرفا بالقوه است. از اینروست که خود حس پذیری احساسی را ارائه نمی دهد، دقیقا همانگونه که ماده قابل اشتعال توسط خودش و بدون عامل احتراق شعله ور نمی گردد، در غیر اینصورت این ماده خودش را آتش می زد و دیگر هیچ نیازی به آتش واقعی نبود".(1)

ما به ارائه "حس پذیری" به مثابه نوعی "توانایی روح[11]" کاملا عادت کرده ایم، بنابراین به نظر نمی رسد که قطعه مذکور از کتاب "درباب نفس" برای ما مشکلی ایجاد نماید. واژگان "بالقوگی" چنان عمیق در ما نفوذ کرده است که از این مسئله غافل می شویم که آنچه در وهله نخست در این خطوط هویدا می شود، مشکلی اساسی است که کمتر واجد روشنایی اینچنین در سیر تفکر غربی بوده است . مشکل مذکور– که نخستین مشکل "بالقوگی" است– بدین شرح است: "توانایی داشتن" به چه معناست؟ به چه طریق، چیزی همچون "توانایی" می تواند وجود داشته باشد؟

در یونان باستان حس پذیری و خرد به عنوان "تواناییهای روح" در نظر گرفته نمی شد. خود واژه aisthesis – به معنی احساس - در زبان یونانی با پسوند -sis به پایان می رسد که بر نوعی فعالیت دلالت می کند. پس چگونه "احساس" می تواند در غیاب احساس وجود داشته باشد؟ چگونه نوعی aisthesis (احساس) می تواند در جایگاه anesthesia (عدم احساس، بی حسی) باشد؟

این پرسشها بی درنگ ما را به سوی مسئله "بالقوگی" سوق می دهد. وقتی گفته می شود موجودات بشری واجد توانایی بینایی، توانایی سخن گفتن (یا همانگونه که هگل می گوید: توانایی مرگ[12]) می باشند، - یا حتی به بیان ساده تر، چیزی در توان کسی هست یا نیست– ما از پیش در قلمرو "بالقوگی" قرار داریم.

این قطعه از کتاب "درباب نفس" درباره "بالقوگی" چه چیزی به ما می آموزد؟ مسئله اساسی آن است که بالقوگی، به هیچ وجه "نیستی[13]" یا حتی "محرومیت صرف[14]" نیست، بلکه بالقوگی، وجود نیستی یا حضور فقدان[15] است; این همان چیزی است که ما "توانایی" یا "توان[16]" می نامیم. در واقع "توانایی داشتن"، به معنی داشتن محرومیت است. همچنین بالقوگی، نوعی فرض منطقی نیست، بلکه حالت وجودی این محرومیت است. 

اما چگونه فقدان، می تواند حضور داشته باشد؟ چگونه احساس می تواند همچون نوعی "عدم احساس"، وجود داشته باشد؟ این همان مسئله ای است که توجه ارسطو را به خود جلب می کند.

( اغلب گفته شده است "از آنجا که فلاسفه در مواجهه با شیء، می پرسند "این چیست؟"، مسئله ذات را مورد بررسی قرار می دهند". اما این توصیف، دقیق نیست. آنها بیش از همه مسئله وجود و حالت ( یا بیان دقیقتر، حالات) وجود را مورد توجه قرار می دهند. اگر ذات را بررسی می کنند و ته توی آنرا در وجود در می آورند صرفا به این خاطر است که ذات را به وجود آورند.)

دو نوع بالقوگی

به این دلیل ارسطو با دو نوع مجزا از بالقوگی آغاز می کند. نوعی بالقوگی کلی وجود دارد و زمانی این بالقوگی را مد نظر قرار می دهیم که بطور مثال گفته می شود، "کودک  بالقوه واجد شناخت می باشد " یا "آن مرد ]یا زن[ به طور بالقوه، واجد توانایی اداره کشور است". اما این معنای کلی بالقوگی نیست که توجه ارسطو را به خود جلب می کند.

بالقوگی مورد علاقه وی، همان بالقوگی است که برای مثال متعلق به کسی است که واجد دانش یا قابلیتی است. در این راستا کسی را که واجد امکان بالقوه ساختن می باشد، معمار می نامیم، یا از شاعر به عنوان کسی نام می بریم که واجد امکان بالقوه سرودن است. این "بالقوگی وجودی" از "بالقوگی کلی" کودک به وضوح متمایز می شود. ارسطو می گوید، " کودک بالقوه است، بدین معنا که او باید به واسطه یادگیری به نوعی تغییر( شخص دیگری شدن)  تن دهد". اما بر خلاف آن، کسی که از پیش واجد دانشی  باشد، مجبور به پذیرش تغییر نیست. ارسطو می گوید در عوض، وی به برکت نوعی استعداد ذاتی (عادت پایه[17]) یا نوعی "دارایی"، بالقوه محسوب می شود; که بر اساس این دارایی، وی همچنین می تواند به طور مثال دانش خویش را به واسطه انجام ندادن کاری، به فعلیت نرساند. بنابراین معمار تا آنجا بالقوه است که واجد امکان بالقوه نساختن باشد، یا شاعر واجدامکان بالقوه نسرودن شعر است".

وجود بالقوگی

 دراینجا از پیش تشخیص می دهیم که از دیدگاه ارسطو نقش کلیدی بالقوگی، حالت وجودی آن به مثابه بالقوگی می باشد. این نوع بالقوگی، در واقع امکان بالقوه انجام دادن این یا آن کار نیست، بلکه امکان بالقوه "انجام ندادن" یا امکان بالقوه" عدم گذار به فعلیت" است.

به این دلیل ارسطو موضع "فیلسوفان مگارایی[18]" را مورد انتقاد قرار می دهد. فیلسوفانی که مدعی بودند "هر بالقوگی صرفا در فعلیت وجود دارد". ارسطو قصد اثبات  "وجود" بالقوگی را داشت؛ یعنی " وجود نوعی حضور یا صورت بالقوگی".

 همینطور این مسئله را، وی به طور تحت الفظی در عبارتی از کتاب "فیزیک[19]" مطرح می کند: "محرومیت همانند نوعی فرم یا صورت است" (فیزیک 193 b 19-20).

ترجیح می دهم پیش از تعیین این "صورت" بالقوگی، که ارسطو آن را در کتاب تتای "متافیزیک[20]" بسط می دهد، در شکلی از بالقوگی درنگ کنم که به نظر می رسد، اهمیت ویژه ای دارد و در کتاب "درباب نفس" مطرح شده است. اشاره من به ]بحث[ "تاریکی[21]" و سایه ها است.

در اینجا ارسطو مسئله بینایی را مورد بررسی قرار می دهد (درباب نفس - کتاب اول 418 b و 419 e) . وی اظهار می دارد که متعلق دیدن، رنگ است. در ادامه مفهومی مطرح می شود (diaphanes) که با وجود اینکه معادل دقیقی برای آن نداریم، اما معمولا "شفافیت[22]" ترجمه شده است. منظور از "دیافانس" مورد اشاره در اینجا، اجسام شفاف (مانند آب یا هوا) نیست، بلکه همانگونه که ارسطو می نویسد، دیافانس ماهیتی[23] است که در هر جسمی وجود دارد و همان چیزی است که در هر جسمی حقیقتا قابل رویت است. ارسطو به ما نمی گوید که این "ماهیت" چیست، بلکه صرفا می نویسد: "esti ti diaphanes."، "دیافانس وجود دارد". اما وی پیش از این گفته بود که "روشنایی[24]"، فعلیت این "ماهیت" و تاریکی (skotos) بالقوگی اش می باشد. ارسطو می افزاید: "روشنایی، به تعبیری، رنگ "دیافانس" در فعل است"; بنابراین ما می توانیم ادعا کنیم که "تاریکی به طریقی، رنگ بالقوگی است". آنچه گاهی تاریک و گاهی روشن می باشد، در ماهیت، واحد است.

چند صفحه بعد، ارسطو به مسئله "تاریکی" باز می گردد. وی از خود می پرسد "آنگاه که ما دیدن را ادراک می کنیم، تاریکی چگونه می تواند وجود داشته باشد؟" به همین منظور ضروری است که ما دیدن را به همراه بینایی یا حس دیگرمان،  به صورت توامان، ادراک کنیم. ارسطو پاسخ می دهد که: "ما دیدن را توسط "خود بینایی" ادراک می کنیم". اما سپس وی از رخ دادن نوعی "آپوریا" خبر می دهد:

از اینرو، ادراک کردن توسط بینایی، صرفا می تواند دیدن باشد. و آنچه که دیده می شود، از دو حالت خارج نیست، یا "رنگ" است و یا آنچه "واجد رنگ" است ]که همان دیافانس می باشد[. اگر آنچه که ما مشاهده می کنیم، "خود دیدن[25]" است، چنین به نظر می رسد که "اصل دیدن[26]" به تدریج از رنگ برخوردار می شود.  از اینرو، ادراک کردن به واسطه بینایی، منحصر به معنای واحدی نمی شود، چراکه حتی زمانیکه نمی بینیم، تاریکی را از نور تشخیص می دهیم. به همین دلیل، "اصل دیدن" به طریقی می بایست، واجد رنگ باشد. (2)

در این قطعه ارسطو به سوالی که در بالا طرح کردیم، پاسخ می دهد. یعنی این سوال که: "چرا هیچ احساسی از خود حواس وجود ندارد؟" ما پیشتر به این سوال اینگونه جواب دادیم: "به این دلیل که احساس صرفا بالقوه است". هم اکنون ما در موضعی قرار داریم که معنی این پاسخ را دریابیم. زمانیکه نمی بینیم (یعنی زمانیکه بینایی ما بالقوه است)، با اینحال تاریکی را از نور، تشخیص می دهیم; درواقع ما تاریکی را می بینیم. اصل بینایی "به طریقی واجد رنگ می باشد" و رنگهایش، روشنایی و تاریکی، فعلیت و بالقوگی، حضور و محرومیت هستند.

بالقوگی تاریکی

نکته اساسی بعدی که باید مورد توجه قرار گیرد، این است که برای مثال، اگر بالقوگی فقط "بالقوگی بینایی" محسوب می شد و اگر این بالقوگی صرفا به همین صورت، در فعلیت روشنایی وجود می داشت، ما هرگز نمی توانستیم تاریکی را تجربه کنیم (و همچنین در مورد بالقوگی شنیدن، نمی توانستیم سکوت را بشنویم). اما در عوض موجودات بشری می توانند سایه ها را ببینند و تاریکی را تجربه کنند: "آنها واجد امکان بالقوه "ندیدن"، یا به عبارت دیگر، واجد امکان "محرومیت" می باشند".

"تمیستیوس[27]" در شرحی بر کتاب "درباب نفس"، می نویسد:

اگر احساس، واجد نوعی بالقوگی، برای "فعلیت" و "عدم وجود بالفعل[28]"، به صورت توامان نمی بود; و همواره بالفعل محسوب می شد، هرگز نه قادر به مشاهده تاریکی می شد و نه می توانست سکوت را بشنود. به همین طریق، اگر اندیشیدن، قابلیت تفکر و فقدان تفکر[29] ] anoia: عدم تفکر[30][ را به صورت همزمان نمی داشت، هرگز قادر به شناخت "بی شکل[31]" و "ناشناخته[32]" نمی گشت. اگر ذهن واجد نوعی همبستگی با بالقوگی نبود ، هرگز محرومیت را نمی شناخت.

عظمت - و همچنین ژرفای -  ]منحصر به فرد[ بالقوگی بشر، پیش از هر چیز ]ناشی از[ امکان بالقوه ایست که منجر به فعل نمی شود، یعنی "امکان بالقوه تاریکی". (اسکوتوس (skotos: تاریکی) در ]آثار[ هومر[33]، همان تاریکی است که در لحظه مرگ بر موجودات بشری سیطره می یابد. فقط موجودات بشری قادر به تجربه این "اسکوتوس" هستند).

در اینجا موضوع بحث، صرفا انتزاعی نیست. برای مثال، اگر "ملال[34]"، نوعی تجربه بالقوگی منجر به فعل نشده نیست، پس چیست؟ به همین دلیل، مرزبندی بین خیر و شر، تجربه ای تا به این حد، دهشتناک است.

مستعد خیر و شر بودن، به هیچ وجه مستعد انجام دادن این یا آن عمل خوب یا بد نیست (در این معنی، هر عمل خوب یا بد ]خاصی[، پیش پا افتاده محسوب می شود). شر افراطی[35]، این یا آن کردار بد نیست، بلکه نوعی بالقوگی تاریکی است، که در عین حال، بالقوگی روشنایی نیز محسوب می شود.

 

 

لینک

   بالقوگی(۲)   

هر بالقوگی، بالقوگی منفی[36] است

 

درکتاب تتای "متافیزیک"، ارسطو جهت دست یافتن به "صورت" محرومیت مذکور، یا شکل این بالقوگی آغازین، تلاش می کند. وی دو گزاره را مطرح می سازد که پژوهش ما را در اینجا به پیش خواهند برد. در آغاز می خوانیم: "بالقوگی منفی (adynamia)، نوعی محرومیت برخلاف بالقوگی است. از اینرو هر بالقوگی، بالقوگی منفی همان بالقوگی و در ارتباط با همان، محسوب می شود (tou autou kai kata to auto pasa dynamis adynamia )" (1046 e 25-32).

 

معنای جمله بالا چیست؟ این جمله بدان معناست که بالقوگی در ساختار اولیه اش، خود را  به کمک نیستی اش یا ]همان[ محرومیت متعلق به خودش، حفظ می کند. این رابطه ] بین بالقوگی و نیستی اش[، ذات بالقوگی را تشکیل می دهد. بالقوه بودن یعنی: "فقدان چیزی بودن" یا "با ناتوانی[37] چیزی در ارتباط بودن". موجوداتی که در حالت بالقوگی به سر می برند، صرفا بدین خاطر بالقوه می شوند که مستعد بالقوگی منفی مربوط به خودشان، هستند. درواقع، آنها به دلیل ارتباط با نیستی خودشان می توانند وجود داشته باشند. در بالقوگی، احساس با عدم احساس، دانش با جهل و بینایی با تاریکی در ارتباط هستند.

 

گزاره دومی که اینجا به بررسی آن خواهیم پرداخت، بدین شرح است: "چیزی بالقوه است که در فعلیت، مستعد نیستی باشد. بالقوه هم می تواند باشد و هم نباشد، به همین طریق، بالقوه، بود و نبود است".

 

در این قطعه فوق العاده، ارسطو صریحترین تفکر را به آن شکل آغازین بالقوگی اختصاص می دهد که ما اکنون می توانیم با واژگان خودش، آن همچون "نبود]امکان[ بالقوه[38]" تعریف کنیم. ارسطو می نویسد:"آنچه بالقوه است، به صورت توامان مستعد هستی و نیستی می باشد". دخومای (dekhomai) یعنی: "پذیرفتن و استقبال کردن". درواقع بالقوه، نیستی را می پذیرد و این پذیرش نیستی، همان بالقوگی یا "انفعال بنیادین[39]" است. این بالقوگی، منفعل است، اما نه نوعی بالقوگی منفعل که به چیزی جز خودش تن دهد، بلکه این بالقوگی، نیستی خودش را تحمل کرده و به آن تن می دهد.

 

اگر به یاد بیاوریم که ارسطو همواره مثال های خودش را درباره این "بالقوگی نیستی"، از حوزه هنر و دانش بشر، استخراج می کند، آنگاه می توانیم اذعان کنیم که موجودات بشری به همان میزان که می فهمند و خلق می کنند، موجوداتی هستند که بیش از سایر موجودات، در حالت بالقوگی به سر می برند. تمام توان بشر، بالقوگی منفی است;  و تمام بالقوگی بشر با محرومیتش در ارتباط است. این خاستگاه ]و ژرفای[ توان بشر است، توانی که نسبت به سایر موجودات زنده، تا به این حد، وحشیانه و بی حدوحصر می باشد. دیگر موجودات زنده، صرفا مستعد بالقوگی مخصوص به خودشان هستند; آنها فقط می توانند این یا آن عمل را انجام دهند. اما موجودات بشری حیواناتی هستند که مستعد بالقوگی منفیشان می باشند. عظمت بالقوگی بشر به واسطه ژرفای بالقوگی منفی اش سنجیده می شود.

 

در اینجا می توانیم چگونگی استوار شدن ریشه آزادی بر ژرفای بالقوگی را مشاهده کنیم. آزاد بودن به هیچ وجه توانایی انجام این یا آن کار را داشتن و همچنین توانایی امتناع از انجام این یا آن کار، نیست. بلکه آزاد بودن – در معنایی که دیده ایم- "مستعد بالقوگی منفی چیزی بودن" و "در ارتباط با محرومیت چیزی بودن" است. به همین دلیل آزادی، هم آزادی خیر و هم آزادی شر است.

 

 

فعل بالقوگی منفی

 

اما چه رابطه ای بین بالقوگی و بالقوگی منفی وجود دارد؟ یا چه رابطه ای بین "بالقوگی بودن" و "بالقوگی منجر به عدم[40]" برقرار است؟ و اگر هر بالقوگی، همواره از پیش، بالقوگی منفی است، پس چگونه بالقوگی میتواند وجود داشته باشد؟ چگونه تامل در باب "فعلیت بالقوگی منجر به عدم" ممکن می شود؟ فعلیت بالقوگی نواختن پیانو، اجرای قطعه ای برای پیانو است، اما پس فعلیت بالقوگی "ننواختن" چیست؟ فعلیت بالقوگی تفکر، اندیشیدن در باب این یا آن موضوع است، اما پس فعلیت بالقوگی "نیاندیشیدن" چیست؟

 

پاسخی که ارسطو به این سوال می دهد، حاوی دو نکته است که به اختصار، سندی درخشان از نبوغ وی را ارئه می دهند; البته در کل سنت فلسفی، این عبارت ارسطو تقریبا به طور کامل مغفول واقع شد. ارسطو می نویسد: "چیزی بالقوه نامیده می شود که زمانی که فعل آن فهم شد یا تحقق یافت، دیگر هیچ بالقوگی منفی در آن نباشد" (متافیزیک 1047 a 24-26). عموما این عبارت به گونه ای ترجمه شده است که گویی ارسطو می خواست بگوید: " آنچه ممکن (یا بالقوه) است که در موردش، هیچ ناممکنی ( یا بالقوگی منفی) وجود نداشته باشد"[41]. یعنی  امکان وجود دارد، اگر عدم امکانی نباشد. آنگونه که از این روایت بر می آید، ارسطو صرفا می خواست جمله ای پیش پا افتاده برزبان آورد و توضیح واضحات دهد!

 

در عوض ]خوانش مذکور[، اجازه دهید تا به تلاشی برای فهم متن، با تمام دشواری اش دست بزنیم. بالقوگی آنچیزی که در لحظه فعلیت، هیچ "امکان بالقوه منفی" نخواهد داشت، چیست؟ جواب این سوال نمی تواند چیزی جز adynemia (بالقوگی منفی) باشد که - همانگونه که ]پیشتر[ مشاهده کردیم - به هر dynamis (بالقوگی) تعلق دارد، یعنی: "بالقوگی منجر به عدم". سپس ارسطو بیان می دارد که: "اگر یک "بالقوگی منجر به عدم" ابتدائا به هر بالقوگی تعلق داشته باشد، پس بالقوگی حقیقی صرفا در جایی وجود دارد که "بالقوگی منجر به عدم" نسبت به فعلیت تاخر نداشته باشد، بلکه به همین طریق، تماما به درون آن انتقال یابد". البته این جمله بدان معنی نیست که این بالقوگی در فعلیت ناپدید می شود، بلکه بر خلاف آن، این بالقوگی به این طریق، خود را در فعلیت حفظ می کند. بنابراین آنچه حقیقتا بالقوه است، همان چیزی است که تمام بالقوگی منفی اش را در انتقال کامل آن به خود فعل، تخلیه میکند.

 

رستگاری[42] و بخشش[43]

 

ما هم اکنون می توانیم با ذکر قطعه ای از کتاب "درباب نفس"، که حقیقتا یکی از رئوس تفکر ارسطو به شمار می آید و تماما تصور قرون وسطایی از "یک ارسطوی عرفانی[44]" را تصدیق میکند، این بحث را خاتمه دهیم. ارسطو مینویسد: "رنج بردن[45]، وضعیتی ساده[46] نیست".

 

رنج کشیدن از سویی، نوعی تباهی ]قطعی[ به واسطه اصل تناقض است و از سوی دیگر صیانت[47] ] soteria: رستگاری[ از آنچه که بالقوه است، توسط چیزی که فعلیت یافته و مشابه آن است، صورت می پذیرد. بنابراین کسی که واجد علم ]در بالقوگی[ باشد، ]تبدیل به[ کسی می شود که در فعلیت می اندیشد. در عین حال که این نوعی تغییر نیست – چرا که این هدیه ای است که نفس به خود و فعلیت می بخشد– نوع متفاوتی از تغییر نیز محسوب می شود. (3)

 

برخلاف تصور سنتی بالقوگی که آن را در فعلیت ملغی می کند، در اینجا ما با نوعی بالقوگی روبرو می شویم که خود را در فعلیت حفظ کرده و رستگار می سازد. در اینجا گویی بالقوگی فعلیت را زنده نگه داشته و به این طریق خود را به خویشتن باز می گرداند.

 

 

 

ترجمه: محمد مهدی اردبیلی

------------------------------------------

یادداشت مترجم انگلیسی

 

 

(1)            ارسطو، درباب نفس، 417 a 2-5; صفحه 94.  متن یونانی در کتاب "ارسطو در بیست و سه دفتر[48]"، دفتر هشتم، تحت عنوان "در باب روح ((پاروا ناتورالیا[49]))، در باب نفس" گردآوری شده که توسط دبلیو. اس. هت[50] به انگلیسی برگردانده شده است. (چاپ کمبریج[51]، گردآوری: انتشارات دانشگاه هاروارد[52]، 1986)

 

(2)            همان، 425 b 15-25; صفه 146

 

(3)            همان، 417 b 2-16; صفحه 98

 

 

 

 

 

یادداشت مترجم فارسی

 

 

● این مقاله ترجمه ای است از کتاب "بالقوگیها: مجموعه مقالاتی در باب فلسفه[53]" فصل سوم،بخش اول، تحت عنوان "در باب بالقوگی[54]". اصل کتاب به زبان ایتالیایی است و با ترجمه دنیل هلر روازن[55]، توسط انتشارات دانشگاه استنفورد[56] در ژانویه 2000 به چاپ رسیده است.

 

● کلیه پاورقیها از مترجم فارسی است.

 

 

 

 

 



[1]   Potentiality

 

[2]   Gorgio Agamben

[3]   Actuality

[4]   Wittgenstein

[5]   Anna Akhmatova

[6]   Requiem

[7]   Faculty

[8]  Aporia  : آپوریا در یونانی یا در انگلیسی، به معنای آن حیرت معرفتی است که گزاره هایی که به صورت تکی محتمل، لیکن به صورت جمعی ناسازگارند، باعث ایجاد آن می شوند. برای غلبه بر ناسازگاری که منجربه آپوریا می شود، باید دست کم یکی از نظریه هایی را که مشمول در این ناسازگاری است، کنار بگذاریم. همواره گزینه های متفاوتی در اینجا وجود خواهند داشت و منطق فی حد ذاته نمی تواند هیچ راهی را تحمیل کند. حضور فراگیر آپوریاها در سراسر پژوهش بشر منجر شد که شکاکان دوران باستان و جدید درحالیکه پوچی معرفتی را به خطر لغزش ترجیح می دادند از هر امر معرفتی دست بکشند.

 

(ترجمه از  The Oxford Companion to Philosophy)

 

 

 

 

[9]   objects

 

[10]   Sensibility

[11]   Faculty of the soul

[12]   Faculty of death

[13]   non-being

[14]   simple privation

 

[15]  absence

[16]   Power

[17]   hexis

 

[18]   Megarians

[19]   Physics

[20]   Metaphysics

[21]   Darkness

[22]   transparency

[23]   a nature

 

[24]   light

 

[25]   Seeing itself

 

[26]   Principle of sight

[27]   Themistius

[28]   not-Beingactual

[29]   absence of thought

[30]   thoughtlessness

[31]   formless

[32]   evil